یادداشت 221 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهاری من شنبه : بابا خونست ... ساعت 11 بیدار شدی و صبحانه خوردیم ... برای اینکه بتونم 4 تا لقمه بهت صبحانه بدم هزارجور ادا و اطوار دراوردی ... ساعت حدود 12:30 بود که تو رو گذاشتم پیش بابایی و خودم رفتم خونه خاله1 ... دختر خاله یه کم کار خوشگلاسیون داشت ... موقع رفتن تا دیدی من مانتو پوشیدم و کیفم رو دست گرفتم کلی ذوق کردی و وقتی دیدی من دارم تنها میرم شروع کردی به گریه زاری !!! ... دلم داشت کباب میشد ولی نمیشد ببرمت ... بابا سرت رو گرم کرد و من یواشکی رفتم ولی دلم پیشت موند !!!! ... تا حالا از این کارا نمیکردی ... به محض اینکه رسیدم خونه خاله به بابا زنگ زدم و دیدم انگار آرومی خداروشکر ... کار دخترخ...
نویسنده :
نانا
21:00







