شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 290 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهاری ام ** 888 . پنجشنبه : ناهارت رو که خوردی آماده شدیم و با هم رفتیم مراسم ختم ... نزدیک بود و پیاده رفتیم ... توی مسجد هم خیلی آقا بودی و کنارم نشستی ... البته آناهیتا هم بود و سرتون گرم بود ... بعد از مسجد هم اومدیم خونه ... بابا از راه اداره اومده بود مسجد و بعدشم اومده بود خونه ... ساعت ۷ بود که خابیدی ... شب برای شام دعوت داشتیم ... ولی بیدار نشدی که بریم ... ناچار من همراه دایی اینا رفتم ... ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتم و تو هنوز خواب بودی !!!!! ... با اینکه برقا روشن بودن و تلویزیون هم روشن بود ولی بیدار نشده بودی !!! ... داشتم وسایل شام رو آماده میکردم که پاشدی ... شامتون رو خوردید و بقیشم به بازی و شیطونی گذروندی ......
1 مهر 1393

یادداشت 289 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم **  878 . دوشنبه : بعد از صبحانه میخاستیم بریم خونه مامان بزرگ ولی حال نداشتم ... تهه سرماخوردگی از همه جاش بدتره انگار ... به اندازه ی ناهارت غذا بود ، برا همین هم سعی کردم نشسته باهات بازی کنم ... نقاشی ، اتل متل ، آهنگ ، بپر بپر روی مبلها ، البته شما میپریدی و من مجبور بودم تشویقت کنم ... خلاصه که تا ساعت ۴ رو گذروندیم ... ناهارت رو دادم و بعدش دراز کشیدی که بخابی که بابا اومد و نخابیدی ... بابا گفت حاضرشید بریم بیرون ، که من نیومدم و تو و بابا رفتید ... منم یه کم به خونه و یه کم به خودم رسیدم و رفتم سراغ غذای شام ...  حدود دوساعتی بیرون بودید که بعدش بابا گفت رفته بودید حرم ... حسابی خسته بودی وقت...
19 شهريور 1393

یادداشت 288 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 869 . شنبه : صبح حسابی کسل از خواب پاشدم ... دخترعمه صبح زود رفت سراغ کاراش ... شما هم از ساعت ۹:۳۰ بخاطر سروصدای توی کوچه بیدار شدی و بدخواب ... خودت که بدخواب شدی هیچی ، نذاشتی منم بخوابم ... هی غلت میزدی و پاهات رو میزدی به من ... حسابی کلافم کردی ... صبحانه خوردیم و من رفتم سراغ ناهار ... شما هم با بابا سرگرم بودی ... ناهارت رو از دست من نخوردی چون قبلش دعوات کرده بودم ... بابا بهت ناهارت رو داد و بعدش خوابیدی ... منم خوابیدم ... تا ساعت ۶ که دخترعمه اومد ... سفره انداختم و من و بابایی و دخترعمه ناهار خوردیم ... شما همچنان خواب بودی ... ساعت ۷:۳۰ چشمات رو باز کردی و هنوز از جات بلند نشده به بابا گفتی پارک ، سر...
9 شهريور 1393

یادداشت 287 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 857 . دوشنبه : بعد صبحانه رفتم سراغ غذا پختن ... قرار بود همراه خاله ها بریم خونه زنداییم برای عرض تسلیت که مادرش فوت کرده ، که جور نشد و افتاد برای عصر ... ناهارت رو خوردی و خوابیدی چوت صبح ساعت ۱۰ بیدار شده بودی ... ساعت ۵ بود که من حاضر شدم و همراه خاله ها رفتم ... ساعت ۷ برگشتم ... ظاهرا بیدار شده بودی و با بابا رفته بودید بیرون خرید کرده بودید و تازه برگشته بودید ... منم تا رسیدم رفتم سراغ شام پختن ... چون دخترعمه توراه بود و میرسید ... کارام که تموم شد دوش گرفتم و همون موقع دخترعمه هم رسید ... باهاش غریبگی نمیکنه دیگه  ... تا دخترعمه وسایلاشو باز کنه شامت رو بهت دادم و بعدش هم شام خودمون رو کشیدم ... تا...
31 مرداد 1393

یادداشت 286 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 849 . یکشنبه : امروز هم تا ۱۱ خوابیدیم ... موقع صبحانه رفتی از یخچال سس کچاب آوردی و میگفتی پیتزا !!! فکر کنم خوابشو دیدی !!! ... برای ناهارت پیتزا گرفتم و بیشتر از نصفشو خوردی .. به من ته نوناش رسید !!!! و دو تا برش !!! ... نوش جونت .. یه کم ماشین بازی کردیم و شعر خوندیم ... یه سر هم شوهردخترخاله اومد پیشمون و رفت ... مثل این چند روز دم غروب رفتیم کنار پنجره و چند تا آدم دیدیم !!!!!!! .... بعدشم که سرگرم شام پختن شدیم و شامت رو خوردی ... بهونه گرفتی که بغلت کنم تا توی سینک آب بازی کنی ، منم که کمر ندارم ، بردمت توی حمام ... تازه مشغول شده بودی که دیدم در میزنن ... بابا اومد و حرفی جز سلام بینمون رد و بدل نشد ... ح...
19 مرداد 1393

پدرم ..

برخیز پدر .. بجاست بیدار شوی این طایفه را دوباره سالار شوی جان را به فدای قدمت میریزم  یکبار دگر .. اگر .. تو بیدار شوی   روحت شاد  ...
19 مرداد 1393

یادداشت 285 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم ** 838 . چهارشنبه : بیدار که شدی صبحانت رو خوردی و آماده شدیم تا با دخترخاله بریم خیاطی ... برات آذوقه هم برداشتم تا سرت گرم بشه ... دوساعتی بودیم !! کار نداشتیما ! داشتیم حرف میزدیم ... یه عالمه حرفه خاله زنکی !!!! ... خوش گذشت ... اومدیم خونه و خونه رو جارو کشیدیم و پریدیم حمام ... بعدش هم ناهارت رو خوردی ... منم کار نداشتم و با هم دراز کشیدیم ... بعد از کلی وول زدن خوابت برد ، یهویی !! ... بابا هم رسید و خابید ... دم افطاری بابا رفت برای سحریمون غذا بگیره که دیر کرد و کلی نگرانش شدم ... گوشیش رو هم نبرده بود !!! ... بعد از اذان برگشت خونه و بعد از نق زدنای من ، با هم افطار خوردیم ... دیگه اتفاقی نبود و مثل هر...
11 مرداد 1393

یادداشت 284 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 825 . پنجشنبه : اعصابم به هم ریختس و بابا هم تو خودشه ... دیگه داشتم توی خونه خفه میشدم !!! برای همین هم آمادت کردم و از ساعت ۳ رفتیم خونه مامان بزرگ ... خاله ۱ هم بود و با هم دست بکار شدیم تا افطاری رو تدارک ببینیم ... تو هم با مامان بزرگ سرگرم بودی و البته با وسایل خونه !!!! ... خاله آشپزی میکرد و منم ظرف و ظروف رو آماده کردم و رفتم کمک خاله ... کارامون که تموم شد هممون ولو شدیم ... ساعت ۸ بود که خابیدی ، منم سفره افطار رو چیدم ... خاله و مامان بزرگ برای همسایه ها غذا کشیدن و پخش کردند ... مهمونا اومدن و افطاری خوردیم و تو همچنان خواب بودی ... داشتیم سفره رو جمع میکردیم که بیدار شدی و حسابی بد اخلاق بودی !!! چون ...
31 تير 1393