یادداشت 39 مامانی
عزیز دلم به خاطر شرایط من ترجیح دادیم که سفر نریم ... خوب اگه تو مهمون دلم باشی که من نیاز به استراحت دارم و اگرم خدایی نکرده نیومده باشی پیشم باید برم پیش دکترم ... با اینکه بابایی خیلی دوست داشت که بریم ولی وقتی با هم فکر کردیم دیدیم که شرایطمون جور نیست ... پس کنسلش کردیم بماند که بابایی چطور برای محمد آقا توضیح داد که شرایطمون جور نیست ... دیروز از بس تو فکرت بودم دیگه داشتم به مرز جنون میرسیدم به بابایی گفتم بره برام لوبیا سبز بخره تا بشینم پاک کنم و سرگرم بشم ... ساعت 7 شب !!! اونم که طفلی مونده تو کار من ... فقط گفت مثل اینکه ویارت زود شروع شده ... تا بابایی بره و ویارون...
نویسنده :
نانا
15:22


