یادداشت 122 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهار نارنج مامان دیشب بعد از آروم شدن من بابایی زنگ زد شمال و وقتی مامانش گفت که هنوزم حالش سرجا نیست بازم بابایی هوای شمال کرده ... یه مدلی نگام کرد که واقعا" دلم براش سوخت .. ولی چیزی نگفتم ... نظر ندادم که برو یا نرو!!! تا آخر شب هی به من گفت خوبی ...منم گفتم من خوبم ... آخر شب دیدم خیلی تو خودشه .. گفتم دوست داری برو به مامانت سر بزن !!! گفت واقعا" ؟ گفتم اگه دوست داری برو ... خیلی خوشحال شد ... گفت تو و بهداد چی ؟ گفتم ما که خوبیم ... گفت وسایلم رو جمع کنم ... گفتم آره ... گفت پس تو هم جمع کن . فردا هر وقت بیدار شدیم من میرم ... هر دو لوازممون رو جمع کردیم ... برعکس همیشه که تو اینجور وقتا چشمام پر از اشک میشد ای...
نویسنده :
نانا
23:59





