شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 129 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم چهارشنبه ... بابایی صبح بیدارم کرد تا برف تماشا کنم !! میدونه که من دیدن این منظره رو دوست دارم ... بیدار شدم و بعد از تماشای برف صبحونه خوردیم ... اینقدر دلم میخواست برم بیرون که نگو !! به بابایی گفتم بریم زیر برف راه بریم ... اولش گفت سردتون میشه و اینا ... اما بعدش قرار شد باهم بریم تا مغازه ی نزدیک خونمون تا من برا خودم شلوار بارداری بخرم ... حاضر شدم و رفتیم ... برف خیلی شدید بود ولی هوا سرد نبود ... تا به مغازه برسیم شکل آدم برفی شده بودم !! خیلی مزه داد ... بابایی برا خودش دو تا پلیور خرید منم شلوار !!!! ( بالاخره مجبور شدم بخرم ... چون دیگه نمیتونم شما رو تو شلوارام جا بدم ‍‍‍!! ) از مغا...
22 بهمن 1390

یادداشت 128 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار من جمعه عصر بابایی از اداره اومد و داشت با لب تاپ ور میرفت ...که متوجه شد لب تاپمون ایراد داره و هی ارور میده ... بعد از بررسیهای فراوان دیدیم که بعله .. لب تاب جان ویروسی شدن !! از کجاشو نمیدونم !! من که از صبح کاری نداشتم باهاش فقط مریم یه سر رفت تو سایت دانشگاه و بعد هم خاموشش کرد ... بعد از پرس و جو های فراوان فهمیدیم که مریم خانوم فلشش رو وصل کرده به لب تاب ولی بقول خودش اصلا" بازش نکرده که بخواد ویروسش منتقل بشه !!! قرار شد که فردا بابایی ببره لب تاب رو تا سم پاشیش کنن... این در حالی بود که هر لحظه بیشتر قاطی میکرد لب تاب !! شنبه .. بعد از صبحونه بابایی لب تاب رو برد مغازه ... قبلش گفتم که بذار پوشه ی عکس...
18 بهمن 1390

یادداشت 127 مامانی و نینی گولو

پسر کوچولوی من سه شنبه ... صبح مریم اومد سمت تهران ... نزدیکای ظهر هم مامان بزرگ اومد خونمون ... لباسا و کمدت رو دید و خوشش اومد ... بعدشم تصمیم گرفتیم که امشب بابایی بره و وسایلت رو از خونه مامان بزرگ بیاره ... البته مامان بزرگ ازم قول گرفت که امشب بازشون نکنم و تا فردا صبر کنم ... منم قول دادم ... هر چند خیلی سخت بود ... مامان بزرگ که رفت منم مشغول تدارکات شام شدم ...بالاخره وسایلت رو آوردیم خونه .. خداییشم دست تنها نمیشد جابجاشون کرد ... گذاشتمشون کنار و یه اسپند براشون دود کردم و یه صدقه هم روشون چرخوندم ... مریم هم رسید .. عکس العملش بعد از دیدن من خیلی جالب بود ! از ته دل میخندید و به شیکمم دست میکشید !! میگفت مامانه مانکن شدی !!!...
14 بهمن 1390

یادداشت 126 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی کوچولوی من پنجشنبه .. بابایی اداره ... مامانی هم تا لنگ ظهر لالا ... تمام دیشب خواب زایمانم رو میدیدم !!! چقدر هیجان داشت ... از بس به فکر تولد  نینیه خاله ستاره بودم !! امروز صبح شهراد بدنیا اومد ... قدمش مبارک باشه انشالله ... اگه قرار باشه مامانی سزارین بشه دقیقا 10 هفته ی دیگه دنیا میای !!!! جمعه ... قرار شد با بابایی بریم کمدتو سفارش بدیم ... اما بعد صبحانه سر حرف باز شد و بازم یه حرفایی پیش اومد که تموم انگیزه ی مامانی از بین رفت ... البته ربطی به شما نداشتا .. . یه موضوعیه که هر وقت حرفش بین من و بابایی پیش میاد وضعمون قاراش میش میشه !!! خلاصه که رفتن کنسل شد . .. (مامانیه لجبازت کنسلش کرد !...
10 بهمن 1390

یادداشت 125 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان جمعه بابایی اداره بود و من و شما هم تک و تنها خونه موندیم . .. برعکس همیشه تا ساعت 9 بیشتر نخوابیدیم ... بعدشم کاری نداشتیم انجام بدیم ...!!! تا عصری که بابایی اومد و گفت که گلوش ناجووور درد میکنه ... براش سوپ گذاشته بودم ... تا آخر شب یه کم بهتر شده بود ... فردا روز تعطیلیشه ولی گفت که میخوان با دوستش برن بانک ( دوستش میخواست وام بگیره ) منم شاکی شدم که با این حالت بیرون رفتنت چیه !! شنبه ... ساعت 8 بابایی بیدار شد تا بره ... صداش در نمیومد !! از گلودرد ... بیدارم کرد و گفت پاشو ببین چه برفی اومده !! منم مثه برف ندیده ها  فوری رفتم پشت پنجره ... روحم تازه شد با دیدن این منظره !! همه زمین سفید بود .. حت...
5 بهمن 1390

یک سالگیت مبارک !!

امروز وبلاگت یک ساله شد ... از اولین پستی که مامان برات نوشت 365 روز میگذره ... ولی ... حاله اون روز مامان با حاله امروزش زمین تا آسمون فرق داره روزا و لحظه های زیادی رو اومدم و با عشق برات نوشتم ... یه روزای با یادت و یه روزای با حضورت ... توی این مدت لحظه های تلخ و شیرین زیاد داشتیم ... از ماههایی که بخاطر نبودنت غصه خوردم ... تا روزایی که عزیزام رو از دست دادم تا روزی که صدای قلبت رو شنیدم و روز به روز بزرگتر شدنت رو حس کردم ... تا همین لحظه که با وجود اینکه مامانی خسته است و دلش درد میکنه شما داری سرحال و قبراق بازی میکنی !!! بابت همه ی روزای خوب و بدی که گذروندم خداروشکر میکنم ... نمیخوام تکرار مکررا...
30 دی 1390

یادداشت 124 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم چهارشنبه صبح بعد از صبحانه مشغول دوختن ملحفه های شمدی و پرده شدم . .. مامان بزرگ هم هر نیم ساعت میومد و خیاط خونم رو تعطیل میکرد و مجبورم میکرد دراز بکشم !! بابایی هم زنگ زد و گفت که داره میاد ... هووووررررراااااا تا ساعت 5 بعداز ظهر همه ملحفه هارو دوختم ... پردمونم خیلی خوشگل شد ... خیلی هم خسته شدم ... فوری دراز کشیدم و خوابم برد ... ساعت 7 بابایی رسید با یه عالمه خرت و پرت ... با مامان بزرگ نشستیم و ماهی ها و گوشتها رو مرتب کردیم ... تو این فاصله هم بابایی رفت تا دوش بگیره ... برامون لواشک هم خریده !! بعدشم شام و حرفهای اینور و اونور و بعدشم خواب .... البته مامان بزرگ خوابید و من و با...
29 دی 1390

یادداشت 123 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهارم امروز یه عالمه راه رفتیم و حسابی خسته شدیم ... صبح با مامان بزرگ و خاله جون رفتیم بازار مولوی تا برات ملحفه بگیرم ... تا بیدار بشیم و صبحانه بخوریم و خاله جون بیاد و اینا ساعت شد 1 ... رفتنی آژانس گرفتیم ... چون نمیشد با مترو رفت .. بخاطر شما ... بعدشم کلی تو بازار دور زدیم و مامانی همه چیز دلش میخواست !! ملحفه های نینی ها هم اصلا" خوشگل نبودن !! بالاخره بعد از کلی گشتن و زیرو رو کردن بازار یه مدل پسندیدم که الان ازش خوشم نمیاد !! بعدشم یه پتو خریدیم برات ... بعدشم مامانی برای خودش 3 تا شمدی خرید !! (چشم بابایی رو دور دیدم ) بعدشم ... برای اتاق خواب یه پرده خریدم ... البته پرده ساده ها ... بعدشم مامان بزرگ یه چاد...
27 دی 1390