یادداشت ۲۶۹ مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنج من ***
۷۲۷ . پنجشنبه : صبح با زور بیدار شدم ... هوا بارونیه ... بعد از صبحانه خواستیم بریم بیرون که دایی ۲ زنگ زد میخان بیان عیددیدنی ... ما هم آماده شدیم و منتظر موندیم تا بیان ... ساعت ۱ زنگ زده بود ولی ساعت ۴ اومدن !!!!!! این وسطا یه ناهار سرپایی خوردیم ... تو هم شروع کرده بودی به آجیل و شکلات خوردن ... با اومدن دایی اینا بازم خلقت تنگ شد و خودت رو ولو کردی رو زمین ... دختردایی اومد سراغت تا بازی کنه باهات ولی حسابی خودت رو لوس کردی ... منم کار بهت نداشتم ... کم کم خودتون با هم سرگرم شدید ... دایی اینا میخواستن برن خونه دایی ۱ ... ما هم حاضر شدیم تا با هم بریم ... اول تو و بابا آماده شدید و بعد من ... چون وقت خوابت بود و مسیر خونه دایی هم طولانی بود با خودم فکر کردم حتما میخوابی و تا برسیم سرحال میشی ولی برعکس همیشه که توی ماشین خوابت میبره اصلا پلک رو هم نذاشتی ... خونه دایی هم خوب بودی و بردمت تو اتاق تا با دخترداییهات بازی کنی اما یهو آناهیتا در اتاق رو بست و تو هم که از در بسته وحشتزده میشی از اتاق بچه ها اومدی بیرون و دیگه تو اتاق نرفتی و همینجور کنار من تو پذیرایی موندی ... دیگه ساعت ۱۰ بود که خواب کلافت کرد .. شام هم نخورده بودی و اخلاقت دیدنی شده بود ... تا بیاییم خونه ساعت از ۱۱ هم گذشته بود ... توی ماشین یه چرت خوابیدی ... خونه هم که رسیدیم یه میوه خوردی و یه کم بازی کردی و خوابیدی ...
* امشب دایی علاوه بر وجه نقد به تو و آناهیتا یه دفترچه نقاشی و یه جعبه مدادرنگی داد که لز همونجا سرگرمش شدید ... آنا که کلی نقاشی کشید و تو هم خط خطی میکردی و چش چش میکشیدی مثلا ... ممنونم از عیدی بموقع دایی جون !!!
۷۲۸ . جمعه : از صبح که بیدار شدم معدم درد داشت ... خیلی حال بدی داشتم .. صبحانت رو دادم و دوباره دراز کشیدم ... تو هم انگار متوجه حالم بودی .. کنارم دراز میکشیدی و موهام رو ناز میکردی .. یه چرت زدم و وقتی چشمم رو باز کردم دیدم نشستی بالاسرم و داری اخبار نگاه میکنی !!!! ساعت نزدیک ۲ بود و هنوز سفره صبحانه رو جمع نکرده بودم ... بابا زنگ زد و وقتی دید ناخوشم گفت زودتر میاد ... بلند شدم تا سفره رو جمع کنم که یهو حال تهوع پیدا کردم و دوییدم سمت حمام ... تو اینقدر ترسیده بودی که مدام جیغ میزدی و گریه میکردی ... تا از حمام بیام بیرون تمام صورتت غرق در گریه بود ... بغلت کردم و با تمام بیحالی تو اتاق دورت دادم تا آروم شدی ... اینقدر بیحال شده بودم که نمیتونستم برم یه لیوان آب بخورم ... گرسنت بود و مدام میگفتی پاشو ممه ... بابا رسید ... از رنگ و روم متوجه حالم شد .. برات ساندویچ گرفته بود که همش رو خوردی ... حالا خیالم از شکمت راحت بود ... همینجور ولو بودم و میل به غذا نداشتم ... تو خوابیدی و من اینقدر به خودم پیچیدم تا یه کم خوابم برد ... بیدار که شدیم حالم بدتر شده بود ... با اصرار بابا رفتیم دکتر .. تو که با دیدن در درمانگاه شروع کردی به گریه و من مجبور شدم تنها برم برا پذیرش ... خداروشکر خلوت بود ... برام یه آمپول داد که همونجا زدم ... تقویتی بود ... بعدش چون هوا خوب بود پیاده اومدیم خونه ... تا خونه برسیم حالم بهتر بود ... برات سیب زمینی درست کردم که خوردی و میوت رو هم خوردی ... رفتی سراغ بازی و من منتظر بودم تا بخوابی و منم بیهوش بشم ..... ساعت ۱ خوابیدی
۷۲۹ . شنبه : تمام دیشب رو هردومون خوابیدیم .. بعد از صبحانه رفتیم خونه مامان بزرگ ... اول یه کم توی حیاط توپ بازی کردیم و بعد رفتیم بالا ... تو رفتی سراغ بازیت و من و مامام هم گپ زدیم ... ناهارت رو خوردی و میخواستی بخوابی که خاله ۳ و دخترش اومدن و تو هم نخوابیدی ... با دخترخاله سرگرم شدی حسابی ... بابا اومد دنبالمون تا بریم عکاسی ... برا دفترچه بیمت عکس ۳*۴ لازم داشتیم ... با دیدن محیط عکاسی زدی زیر گریه و ما هم منصرف شدیم از عکس انداختن ولی چون عکس لازم بودیم مجبور شدم که یکی از عکسای عیدت رو بدم تا برات ۳*۴ در بیارن !!! یکساعتی طول کشید و ما چندبار پاساژ کنار عکاسی رو متر کردیم !!!! موقع خونه اومدن تو ماشین خوابیدی و خونه هم که رسیدیم بیدار نشدی ... همونجور با لباس روی فرش خوابیدی ... یواش یواش کارام رو انجام میدادم تا مبادا بیدار بشی و کج خلق بشی که یهو با صدای آقای همسایه از خواب پریدی و کلی بداخلاق شدی ... خیلی زمان برد تا اخلاقت بیاد سرجاش !!!!!!! بعدش شام خوردیم ... بعدش هم مثل همیشه
* دارم به از شیر گرفتنت فکر میکنم ... البته یکبار قبل از سال نو اقدام کردم و شب بدون شیر خوابوندمت ... ولی همون شب تب کردی و مریض شدی ... خیلی برای این اقدام نگرانم .... میترسم اخلاقت از این بدتر بشه و بیشتر لجبازی کنی ...
۷۳۰ . یکشنبه : آآی دماغم .... این اولین جمله امروزم بود ... وقتی دماغم رو گرفتی و کشیدی تا بیدارم کنی !!!!! ... قبلا انگشت تو چشمم میکردی !!! ... صبحانت رو خوردی ، بعدش خونه رو جارو کشیدم و ناهارم رو آماده کردم .. موقع شستن ظرفا بهت گفتم : بهداد آماده باش تا کارم تموم بشه بریم حمام ... کارم تمام شد و دیدم دورو برم نیستی ... اومدم تو اتاق و دیدم نشستی کنار مبل و بغض کردی و تا منو دیدی زدی زیرگریه !!!!!! " حموم نه " !!!!!!!! داشتی برای حمام نرفتن گریه میکردی ... هنگ کرده بودم از این رفتارت ... کلی نوازشت کردم و اسباب بازیهات رو برداشتیم و رفتیم دم در حمام ولی با دیدن حمام بازم شروع کردی به گریه ... خلاصه که در تمام مدت حمام کردنت گریه کردی ... و من دلیلش رو نمیدونستم ... بعدش ناهارت رو خوردی و کلی با هم بدوبدو کردیم تا مثلا موهات رو شونه کنم !!!! بعدش هم لالا ... دوساعتی خوابیدی و من بازی کردم ... قراره بابا دیرتر از معمول بیاد و من اعصابم خرد میشه اینجور وقتا ... داشتیم با هم توپ بازی میکردیم که اومد .. ساعت از 9 هم گذشته بود ... با غرغر ازش استقبال کردم و بدش رفتم تا شام حاضر کنم ... شاممون رو خوردیم و بعدش با شما توپ بازی کردیم .. توپ بازی اجباری !!!!!!!!!!!!
* شب وقتی داشتم شیرت میدادم تا بخوابی کلی اشکم دراومد ... ینی دلم یه روزی تنگ میشه برای این لحظه ها ؟؟؟؟
۷۳۱ . دوشنبه : بعد از صبحانه رفتیم حرم ... زیارت کردیم و یه دور تو بازار زدیم و اومدیم خونه ... ناهارت رو دادم و یه کم بازی کردی و خوابیدی ... سه ساعت ... بعدش رفتیم خونه خاله۱ عیددیدنی ... تا آخر وقت بودیم و بعدش رفتیم پارک قدم زدیم ... وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته بودی چون زیاد راه رفتی ، البته بابا هم بغلت میکردا ولی دوسداشتی بیشتر راه بری ... یه چیپس و ماست خوردی و خوابیدی ...
اینم از آخرین شب دوسالگیت .... فردا روز قشنگیه اگه خدا بخواد ...
دوستت دارم ... یادت نره
دوشنبه . امروز ۷۳۱ روزته :: ۲۴ ماه تمام :: ۱۰۴ هفته و ۳ روز


یادداشت ۲۶۹ مامانی برای بهداد
