یادداشت 10 مامانی
عزیز دلم
بالاخره اسفندم اومد..... وای که این روزای آخر سال آدم چه حس و حال غریبی پیدا میکنه .... ![]()
هم نگرانم هم خوشحال هم ناراحت ... نمیدونم چه حسیه ... ولی انگار بیشتر نگرانم ![]()
هرچی فکر میکنم که ببینم امسال چکارایی کردم ... یادم نمیاد ... انگار هیچ چیز یادم نیست ... جز غم دوری تو ....![]()
از هرکجا شروع میکنم به فکر کردن ... آخرش به همین یه جمله میرسم "" خداروشکر اسفند شد!!! "" خدارو شکر امسال تموم شد !!! ""![]()
من اصلا مامان منفی بافی نیستماااا... خیلی هم مثبت فکر میکنم ولی امسال برای من و باباییت سال خوبی نبود ... از مریضی بابایی بگیر تا جر و بحثهای دایی ... تا پر کشیدن تو ... تا از دست دادن دوستام ... و خیلی چیزای دیگه که مجبورم میکنه تا بگم امسال سال خوبی برامون نبوده .....
امسال خیلی حوادث رو پشت سر گذاشتیم !!!! ![]()
چه روزا و شبایی که چشمامون پر اشک بود و دلمون پر غصه ....ولی میگذشت چون من باباییتو داشتم ... چون همیشه کنارم بوده ... چون همیشه بهم امیدواری میداده .... و این بودنش باعث دلگرمیم میشد ... حتی روزایی که از دستش حرص میخوردم هم دوست داشتم کنارم باشه ... ![]()
الان که سال داره تموم میشه ... انگاری تازه یاد ساعتهای از دست رفته میافتم ... روزهای بر باد رفته ....
کلا" این خصلت آدمیه ![]()
تا چیزی رو از دست نده قدرش رو نمیدونه ![]()
حالا اون یه چیز میتونه روزهای عمرمون باشه ... آدم خاصی باشه .. یا یه فرصت کوچیک برای ابراز محبت ... یا چند ساعت و روز و ثانیه !!!!!
اینجوریه دنیای ما آدما
این ماه آخر هم که تموم بشه .... من یکسال بزرگتر میشم ... بابایی یکسال بزرگتر میشه ... و دنیا یکسال پیرتر...
ولی همه به امید زنده اند ... به امید فردای بهتر ... به امید دیدن بهار دوباره .... و اینا قشنگی زندگی ماست
بگذریم مامانی.... ![]()
امروز بابابزرگت از شهرستان اومده پیشمون ... یهو !!!! بیخبر !!!! ![]()
از این کارا زیاد میکنه
ما رو از سورپرایز میترکونه
قدمش روی چشم ....![]()
برامون سوغاتی هم آورده ...
لواشک ترش .... پسته و بادوم ..... ببین چقدر به من میرسن !!!!!
هنوز فرصت نکردم بخورمشون ... ولی الان که دارم برات مینویسم دهنم آب افتاده .... ![]()
عزیز دلم ... نازنینم ... فرشته کوچولوی من .... چشمای مامان هنوزم با یاد تو خیس میشن ...........![]()
کاشکی یه کم ازین دلتنگی منو برای خدا جونم میگفتی....
امروز روز بزرگی بود ... 17 ربیع الاول ...میلاد پیامبر... و من و بابایی مثل همیشه .... تورو از خدای مهربون خواستیم ....![]()
میدونم که به همین زودی ها میای و مارو از دلتنگی در میاری ....![]()
تا اون روز منتظرت میمونم و برای بوسیدن دستهای کوچولوت لحظه شماری میکنم ....![]()


یادداشت 10 مامانی
