یادداشت 27 مامانی
زیبای من
دیگه از اومدنت تو این ماه نا امید شدم ... ![]()
بیبی منفی شد ... البته دیروز ... واسه همینم من عزا گرفته بودم و تا عصری که تنها بودم هی گریه کردم ... ولی چه فایده ... الکی روز خودمو خراب کردم بخاطر هیچی ![]()
تازشم وقتی بابایی اومد کلی دعوام کرد که چرا گریه کردی ... همش منو دعوا میکنه ![]()
میگه دلم میگیره وقتی تو ناراحتی ... قربونش برم که دلش به دل من بنده ![]()
بعدشم کلی برام حرف زده که آقا جون ما نینی نخوایم باید کی رو ببینیم !!!
اینقدر ازین حرفا زد و منو خندوند که بالاخره منو سر حال آورد دیگه .... ![]()
دیشب رفتیم خونه اون یکی خاله جونت مامان معصوم کوچولو
عیدی هم گرفتم ... البته گفت آخرین سالیه که بهم عیدی میده و از سال بعد عیدی ها رو میده به نینیم ![]()
الهی مادر قربونت بره که همه چشم انتظارتن ![]()
امشبم مهمون دارم .... اون یکی خاله جون میاد خونمون مامان امیر و صبورا
( اینم واسه شیطونیهای امیر جونمه )
وااااای که منتظرم تا عیدیهاشونو بدم و ذوق کردنشونو ببینم ![]()
فردا هم که سیزده بدره و عید امسال تموم میشه ....
هنوزم برنامه ای برای جایی رفتن نداریم ![]()
تا پارسال که دایی جونت مجرد بود و میشد هماهنگ کننده برنامه سیزده بدر ... امسال رو نمیدونم که چی بشه .... میریم میشینیم تو حیاط بابابزرگ اینا و خوووش میگذرونیم.... ![]()
الان بابایی زنگ زد و گفت که حاضر بشم تا بریم خونه دایی جون ... بابای کیمیا و شکیبا ... دیروز از مسافرت برگشتن ...
زودتر بریم و برگردیم که خاله جونت پشت در نمونه ![]()
منم برم حاضر بشم ... میدونی که یه ساعتی طول میکشه حاضر شدنم ... ![]()
خیلی دوستت دارم عزیزم ![]()


یادداشت 27 مامانی
