یادداشت 14 مامانی
دردونه ی من
امروز دل مامانی باز برات تنگ شده ....![]()
کاش حالمو میدونستی ... رفتم سراغ کتابایی که گرفته بودم ... وای که دلم آتیش گرفت وقتی هر ورقشو نگاه میکردم ...![]()
انگار یه بغضی تو گلوم هست که نمیخواد ولم کنه ...
هیچی آرومم نکرد ... گفتم شاید برام بنویسم بهتر بشم ....![]()
مامانی ... امشب میخوام برم پیش دایی .... خواستم چندتا ازین کتابارو ببرم برا زندایی تا بخونشون ... ولی تا دیدمشون .... دلم برای دردونم تنگ شد![]()
میترسم مامانی .... خیلی ... اگه تو نیای ... اگه بیای و نمونی ...
خدایا بهم آرامش بده ... کمکم کن .... حرف دلمو بشنو ![]()
....................................
نگرانم نباش مامانی ... کلی گریه کردم و آروم شدم
الانم خوبم .... به خودم دلداری میدم .... ![]()
دوستت دارم عشقم ... ![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یادداشت 14 مامانی
