شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 196 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم چهارشنبه : دیشب هر یه ساعت بیدار باش دادی بهم !!! تا ساعت 10 صبح که با گریه بیدار شدی ... چرا ؟ نمیدونم ... بابا ادارست .. دختر خاله اس داد برم برای خوشگلاسیونش ... منم خیلی دودل بودم چون تو امروز حسابی نق نقویی بابت بدخوابی دیشب ... اما بالاخره حاضر شدیم و رفتیم ... مامان بزرگ هم بود ... اولش یه کم غریبگی کردی .. ولی وقتی خاله برات نون بربری داغ و چایی آورد و تو نوش جان کردی دیگه مهربون شدی !! و همش به خاله میخندیدی ... بعدشم بازی میکردی ولی اجازه نمیدادی من از کنارت برم اونورتر تا کار دختر خاله انجام بدم ... برا همین هم دختر خاله بیخیال قضیه شد ... بعدشم که ناهار خوردیم و تو یه چرت نصفه زدی و بازم بدخواب شدی و نق ن...
25 دی 1391

یادداشت 195 مامانی برای بهداد

شکوفه ی من شنبه : میدونی امروز چه روزیه ...امروز به اندازه ی روزایی که توی دلم بودی از دنیا اومدنت میگذره !! ٣٩ هفته و 1 روز ... ببین چه مامان بیکاری داری که همه ی این چیزا یادشه !! ههههههههه امروز بعلت آلودگی هوا تعطیله !! صبح موقع صبحانه بابایی گفت : چطوره امروز فرشا رو بدیم بشورن ؟ ... منم گفتم : خوبه !! ... بابایی زنگ زد و قرار شد عصر بیان فرشا رو ببرن ... بعدشم دیدیم که خونه بدون فرش خیلی سرد میشه ... قرار شد بریم خونه مامان بزرگ ... من مشغول جمع کردن وسیله شدم و بابایی هم فرشا رو لول میکرد ... خوبه که فرشامون زیر مبلمان و اینا نرفته !!! بعدشم من سرامیکها رو تمییز کردم و منتظر نشستیم تا بیان فرشارو ببرن ... تو هم توی روروئک بر...
19 دی 1391

یادداشت 194 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج مامان سه شنبه : بابایی که رفت اداره ... ما هم دم ظهر بیدار شدیم ...بعد از صبحانه مامانی دوباره وسایل ورزشیش رو آورد و مشغول ورزش شد ... این تصمیم دیگه از اون تصمیمای کبراست !!! انگیزه دارم شدید ... راستش دیشب که حاضر شدیم و منتظر اومدن دایی اینا بودیم دوربین دادم دست بابایی تا از من و تو چند تا عکس بگیره ... خلاصه که گرفتن عکس همانا و حرص و جوش مامان هم همان ... اینقدر بی ریخت و چاق و چله بودم تو عکسا که حالم از خودم به هم خورد !!!!! کلی هم غصه خوردم ... بعدشم تصمیم گرفتم که جدی جدی ورزش کنم ... اینقدر انگیزم قوی بود که نصفه شب که برا شیر دادنت بیدار شدم دلم میخواست پاشم ورزش کنم !!!! ینی هچین آدمیم من !!!! ههههههههه ...
15 دی 1391

یادداشت 193 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان دیروز عصر مامان بزرگ اومد خونمون ... خداروشکر کمتر نق زدی و اصلا گریه نکردی ... منم نمیدونم چرا اعصابم خرده الکی ... همش هم به بابایی بیچاره گیر میدم ... کاش زود خوب بشم !! پنجشنبه : با نق نق فراوان بیدار شدی .. منم که خوابالو ... البته شما خوب خوابیدی دیشب ولی من تو نت بودم و ساعت 3 خوابیدم !!!!!!!!!! تازشم جرات ندارم به بابا بگم خوابم میاد !!!! چون یه جواب قلنبه توی آستینش داره !!! هههههه ... به هر حال ... یه کم بازی و غذا خوردن . سوپ پزون و اینا داشتیم تا عصری که با هم رفتیم حموم ... بعدشم بابایی یه سر رفت بیرون و من تو مثل دوتا دسته گل لالا کردیم !!!!!!!! سرشبی خاله 1 و خانواده اومدن خونمون .... البته قب...
11 دی 1391

یادداشت 192 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نازم یکشنبه : دیشب ساعت 3 بابایی رسید ... رفت خونه خودمون ... ما هم خوابیدیم تا صبح ... البته راحت نخوابیدیم ... با  نق و نوق ... ساعت 10 بود ... چشم باز کردم و دیدم بابایی بالا سرمون نشسته روزنامه میخونه !!!!  ... بعدشم صبحونه خوردیم ... دختر خاله ها رفتن خونشون ... ما هم یه کم بعدش اومدیم خونه ... و تازه شروع کارامون بود ... بابایی مثل همیشه دست پر اومده ... کلی وسیله برا جابجا کردن دارم ... اصلانم حسش نیست ... پیش بابایی نشستی ... منم مشغول کار شدم .. بابایی هم از مراسم و اینا برام تعریف میکرد ... تا ساعت 3 مشغول بودم .. بعدشم خونه رو جارو کشیدیم و من و تو رفتیم حمام ... چقدرم برای سرد شدن آب حرص خوردم !!!!!!...
6 دی 1391

یادداشت 191 مامانی برای بهداد

شکوفه ی کوچولو دیروز اینقدر خسته و عصبی بودم که حد نداشت .. در همون وضع برات سوپ بار گذاشتم .. سوخت تا سرش ته دیگ شد ... دوبار بار گذاشتم که آبش خشک شد و ته گرفت ... سه باره گذاشتم .. نسوخت .. ولی موقع میکس کردنش نمیدونم چرا کره ریختم توش !!!!!!!!!!!!! تو هم وقتی غذا بو بده لب نمیزنی .. بوی کره هم که انگار لولوئه واست !!! ... خلاصه که الان سوپ داری با بوی کره ... و لب نمیزنی ... نیست قبلا دولپی میخوردی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پنجشنبه : دیشب خوب خوابیدی ... خداروشکر .. ولی من بدخواب بودم ... بابایی رفت اداره ... ما هم که از صبح مثل همیشه ایم ... امشب احتمالا بریم خونه مامان بزرگ ... اینقدر دلم میخواست مثل مامانای باسلیقه اولین ی...
2 دی 1391

یادداشت 190 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاریه مامان اول درباره دیروز بگم که وقتی بابایی اومد تو رو تحویل گرفت و من یه چرت یه ساعته زدم ... کم بود ولی کلی بهم انرژی داد ... بعدشم شام رو بابایی از بیرون گرفت ... بعدشم ظرفارو شست و چایی هم آورد .. اینا رو گفتم که یعنی بابایی خستگی منو کاملا" درک کرده بود !!!! شنبه : دیشب خداروشکر بهتر خوابیدی ... فقط یه کم گلوت خشک میشد و سرفه میکردی ... امروز بابایی خونست ... از دیشب هوا بارونی بود .. اونم یه بارون حسابی ... منم هر وقت از خواب بیدار میشدم میرفتم پشت پنجره ... دلم لک زده برای زیر بارون رفتن ... بابایی نرفت باشگاه ... در طول روز بیقراری داشتی ... دندونت اذیت میکنه ... ایشالله زود نیش بزنه و راحت بشی ... نمیتونی ...
29 آذر 1391

یادداشت 189 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من دوشنبه : دیروز عصری یه کم بیسکوییت بهت دادم .. البته نرم شده بود و با قاشق خوردی ... یه قاشق خوردی و 10 تا قاشق محتویات معده رو پسم دادی ... شب یه تیکه مرغ دادم دستت ... اولش حسابی له و لورد کردی ولی بعدش شروع کردی به خوردنش و هی کشیدی به دندونات و تیکه تیکه قورتش دادی ... بعدش نمیدونم از کجا قاشقت رو گیر اوردی و دمش رو کردی تو حلقت و بازم همه ی شیر و مرغا رو پس دادی !!!!! خوب این چه کاریه مــــــــادر !!!! امروز بابایی رفت باشگاه و با کله پاچه برگشت !!! نیست هر دومون ورزشکاریم کله پاچه گرفته که یه کم قوت بگیریم !!!!! بعدشم که تا عصر ولو بودیم هر دومون تا کله پاچه هضم بشه ..............!!!! عصری روی پام بو...
24 آذر 1391

یادداشت 188 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری پنجشنبه : نمیدونم چرا دیشب بد خوابیدی ! منم کمبود خواب دارم شدیـــــــــــــــد ... حالا خوبه به لطف آلودگی هوا بابایی چند روز خونست وگرنه من رسما له میشدم!!! امروز کار خاصی نکردیم .. جز سرو کله زدن با شما برای خوردن غذا ... که موفق نشدم ... مدل سوپت رو هم چند روزه عوض کردم .. ولی بازم نمیخوری !!!!!!!!!!!!! جمعه : حالا که دندونت در اومده چرا بد خواب شدی ؟؟ دیشب هم تا ساعت 3 هی بیدار میشدی و میخوابیدی .. اونم همراه با گریه و اشک و آه !!!! شیر هم نمیخواستی ... رو پام تابت میدادم ولی تا میخواستم بذارمت زمین بیدار میشدی ... صبح که بیدار شدی یه کم نون و کره دادم بهت ... یه کم یعنی سه تا لقمه ... لقمه هم یعنی یه ذره نون اندا...
19 آذر 1391

یادداشت 187 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نازم شنبه : بابایی ادارست .. ماهم از صبح فقط بازی کردیم با هم .. اونم بازیهای کاملا سالم!!! ... یه بازی که خیلی خوشت میاد اینه که مامانی حواسش نباشه و تو موهاشو بکشی !!  بعدش من بگم آخ آخ آخ و تو موهامو ول کنی و بخندی !!!!!!! بعدشم که از موهام خسته میشی میری سراغ مماخم ... اینقدر میکشیش که قرمز و لبو میشه !!!! نمیدونم میخوای باهاش چکار کنی >> حالا خوبه مماخم بزرگ هم نیست !!!  ... بعدشم که با خرس و پنگوئنهای بادیت سرگرم شدی و هی دولا میشدی دم خرسی رو نگاه میکردی !!! امروز سوپ نخوردی .. شیر هم درست و حسابی نخوردی ... امشب موقع خندیدنات متوجه  سفیدیه دندون دومت شدم .. امروز و فرداست که سر بزنه و خیالمون را...
15 آذر 1391