یادداشت 7 مامانی
سلام عشق من
چند روزی بود که حالم خوش نبود ...نتونستم برات بنویسم ![]()
چیز مهمی نیس ... این بابایی شیطون بازم منو اذیت کرده ... پسر بلا ![]()
اون منو اذیت کرد ... خدا هم حالشو اساسی گرفت .. ![]()
میدونیکه ... مامانی خیییییییلی سوهان دوس داره ....
بابایی هم برای اینکه اذیتاشو بپوشونه برام سوهان خریده .... داشتیم باهم میخوردیم که یهوو ![]()
بابایی دندونش درد گرفت ... بعدشم نصف شد و افتاد تو دهنش ... ![]()
کلی ناراحت شدم براش .... گناه داره خوب ![]()
حالا قراره فردا بره تا دکتر براش درستش کنه ... منم باهاش میرم که نترسه ![]()
این از بابایی و کارای خارق العادش !!!! ![]()
از مامانی بگم برات ....
مامانی خیلی دلش گرفتست ... امروز رفتیم دکتر ... بهم گفت که هنوز زوده ... باید صبر کنم
خیلی غصه دار شدم .... وا رفتم ![]()
دلم نمیخواست بهم این حرفارو بزنه ... خوب اینجوری تشخیص داده ... این منم که عجله دارم و میخوام خودمو گول بزنم که زودتر بیای پیشم .... ولی دکتر که نمیتونه الکی منو دلخوش کنه ![]()
با چه شوق و ذوقی کارای عیدمو کردم تا وقتی تو میخوای بیای مامانی در کمال آرامش منتظرت باشه ... ولی انگار خدا هم .... چی بگم .... ![]()
ما هنوزم منتظرتیم ... تا هر وقتی که تو دلت برامون تنگ بشه و از پیش فرشته ها بیای ... ولی مامانی .... خیلی منتظرم نذاریا....![]()


یادداشت 7 مامانی
