شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 283 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار من ** 821 . یکشنبه : انگار اتفاق خاصی نیوفتاده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی یادم نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 822 . دوشنبه : صبح زودتر از من بیدار شدی و با بابا مشغول شدی ... گرسنت بود ولی بابا حوصله صبحانه دادنت رو نداشت !!!! خلاصه که بیدار شدم و بهت صبحانه دادم ... بعدشم رفتم سراغ آشپزخونه و کارام ... بهونه گیر بودی و مدام به پروبال بابا میپیچیدی ... کلافه شده بود ... مخصوصا وقتی که بابا دراز کشیده بود و تو از روش رد میشدی ... دیگه من خسته شده بودم از این ور رفتنات ... تا شب همین بساط بود ... منم کلی سرت داد زدم ... البته اعصابم از چیزای دیگه بهم ریخته بود و تو با این کارات به من میدون دادی ... البته مطمئنم که استرس ...
19 تير 1393

یادداشت 282 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار من **  813 . شنبه : خدا قبول کنه رفتم پیشواز ماه رمضان ... اما از دیشب معده درد داشتم و تمام روز اذیت شدم ...  814 . یکشنبه : اولین روز ماه رمضان بود ، خدا قبول کنه روزه ایم ... معده دردم هنوز خوب نشده ... برا همینم نتونستم سحری بخورم ... صبحانت رو خوردی ... ناهار داشتی ، باندازه سحری فردامونم غذا بود ، پس بیکار بودیم ... یه کم بازی کردیم ، اونم از نوع بدو بدویی ، بعدش نشستیم به نقاشی و پازل ... موقع خواب عصرت خیلی بازی درآوردی ... من که یه چرت خوابیدم و بیدار شدم و شما همچنان در حال ورجه وورجه بودی ... ساعت ۶:۳۰ خوابت برد ، بابا هم همون موقع رسید ... یه دوش گرفت و دراز کشید ... تو چندباری بیدار شدی و ب...
14 تير 1393

رمضان الکریم

  آمد رمضان و مقدمش بوسیدم در رهگذرش طبق طبق گل چیدم من با چه زبان شکر بگویم که به چشم یکبار دگر ماه خدا را دیدم    حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارکباد  التماس دعا ...
7 تير 1393

یادداشت 281 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 801 . دوشنبه : صبحانت رو بی میل خوردی ، منم چون میخاستم فریزر تمیز کنم زود سفره رو جمع کردم و رفتم سراغ کارم ، فریزر رو تمیز کردم و رفتم سراغ یخچال ... تو هم یه کم کیک خوردی به جبران صبحانه نخوردنت ... ناهار داشتم ، رفتم سراغ  تمیزکاری و گوشه و کنار آشپزخونه رو دست کشیدم ... دیگه از کت و کول افتادم از بس سابیدم !!! ... بعدشم ناهار خوردی و خابیدی ... منم ولو بودم ... بعدش دیگه مثل همیشه بودیم .. 802 . سه شنبه : صبحانه نخورده رفتیم خونه مامان بزرگ ... امروز سالگرد خاله معصوم بود و مامان بزرگ میخاس خیرات بده ... با خاله ۳ مشغول ناهار پختن و کارا بودیم و تو هم با دخترخاله درحال بدوبدو ... ناهار رو کشیدیم و &...
6 تير 1393

یادداشت 280 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم **  795 . سه شنبه : صبحانت رو دادم و رفتم آرایشگاه ... یکساعتی کارم طول کشید .. اومدم ناهار پختم و خوردیم و ساعت 3 بود که من و شما رفتیم خونه مامان بزرگ .. خاله 1 و دختراش و خاله 3 و دخترش هم بودن  ... یه کم بزن و بکوب کردیم تا بقول مامان بزرگ کمرمون گرم بشه !!!!!!!! بعدش دختر خاله رفت آرایشگاه و منم کمک خاله کردم تا به کاراش برسه ... شما هم که با دختر خاله 3 سرگرم بودی و سراغ من نمیومدی ... این بازی کردنات با دختر خاله حسابی گرسنت میکنه ... برات غذا کشیدم و خوردی و دوباره رفتی سراغ بدو بدو ... غروب هم حیاط رو ریسه کشیدیم ... چقدر خوبه که همیشه حرف شادی و عروسی باشه ... ساعت 9 بود که همراه دخترخاله و ش...
25 خرداد 1393

یادداشت 279 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهاری مامان ** 792 . شنبه : قرار بود با دخترخاله بریم بازار ، ولی دیر بیدار شدی ، ۱۱:۳۰ ، و دیگه برای بازار رفتن دیر بود ... صبحانت رو بیمیل خوردی ... بعدش رفتیم خونه خاله ... خیلی گرم بوووود ... هلاک شدیم تا رسیدیم ... بلافاصله سرگرم خوشگلاسیون شدیم ... اول من بعد دخترخاله ها ... اینجوری شد که ساعت ۴ ناهار خوردیم ... خیلی گرسنت بود !! و ناهارت رو خوب خوردی ... ساعت ۵ بود که آماده شدیم و با خاله و دختراش رفتیم بازار ... البته من و شما قرار بود بیاییم خونه که دخترخاله گفت باید بیای باهامون !!!!! ما هم رفتیم ... کلی دوردور کردیم ... تو هم بهت خوش گذشت و کل بازار رو راه اومدی !!!! ... ساعت از ۷:۳۰ گذشته بود که رسیدیم خونه .. ب...
19 خرداد 1393

یادداشت 278 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار من **  785 . شنبه : با خاله ها رفتیم خونه مامان ... تو با خاله رفتی تو خونه و من و دخترخاله رفتیم تا تزیینات محضر رو ببینیم و نامه آزمایششون روبگیریم .. بالاخره تاریخ عقدشون معلوم شد ... مامان بزرگ کلی شوید و نعنا گرفته بود تا برا جهاز دخترخاله خشک کنه ... تو هم با دخترخاله و دخترهمسایه تو حیاط بازی کردی ... ما هم کلی حرف زدیم تازه وقت هم کم آوردیم و نصف حرفامون موند  ... ساعت ۷ اومدیم خونه ... خیلی خسته شده بودی ، من رفتم سراغ شام و تو هم داشتی بازی میکردی که خوابت برد ... ساعت 9 خابیدی تا ۱۲ ... بیدار که شدی عوضت کردم که&n...
16 خرداد 1393

یادداشت 277 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنج من **  778 . شنبه : قبل از صبحانه رفتیم تا بشورمت ... داشتی با آیینه ی روی در بازی میکردی و میخندیدی که دیدم دندون کرسیت دراومده !!!! اونم نه یکی ، دوتا !!!!!! ... حالا دلیل بدخلقیها و نق نقا و بدغذاییهای این چند روزت رو میفهمم ... اصلا فکرش رو نمیکردم بخوای دندون در بیاری !!!! ... بعد از مدتها مراسم دندون درآوردن رو اجرا کردیم و بعدش صبحانه خوردیم ... باقی روزمون هم مثل همیشه گذشت ... البته بابا هم از دندون دراوردنت کلی متعجب شد !!!!!!!! * دندون آسیاب دوم پایینت بیشتر از نصفش دراومده !!!! برای همین هم تاریخش رو میزنم برای یک هفته قبلتر  ... یاد نوشت 1 : هفدهمین دندونت آسیاب دوم پایین چپ ......
9 خرداد 1393

یادداشت 276 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم ** 772 . یکشنبه :  تازه بیدار شده بودیم که بابا زنگ زد و گفت امشب دیر میاد ... به مامان بزرگ زنگ زدم ، گفت داره میره خونه خاله ۱ ... ما هم آماده شدیم و رفتیم ... خاله ۳ هم دخترش رو برد مدرسه و بعد اومد پیشمون...  خونه ی خاله رو دوس داری ... چون یه عالمه وسیله هست که میتونی بهشون دست بزنی و خاله بهت اجازه میده !!! .. تا عصر مشغول بازی و شیطونی بودی و با اینکه خوابت میومد نخوابیدی ... ساعت ۹ بود، حاضر شدیم که بابا بیاد دنبالمون ... تا بابا بیاد سرت رو گذاشتی رو دوشم و خوابیدی... با خیال اینکه بیدار نشی تو بغل خودم نگهت داشتم و نفس نفس زنان اومدیم تا خونه ... بابا فوری جات رو انداخت و دراز کشیدی تو...
2 خرداد 1393