یادداشت 79 مامانی و نی نی گولو
شکوفه ی بهار نارنج مامان
خوبی عزیز دلم ؟ خوش میگذره ؟ آخه مامان جون چته که از دیروز تا حالا یور دلم قلنبه شدی و هی شیکم مامانی رو چنگ میزنی !! فکر کنم از بپر بپرای دیروز مامانی خسته شدی !!
قربونت برم که تا یادم میره تو رو دارم زودی اظهار وجود میکنی ...
شایدم به بابایی حسودی میکنی ؟؟ چون دیروز همه کارام برای بابایی مهربون بود !!
بگذریم ...
عزیزکم ...
روز پنجشنبه نزدیکای ظهر بود که رفتم خونه مامان بزرگ ... چون از صبح درگیر انتخاب واحد برای دختر خاله بودیم ... و تا کارمون تموم بشه ساعت حدود یک بود ... بعد از خوردن ناهار رفتیم بهشت زهرا و مامانی حسابی دلشو خالی کرد پیش بابابزرگ و خاله معصوم ... 40 روز گذشت ..
تمام عصر و شب هم درگیر مسجد و تالار و اینجور چیزا بودیم ... خیلی خسته شدیم ... چون مدام مهمون میومد خونه و میرفت و پذیرایی ازشون سخت بود ... ولی مراسم به خوبی پیش رفت و خداروشکر هیچ کم و کسری نبود ...
روز جمعه ... امروز بابایی رفته سرکار ... امروز براش روز قشنگیه ... از صبح هر بار که زنگ زده اولین جمله ای که ازم شنیده ""تولدت مبارک "" بوده !!!
عصری همراه دختر خالت رفتم بازار ...برای بابایی یه کادوی خوشگل خریدم ...یه شب خواب با حبابای رنگی که هی میرن بالا میان پایین !! ... خودم خیلی دوستش دارم !! ... داشتیم میومدیم که سوار ماشین بشیم که یهو مامانی چشمش افتاد به یه کیف فروشی که توش پر بود از کیفای کوچولو و خوشگل !! ... مامانی هم که حسابی از دیدن کیفا دلش غنج رفته بود یکی از مدلای پسرونش رو برات خرید !!! حالا بماند که دختر خالت داشت از تعجب شاخ درمیآورد !! و من براش توضیح میدادم برای نینی آینده دارم میخرم !!
(حالا عکسشو برات میذارم ) بعدشم که رفتیم شیرینی فروشی و برای تولد بابایی یه کیک خوشگل خریدیم ...رسیدیم خونه مامان بزرگ ... دیدم ای دل غافل ... بابایی زودتر از من رسیده .. کیک رو گذاشتم تو یخچال و منتظر شدم تا اهالی خونه دور هم جمع بشن ... وقتی شرایط فراهم شد شمعها رو روی کیک چیدم و کیک رو آوردم برای بابایی ... اگه بدونی چقدر ذوووق کرده بود ... البته یه کم هم خجالت کشیده بود و قرمز شده بود !! خلاصه که بازار تبریک گرم شد و همه براش آرزوی عمر طولانی وبا عزت کردند ... و البته شاکی شدند که چرا نگفته بودی که ما هم یه هدیه برای بابای مهربون تدارک ببینیم و من هم در کمال تواضع میگفتم هدفم دور هم بودن و عوض شدن فضا بود نه چیز دیگه !!!
بعدشم شمعها فوت شد و کیک خوردیده شد ... تا آخر شب اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه و من کادوی بابایی رو بهش دادم ... خیلی خوشش اومد ... و بهم گفت که با کارام حسابی سورپرایزش کردم ... بعدشم کیف شما رو بهش نشون دادم ... چشماش پر از لبخند بود ... خیلی دوستش داشت ... ولی گفت چرا پسرونه !!! هههههه
امروز صبح هم بعد از بیدار شدن مشغول شستن ملحفه ها و اینا بودم .. البته زحمت انداختنشون توی ماشین لباسشویی با من بود !! و بقیه کارا رو ماشین انجام داد ...
عزیز دلم ... توی زندگیه همه غم و شادی هست ... اصلا اگه غم و شادی کنار هم نباشن هیچکدومشون معنی ندارن ... مامانی هم امیدواره که بعد از این شادیهاش پررنگ تر از غمهاش باشه ...
دوستت دارم شادی زندگیم




یادداشت 79 مامانی و نی نی گولو
