شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

فقط 5 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٥ روز مونده ... فقط ٥ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت دیشب ساعت 12 ... داشتیم آماده میشدیم برای لالا ... گوشی بابایی زنگ خورد ...عموجونت پشت خط بود و گفت که داره میاد خونمون ... !! برق از چشمانمون پرید !! مشغول جمع و جور کردن رختخوابا شدیم ...چایی دم کردیم ... میوه آماده کردیم و منتظر موندیم تا عمو بیاد ... عمو ساعت 1 اومد ... چایی شیرینی که نخورد فقط یه میوه خورد و بعدشم خوابید ... منم مجبور شدم تنهایی تو اتاق بخوابم ... صبح هم ساعت 7 عمو رفت سرکار ... بعد از رفتن عمو من و بابایی دوباره خوابیدیم ... بعد از صبحونه  بابایی بخاریمون رو جمع کرد و همراه میز و صند...
14 فروردين 1391

فقط 6 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٦ روز مونده ... فقط  ٦ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت امروز سیزده بدره و بالاخره میتونیم سبزه ی عیدمون رو بندازیم دور !!! اون چند روزی که من سرماخورده بودم و خونه مامان بزرگ بودم بابایی به سبزه جون آب نداده بود و طفلک خشک شده بود !!!!!!! ولی من دلم نمیومد بندازمش دور ... حالا امروز وقتشه !! البته از مراسم سیزده بدر همین یکی رو ما اجرا میکنیم !!! مامانی از صبح در حال پروو لباس بوده ... هرچی توی لباسام میگردم یه لباس مناسب برای دید و بازدیدهای بعد از تولدت پیدا نمیکنم ... فکر کنم چاق شدم !!!! بابایی هم اولش داشت فیلم نگاه میکرد اما بعد که فیلم تموم شد یهو رفت ...
13 فروردين 1391

فقط 7 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٧  روز مونده ... فقط ٧ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت صبح بعد از خوردن صبحانه بابایی پیشنهاد داد تا بریم خونه مامان بزرگ !!! فکر کنم بارونه دیشب تاثیر مثبتی روش داشته !!! شال و کلاه کردیم و رفتیم ... دایی 1 هم اونجا بودن ... یه کم نشستیم بعدش بابایی و دایی جون رفتن سراغ تفنگ بازی !!!!!!! حسابی سرگرم بودن ... همش هم دایی برنده میشد !! خوب چند سالیه که تمرین داره ... تا ساعت 2 مشغول بازی بودن و منم یه صندلی گذاشته بودم و نگاشون میکردم ... ناهار خوردیم ... بعدش خاله 3 اومد ... یه کم گپ زدیم و خاله هی ذوق میکرد که داره به لحظه ی چلوندن تو نزدیک میشه !!!!!...
12 فروردين 1391

فقط 8 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم 8 روز مونده ... فقط 8 روز تا بغل کردنت خدایا شکرت امروز هوا حسابی ابریه ... گاهی هم بارون میاد ...خداروشکرحالت خوبه حسابی ... از صبح داری میپری بالا و پایین ... گاهی هم که آروم میشی شیکم مامان رو به اشکال مختلف در میاری ... ولی من تا لنز دوربین رو باز میکنم که ازت عکس بگیرم زودی قایم میشی !!! امروز بقیه ی لباسات رو شستیم ... بابایی آبکشی میکرد منم پهنشون میکردم ... خیلی حال داد ... مخصوصا لبخند گنده ی بابات !!!!!!! گاهی هم بلند میخندید و وقتی ازش میپرسیدم چی شد میگفت هیچی !!!!!!!! فکر کنم قند تو دلش آب میشد !!! صبح بابایی یه سوال جالب ازم پرسید ... همینج...
11 فروردين 1391

فقط 9 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٩  روز مونده ... فقط ٩ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت  دیشب که بابایی برگشت با هم کلی کار کردیم ... وسایلا رو جابجا کردیم و اینا ... تا ساعت 10 شب ... البته من که بیشتر نقش راهنما رو داشتم !! و فکم خسته شده بود از حرف زدن !! ولی با این حال من خسته تر از بابایی بودم ... برا همینم تا کارمون تموم شد یه دستی به سروگوش آشپزخونه کشیدم و دراز کشیدم ... حتی حال نداشتم هندونه ای رو که بابایی برامون گرفته بود رو بخورم !!!!!!!! امروز صبح بعد از نماز دراز کشیدم تا بخوابم ... یهو چنان لگد جانانه ای به مامان زدی که برق از چشمام زد بیرون و منم مجبور شدم...
10 فروردين 1391

فقط 10 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم 10 روز مونده ... فقط 10 روز تا بغل کردنت خدایا شکرت  از دیشب تا حالا شیطنتت گل کرده  ... چون همش داری برای مامان ناز میدی و هی مامان رو نگران میکنی ...منم که نفسم به تکونای تو بنده ... امیدوارم این کارت بخاطر کم بودن جات باشه و سلامت باشی ... امروز مهمون داشتیم ... خاله 3 و خانواده اومدن خونمون ... تخم مرغ امسال که به بچه ها میدم خیلی ذوق زدشون میکنه ... آخه خوشگله ... عکسش تو  سفره هفت سینمون هست ... از صبح کمردرد داشتم ... هی ولو میشدم اینور و اونور ... بابایی هم هی میگفت فکر کنم امروز بریم بیمارستان !! و منم خندم میگرفت از اینکه بابا...
9 فروردين 1391

یادداشت 141 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان دوشنبه : بابایی رفت تا دفترچه بیمه من رو تمدید کنه ... ساعت 11 برگشت ... با مامان بزرگ رفتن بانک و اومدن ... بعدش من و مامان بزرگ سرگرم درست کردن چند جور خورش شدیم تا بتونم بذارم تو فریزرم برای روزایی که قراره شما نذاری من آشپزی کنم !!! بابایی هم خوابید ... ساعت 3 کارمون تموم شد و بابایی رو بیدار کردیم تا ناهار بخوریم ... بعد دایی 1 زنگ زد و گفت که شب میخوان برن خونه خاله 2 و اگه مامان بزرگ هم دوست داره بره باهاشون ... با اصرار من مامان بزرگ قبول کرد که بره ... من و بابایی هم وسایلامون رو جمع و جور کردیم تا یه سر بیایم خونه ... البته از دیشب تصمیم گرفته بودیما ... مامان بزرگ همراه دایی 1 و ...
8 فروردين 1391