یادداشت 268 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنج من *** سلام بالاخره بهار شد ... یه فصل پر از خاطره برای من و تو و بابا ... درسته که سال نومون رو با اوقات تلخی من و بابا شروع کردیم !!! ولی امید دارم که سال خوب و شادی رو در پیش داشته باشیم ... ٧١٤ . جمعه : دیشب تا چمدون ببندم و بخوابم ساعت از ۲ هم گذشته بود ... ساعت ۶ بیدار شدیم ... جمع و جورم رو کردم و آماده نشستم تا بیدار بشی ...یه غلت زدی و چشمات رو باز کردی و تا دیدی بابا لباس بیرون تنشه بلند شدی و خوشحال رفتی طرفش ... فوری لباسات رو تنت کردیم و رفتیم سمت ترمینال .. از شانس خوبمون یه ماشین هم نبود و بایدمنتظر میموندیم ... چند دور با بابا راه رفتی و بعدش کیک و آبمیوه خوردی ... بعد از یکساعت یه م...
نویسنده :
نانا
23:59







