یادداشت 290 مامانی برای بهداد
** شکوفه ی بهاری ام ** 888 . پنجشنبه : ناهارت رو که خوردی آماده شدیم و با هم رفتیم مراسم ختم ... نزدیک بود و پیاده رفتیم ... توی مسجد هم خیلی آقا بودی و کنارم نشستی ... البته آناهیتا هم بود و سرتون گرم بود ... بعد از مسجد هم اومدیم خونه ... بابا از راه اداره اومده بود مسجد و بعدشم اومده بود خونه ... ساعت ۷ بود که خابیدی ... شب برای شام دعوت داشتیم ... ولی بیدار نشدی که بریم ... ناچار من همراه دایی اینا رفتم ... ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتم و تو هنوز خواب بودی !!!!! ... با اینکه برقا روشن بودن و تلویزیون هم روشن بود ولی بیدار نشده بودی !!! ... داشتم وسایل شام رو آماده میکردم که پاشدی ... شامتون رو خوردید و بقیشم به بازی و شیطونی گذروندی ......
نویسنده :
نانا
23:59





