شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 39 مامانی

عزیز دلم  به خاطر شرایط من ترجیح دادیم که سفر نریم ... خوب اگه تو مهمون دلم باشی که من نیاز به استراحت دارم و اگرم خدایی نکرده نیومده باشی پیشم باید برم پیش دکترم ...  با اینکه بابایی خیلی دوست داشت که بریم ولی وقتی با هم فکر کردیم دیدیم که شرایطمون جور نیست ... پس کنسلش کردیم بماند که بابایی چطور برای محمد آقا توضیح داد که شرایطمون جور نیست ...  دیروز از بس تو فکرت بودم دیگه داشتم به مرز جنون میرسیدم به بابایی گفتم بره برام لوبیا سبز بخره تا بشینم پاک کنم و سرگرم بشم ... ساعت 7 شب !!! اونم که طفلی مونده تو کار من ... فقط گفت مثل اینکه ویارت زود شروع شده ...  تا بابایی بره و ویارون...
6 ارديبهشت 1390

یادداشت 38 مامانی

عزیزم امروز آسمون از صبح گرفتست ... منم با یه دل گرفته از خواب بیدار شدم انگار که دلم خبردار شده بود که میخوام چه چیزایی بشنوم از مامان نشدن یکی دوتا از دوس جونام تا نگران بودن یه مامان برای نینی تو دلیش ...  نمیدونم چی بگم ... فقط دلم میگیره وقتی ازین خبرای دلسرد کننده میشنوم ... اونوقت از خدا جونم شاکی میشم ... اونوقته که دلم میخواد به اومدن و نیومدنت فکر نکنم . یادم میاد ... تو مطب دکتر قبلیم یه خانومی میومد که همیشه ورد زبونش این جمله بود  ""خدایا ... هیچوقت هیچ کس رو با اولاد امتحان نکن "" الان میفهمم که چیز خوبی از خ...
4 ارديبهشت 1390

شهداد جان تولدت مبارک

دلبندم ... این یه پسته مخصوصه ... مخصوص دوست کوچولوت که دیروز پا به زمین گذاشته ... امیدوارم ... یه روزی برای تو بنویسم ... به این اعتقاد دارم ... نوزادان بوی خاصی میدن که هیچ عطری نمیتونه لذت بوییدنش رو به آدم بده... حس زندگی ... آخه میدونین... تازه از پیش خدا اومدن... هنوز بوی عالم ناکجا آباد رو با خودشون دارن... هنوز به عطرهای زمینی نیازی ندارن چقدر پاکن... چقدر معصوم و بی پناهن... چقدر قشنگن... کی میدونه قراره کی بشن... کجا برن... چی کار کنن؟! فرداهایی هست که دل کسی رو بشکنن؟!دست کسی رو بگیرن ؟!عصای دست پدر و مادرشون بشن ؟! کی میدونه؟! هیچکس... فقط ...
4 ارديبهشت 1390

یادداشت 37 مامانی

عزیزکم دیروز صبح رفتم سونو کلیه دادم ... سونوگرافیستی که رفتم پیشش خیلی باحال بود ... با اینکه من فقط سونوی کلیه داشتم ولی همه احشائ داخل بدنم رو داشت سونو میکرد و به منم نشون میداد ... بعدشم گفت خانوم هیچیت نیست ... برا چی اومدی !!! بعد از سونو هم زودی اومدم خونه ... چون هوا خییلی گرم بود و منم از گرما فراریم ... کل بعد ازظهر دیروز رو خواب بودم ... چقدرم چسبید !!! امروز هم رفتیم خونه بابابزرگ ... تولدش بود ... قربونش برم ... تو روزای تولد مامان و بابام دلم بیشتر میگیره ... وقتی به این فکر میکنم که با چه زحمتی ما رو بزرگ کردن ... وقتی میبینم که تکیده شدن ... فقط از خدا میخوام که هیچوقت سایشون رو از سرم کم نکنه ... ...
2 ارديبهشت 1390

قدری صبوری میخواهم ...

یک ماه از فصل زیبای بهار گذشت ... چقدر زود کاش روزای پر از خاطرات بد هم به همین سرعت بگذره ... روزهای بد برای فدرینای عزیزم ... برای مامان نی نی ناز... و برای همه مامانایی که نینی های کوچولوشون پر میکشن ...   قدری صبوری میخواهم ....   مي داني من از خدا چه مي خواهم ؟ من (( صبوري )) مي خواهم . همين ! از خدا يك قلب مي خواهم كه يك دنيا صبر در آن جاي بگيرد . از خدا سينه اي مي خواهم فراخ و گشاده كه هيچ گاه به تنگ نيايد . از خدا دلي مي خواهم كه يك عالمه گذشت هم آن را لبريز و پر نكند (( تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير ... )) امروز به اين نتيجه رسيده ام كه از خدا فقط يك چيز مي خواهم : (( صب...
31 فروردين 1390

یادداشت 36 مامانی

نازنینم امروز مامانی حسابی خسته شده ... چندتا از کاشیهای حموم و دستشویی باد کرده بود و چند روزی بود که قرار بود کارگر بیاد و درستشون کنه امروز از ساعت 8 صبح اومدن و مشغول کار شدن ... منم آماده باش کنارشون بودم ... وای که چقدر خسته شدم ... مخصوصا که شب قبل هم خواب خوبی نداشتم ... چون بابایی تا نصه شب داشت 90 نگاه میکرد و منم بدون بابایی خوابم نمیبرد ...   خلاصه که از صبح بیدار باش بودم و بعدشم که کار کارگرا تموم شد (ساعت ۵ عصر) تموم خونه زندگیمون خاک شده بود ...  خوب کنده کاری هم داشتن ... وقتی که کارشون تموم شد و رفتن من موندم و یه دنیا کار !!! اول جارو کشیدم خونه رو ... چ...
30 فروردين 1390

پازل گمشده !!!

عزیز دلم ... این پازل رو یه روزی برای یه نینی گرفته بودم تا هر وقت اومد خونمون بهش بدم اما نیومد !!! چند روز پیش که داشتم یه کم جم و جور میکردم دوباره اومد جلو چشمم... نگهش میدارم برای تو   ...
29 فروردين 1390