یادداشت 213 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهار نارنج من چهارشنبه : بابایی رفت اداره ... ما هم تا 12 خواب بودیم ... بعدش که بیدار شدیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که بابا اومد ... بسی شاد شدیم !!! ... سفره رو جمع کردم و رفتم سراغ آماده شدن خودم ... لباسای تو رو هم دادم بابا برات پوشید ... منم حاضر شدم ... تو خوابت میاد و من تلاش میکنم تا نخوابی !! ... شیر خوردی بازی کردی تا خوابت نبره ... 5 دقیقه مونده بود تا سال جدید ... شمع و عود روشن کردیم و نشستیم دور سفرمون ... وای که چقدر حس و حال امسالم با سال قبل فرق داره ... خداروشکر ... دارم سعی میکنم توی ذهنم یه چیزایی رو مرور کنم ولی تو نمیذاری ... یا مقلب میخونم و تو توی دهنم رو نگاه میکنی ... ساعت 14:31:58 سال تحویل میشه و م...
نویسنده :
نانا
23:59





