شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 74 مامانی

1390/6/4 18:07
نویسنده : نانا
331 بازدید
اشتراک گذاری

شکوفه ی نارنجم

 سه شنبه عصری همراه بابایی رفتیم تا جواب آزمایش مامانی رو بگیریم و بعدشم بریم خونه مامان بزرگ ....جواب آزمایش مامانی آماده نبود ... یعنی یک بخشش نیاز به تکرار داشت ... قرار شد که فردا بیام و دوباره تکرارش کنم ...

امشب سومین شب از شبهای قدر بود ... بازم همه دور هم جمع بودیم و تا صبح بیدار موندیم ... توی تمام این مدت دل مامانی درد میکرد و کلی بابایی نگرانمون شده بود ... نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی اذیت شدم وچون کسی از وجودت خبر نداشت نمیتونستم از کسی راهنمایی بخوام .. البته بعد از سحر حالم یه کم بهتر شد و تونستم یه چرتی بزنم ...صبح هم همراه بابایی اول رفتیم آزمایشگاه و بعدشم رفتیم خونه و لالا

این دل درد بی موقع باعث شد که مسافرت رفتنمون کاملا منتفی بشه ... آخه سلامتی تو عزیز دلم برام از همه چیز مهمتره ... البته بابایی هم مرخصی نداشتن رو بهونه کرد و به مامان بزرگ گفت که ما نمیتونیم همراهیشون کنیم ..

امشب مامان بزرگ اینا میرن و من دلم پیششونه ...

پنجشنبه صبح ... برای سحر که بیدار شدم حالم خوب بود ... اما نزدیکای ظهر با احساس کمر درد شدید چشمام رو باز کردم ... کمرم درد بدی داشت ... یه جوری که دلم ضعف میرفت ... زودی بابایی رو صدا کردم و بهش گفتم .. اونم که یکبار از این درد کشیدنا تجربه ی تلخی داره سریع لباس پوشید تا منو ببره دکتر ... ولی خودم ترجیح دادم که استراحت کنم ... یعنی گفتم شاید اگه سوار ماشین بشم بیشتر خطر داشته باشه .... پس تو جام موندم و سعی کردم با نرمش یه کمی دردم رو کمتر کنم ... خداروشکر تا عصری بهتر شدم ... فقط نمیتونم دولا بشم !!!

خلاصه که پنجشنبه به این ترتیب سپری شد و مامانی وقت نکرد که غصه ی مسافرت نرفتنش رو بخوره ...!

امروزم که جمعه هست و مامان بزرگ اینا تو راهه تهران هستن ... مامانی هم از صبح کمر درد داره .. البته خیلی شدید نیست

دردای این چند روز مامانی رو مجبور میکنه که زودتر از وقتیکه دکتر گفته برم برای سونو ... آخه خیلی خیلی نگرانم و با هر دردی قلبم میاد تو دهنم ... پس احتمال داره که یکشنبه برم پیش خانوم دکتر ... شایدم نرم !!

 

عزیز دلم

بارها لحظه ای رو تصور کردم که روی تخت برای سونو آماده میشم ولی نمیدونم بعدش قراره چی بشه ..؟؟ میتونم صدای قلب نازنینت رو بشنوم ..؟؟ میتونم از زبون خانوم دکتر بشنوم که همه چیز نرماله .. ؟؟ نمیدونم ...

کاش خدا برامون شادی و دلخوشی رقم بزنه ...

 

دوستت دارم عزیزکم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

سفانه
4 شهریور 90 19:14
عزیز دلم الهی که میری و به سلامتی با خبرهای خوب میای پیشمون... خدا خیلی بزرگ و ارحم الراحمینه.... مطمئن باش دلتون رو شاد میکنه... هم دل تو هم دل همسری گل و هم دل خانوادتو و مامانت رو.... ایشالله.... نرفتنت هم همون حکمت و نشونشه... نازنینم مراقب خودت باش...


انشالله که همینطور باشه عزیز دلم
مامان آرین
4 شهریور 90 22:05
نارینه جونم سلام،عزیزم دلت رو روشن کن و امیدتو از دست نده


سلام ... حتما مامان جونی ... امیدم به خداست
مامان آريا
5 شهریور 90 13:27
منم اميدوارم خدا برات يه ني ني بخواد
عزيزم تو بايد بيشتر استراحت كني يعني يه استراحت مطلق چون من توي دوستام داشتم كسايي مثل تو رو كه ني ني دار شدن اميدوارم براي تو هم پيش بياد و خدا شادي رو به تو و خانوادت بده
فقط استراحت مطلق يادت نره


ممنونم مامان مهربون ... حتما استراحت رو شروع میکنم
سارینا
5 شهریور 90 15:44
سلام عزیز دلم
این دردا ایشالله که چیزی نیست
به سلامتی میری سونو بعد هم میای به ما خبر میدی که همه چیز فرشته کوچولدت نرمااله
بوووووووووس


سلام .... انشالله که چیزی نباشه ... دوستدارم زودتر بهتون خبرای خوش بدم اگه خدا بخواد
setareh
6 شهریور 90 10:22
عزیزم انشاا...که با خبرای خوب میای ...

انشاا...که صدای قلب نازنینتو میشنوی گلم ...
خدا خیلی مهربونه ......
مواظب خودت . نی نی باش
زودی هم از دکتر رفتنت خبر بده من منتظرم
بوسسسسس


ممنونم مامان جون ... حتما خبرتون میکنم
منا مامان مهراد
7 شهریور 90 1:54
سلام عزیزم
نوشته هات منو برد به 11 سال پیش وقتی که پدر بزرگم شب تاسوعا پرکشید و رفت و هممونو تنها گذاشت.اما داغ نبودنش همیشه تازس.خدا بهتون صبر بده عزیزم
انشاالله با اومدن نی نی کوچولوی شما دلتون آروم میشه
مراقب خودتون باشید
به وبلاک ما هم سر بزنید


سلام دوست خوبم ...انشالله روح پدربزرگتون قرین رحمت حق قرار بگیره ... حتما بهتون سر میزنم
مامان آرین
7 شهریور 90 10:01
خاله جووووونی سلام ،مامان جونم آپ کرده ها اگه دوست داشتین بیاین
آوين
7 شهریور 90 11:06
سلام مامان جوني بيا يه خبري از احوالات فندوق كوچولو به ما بده
مامان آريا
7 شهریور 90 11:52
عزيزم جواب آزمايش چي شد منتظرم


مامن جونی آزمایشاتم تخصصی بود و نیاز به نظر دکتر داره ... آخه من چی بگم !!!
مامان آريا
8 شهریور 90 13:10
کم کم غروب ماه خدا ديده مي شود
صد حيف ازين بساط که برچيده مي شود
در اين بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسي ست که بخشيده مي شود
عيد شما پيشا پيش مبارک



عید شما هم مبارک
مامان آرین
9 شهریور 90 12:09
سلام عیدتون مبارک خدا بابا و خواهرتو بیامرزه عزیزم


سلام .. ممنونم عزیزم ... عید شما هم مبارک
nafasemaman
9 شهریور 90 19:36
ایشالاه که بری و خبرای خوب بزاری برامون


انشالله
مامانی یاستین
9 شهریور 90 22:36
سلام عزیزم،دلت آروم باشه زندگی یعنی همین.....مراقب خودت و جوجوت باش


چشم مامان جون
مامان تربچه
10 شهریور 90 13:15
سلام عزیزم خوبی خانمی؟ من برگشتم اونجا خیلی برات دعا کردم زود به زود بیا از خودت خبر بده