شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 46 مامانی

عزیزکم مهمونامون رفتن ... با وجود تمام اعصاب خوردیهایی که داشتم (البته از دست بابایی جونت ) به مهمونامون بد نگذشت از راه که رسیدن دیدم به به ... رنگ به روی عمه جونت نیست ... مریض شده بود تو راه ... و از اونجایی که وقتی مامانه خونواده مریضه انگار همه مریضن آقا رحمت و بچه ها هم کسل بودن ... عمه چون حالش خوب نبود رفت تا دراز بکشه و مامانی هم پشت سر هم براش چایی نبات و عرق نعنا و انواع گیاهان دارویی که تو خونه بود رو میبرد تا شاید حالش بهتر بشه ... نمیدونم با اون حال بدش چطور همه رو میخورد !!! بالاخره بعد از 2 ساعت حالش جا اومد و اومد پیشمون ... سفره شام رو انداختیم ... و بعد از شام هم موفق شدم تا رویا رو از آشپزخونه بیرون کن...
16 ارديبهشت 1390

یادداشت 45 مامانی

خوشگلم امروز بابایی از سرکار زنگ زد و گفت که عمه جونت داره میاد تهران ... البته من که اول هول کردم ... چون فکر کردم الان تو راهن و بابایی به من نگفته ... ولی بابایی گفت که فردا میان و من یه نفس راحت کشیدم  اومدنشون منو خوشحال میکنه ولی بچه های عمه جون ( روزبه و رویا ) یه کم بد غذان و عمه جون هم برنج نمیخوره ولی شوهرش برنج میخوره ... بچه هاش پلو نمیخورن ... منم نمیدونم چی درست کنم که با همه جور دربیاد ... از دو سه جور غذا درست کردن هم خوششون نمیاد یه مشکل دیگه که داریم اینه که رویا جون خیلی دوس داره به زنداییش تو کارا کمک کنه ... مثلا ظرفای شام رو بشوره ... و من اصلا اینجوری راحت نیستم ... آخه مامانی هربار که ظرف می...
14 ارديبهشت 1390

یادداشت 44 مامانی

دلبندم این چند روزی سرمون حسابی شلوغ پلوغ بوده پریروز ... تا ساعت 12 خواب بودم ... میدونی که مامانی هر وقت فکرش مشغوله میزنه تو کار خواب !!!    البته هنوزم جا داشتم که بخوابم ولی چون ساعت 3 باید میرفتم دکتر مجبور شدم که پاشم ...   آسمون آفتابی بود ... و من خوشحال شدم که میتونم مسیر رو پیاده برم تا هم یه کمی ورزش بشه هم چند تا مغازه سر راه رو بازدید کنم ... ساعت 2:30  بود که من داشتم حاضر میشدم و یهو دیدم که آسمون ابری شد ... و باد و بارونم پشت سرش !!! خلاصه که امیدوار بودم تا هوا صاف بشه و من بتونم پیاده برم ... ولی از بس خدا مامانی رو دوست داره باد وبارون رو بیشتر کرد  تا مامانی یه روزم پیا...
13 ارديبهشت 1390

یادداشت 43 مامانی

عزیزکم خیلی ناراحتم دلم نمیخواد با هیشکی حرف بزنم امروز صبح با بابایی رفتیم چند جا که کار داشتیم ... قرار بود که بعدش بریم آز بدیم ... وقتی کارمون تموم شد چون نزدیک خونه بابابزرگ بودیم رفتیم تا یه سری بهشون زده باشیم ... چون میخواستیم بریم آز دیگه ناهار نموندیم پیششون ... یه کم خرید داشتیم اونا رو هم انجام دادیم و دیدیم دستمون زیادی پره ... تصمیم گرفتیم خریدارو بیاریم خونه و بعدش بریم آز ... اومدیم خونه ... تا از پله ها اومدم بالا و خریدارو گذاشتم زمین ... حس کردم که پری شدم ... چک کردم و دیدم که بعله ... همونجا وا رفتم ... حالا بابایی از همه جا بی خبر هی میگه پاشو بریم ... منم که  دلم نمیوم...
10 ارديبهشت 1390

یادداشت 42 مامانی

کوچولوی من تازگیها قرار بود برامون یه همسایه جدید بیاد ... یه عروس و داماد ... دیشب عروسیشون بود ... البته من یادم رفته بود ( مگه فکر و خیال تو میذاره من به چیزای دیگه فکر کنم ) دیشب باباجونی رفت تا بخوابه .. منم دیدم خوابم نمیاد ... با خودم گفتم یه کم کتاب بخونم ... مشغول کتاب خوندن بودم که صدای در حیاط اومد ... اولش تعجب کردم ... ساعت 1.5 شب !!! کی میتونست باشه ...   رفتم پشت پنجره ...وقتی ماشین عروس رو دیدم ... تازه یادم افتاد که جریان چیه ... خلاصه که تا وقتی عروس خانوم از ماشین پیاده بشه و بره خونشون منم مشغول تماشا بودم ...  پدر و مادر آقا داماد هم بودند ... و من تو این فکر که چقدر لذت داره آدم عروسی بچش ...
9 ارديبهشت 1390

یادداشت 41 مامانی

دلبندم دلم میخواست این یادداشت رو وقتی بنویسم که از بودنت مطمئن میشم ... امروز بابایی قبول نکرد که بریم آز بدیم ... میگه به وقتش میفهمیم ... دل گنده شده !!! شایدم میترسه ... نمیدونم ... به هر حال من همچنان بدون علائم هستم ... یا دارم مقاله میسرچم ...  یا دارم با انگشتام حساب کتاب میکنم ...!!   وااای که چقدر دلم میخواد این دو روز هم زود تموم بشه تا برم آز بدم ... البته هنوزم دو دلم ... شایدم تا اون وقت پری بیاد  فقط دلم میخواد این چند روز بگذره ... چشم انتظاری خیلی سخته مامانی بوس بوس ...
8 ارديبهشت 1390

یادداشت 40 مامانی

زیبای من امروز هم ب.ب.چ منفی شد ... و من رفتم سراغ یادگاریهایی که از سری قبلی اومدنت نگه داشتم ... وقتی تاریخها رو مرور کردم متوجه شدم که سری قبل هم 5 روز بعد از موعد پری برام مثبت شده بوده ... و این منو امیدوارتر کرد ... البته قبل از اینکه یادگاریهارو چک کنم .. کلی کار کردم ...  خونه رو جارو کشیدم و سرامیکها رو بخارشو ... بعدشم کلی گردگیری داشتم .. بعدشم یه دوش آب گرم حالم رو جا آورد ...  ولی الان کمرم درد میکنه ... بابایی زنگ زد تا ببینه خبری ازت شده یا نه ... وقتی بهش گفتم که خونه رو جارو کشیدم دعوام کرد که تو این شرایط نباید کار کنی ...تازه دستور داد که شام هم نمیخواد پزنده کنی ... ...
7 ارديبهشت 1390