شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 207 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من شنبه : نمیدونم چرا یادم نمیاد چکار کردیم امروز رو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکشنبه : امروز قراره خانم پ بیاد برای تمییزکاری آشپزخونه ... از قبل بهش سفارش کردم دیرتر بیاد ... ساعت 9 بیدار شدم و وسایلای روی کابینت رو بردم تو اتاق کوچیکه و آشپزخونه خالی شد ... ساعت 10 بود که غلت زنان بیدار شدی و تا دیدی من بیدارم فوری سرحال شدی و خواستی بیدار بمونی ... خانوم پ هم 10 دقیقه بعد رسید ... یه چایی خورد و بعدش مامان بزرگ اومد ... برام دستمال و پارچه ی نظافت اورده بود ... خانوم پ مشغول کارش شد و من و مامان بزرگ و گل پسرم مشغول صبحانه شدیم ... جالب بود که غریبی نکردی ... فقط وقتایی که خانوم پ حرف میزد اخم میکردی و نگاش ...
8 اسفند 1391

یادداشت 206 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم ** این نکته ماله دیشبه که یادم رفت بنویسم ... وقت شام بود و من داشتم سالاد درست میکردم ... سالاد کلم ... یه تیکه کلم دادم دست تو که توی بغل بابایی بودی و راه میرفتین و به بابایی تاکید کردم که مواظب باش گاز نزنه ... چند دقیقه ای گذشت .. بابا تورو گذاشته بود زمین و داشت تی وی میدید ... بهش گفتم بهداد کلم کنده ... ایشون هم خیلی مطمئن گفتن نــــــــــــه !!! .. شام رو چیدیم و اومدم بهت غذا بدم که دیدم دهنت رو باز نمیکنی ... یه چی توی دهنت بود ... یه کم خندوندمت و دیدم به به .. یه تیکه کلم بزرگ کندی !!!!!!!! و حالا نمیدونی چکارش کنی ... چسبیده بود به سق دهنت !! ... نمیذاشتی درش بیارم ... بعدش بابایی سعی کرد درش ...
4 اسفند 1391

یادداشت 205 مامانی برای بهداد

شکوفه ی من یکشنبه : تا ساعت 10:30 خواب بودیم .. بعدش دیگه مریم بیدار شد و نشد که بخوابیم !!! ... تو هم بیدار شدی و حسابی سرحال بودی ... صبحانه خوردیم ... هنوز سفرمون پهن بود که مریم حاضر شد و میخواست همراه دوستاش برن بازار ... همه وسایلش رو هم جمع کرد .. چون امشب میرن شمال ... بعدشم ماچ و روبوسی و خدافظی ... برا ناهار غذا داشتیم ... برا همینم من رفتم سراغ آشپزخونه و کابینتهای پایین رو تمییز کردم ... تو هم با نق و نوق فراوان پیش بابایی بودی و بازی میکردی ... وسط کار خسته شدم و یه کم با تو بازی کردم و دوباره رفتم سراغشون و بالاخره تمومشون کردم ... البته هنوز کابینتهای بالا مونده هاااااا ... تا آخر شب دیگه سرگرم تو بودم ... بعدشم که لالا ک...
2 اسفند 1391

یادداشت 204 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان سه شنبه : دیشب شما که خوابیدی ... بابا هم تو نت بود ... منم رفتم سراغ جمع و جور کمدا ...اگه خدا بخواد تمومش کردم ... تا بخوابم ساعت 2 شد ... بعدش بیهوش شدم ... تو هم راحت خوابیدی ... بابایی صبح رفت اداره ... هوا هم حسابی ابری بود و خونمون تاریک بود .. برای همین هم تو تا 12 خواب بودی .. من 11 بیدار شدم ... این اولین باریه که زودتر از تو بیدار میشم !!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از بیدار شدنت صبحانه خوردیم ... مشغول صبحانه دادن به تو بودم که مامان بزرگ اومد ... صبحانت رو خوردی و بازی کردی ... من و مامان بزرگ هم گپ میزدیم ... ساعت 3 ناهار خوردیم .... تو یه کم خوابیدی .. مامانم هم ساعت 5 رفت ... بابایی اومد و من رفتم شام پزیدم .....
28 بهمن 1391

یادداشت 203 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری جمعه : بابا اداره بود .. ما هم تا لنگ ظهر لالا کردیم ... تازه اگه صدای بوق ماشینا بیدارت نمیکرد همینجور میخوابیدیم !!! ... بعدش با هم صبحانه خوردیم ... بعدشم بازی کردیم و شعر خوندیم و دور خونه چرخیدیم ... بعدش من خواستم برم یه کم خونه تکونی کنم که تو نذاشتی و منم بیخیال شدم ... بعدش دوساعت خوابیدی و منم هی دور خودم چرخیدم و هیچکاری نکردم ... بعدشم که بیدار شدی یه کم غذا خوردی و بعدشم بابایی اومد .. امروز بابایی حسابی سورپرایزمون کرد ... از راه اداره رفته بود بازارچه ی نزدیک محل کارش و برای تو یه جفت کفش ( که ازت بزرگه !) و برای منم یه شال خیــــــــــــــــلی خوشرنگ خریده !!!!!!!!!! من که تا نیم ساعت با همون شال تو خونه می...
23 بهمن 1391

یادداشت 202 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج سه شنبه : دیشب خوب خوابیدی ... دم دمای صبح یه پیف مفصل کردی ... بعدش تا 12 ظهر خوابیدی ... منم که هلاک خواب !! خوابیدم تا 12 ... بابایی بیدار شده بود و داشت تی وی نگاه میکرد ... امروز بدون نق و نوق بیدار شدی ... صبحانه خوردیم ... تو هم با هزار کلک 4 تا لقمه خوردی ... بعدش یه کم بازی کردی ... منم ور دلت نشسته بودم ... بعد از ناهار ( ساعت 4 !!) خوابیدی ... من و بابایی هم خوابیدیم ... بعدشم که بیدار شدیم و یه چایی خوردیم و رفتیم بازار .. البته به اصرار بابایی ... قصدم مانتو خریدن بود ... بالاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن و چرخیدن تونستم یه مدل دلخواهم رو پیدا کنم ... یه مدل هم به انتخاب بابایی گرفتم ... ولی ...
19 بهمن 1391

یاداشت 201 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من پنجشنبه عصر : چند تا عکس یادگاری با هم گرفتیم ... اما اینقدر بدخلق بودی که اصلا خوب نشدن  ... بعدش یه کم تنت داغ بود و هی دلت میخواست تو بغل من ولو باشی و خودت رو بمالی به من !!! مثه پیشی !! ... از اون به بعد هم که همش ولو بودی ... غروب بود که خاله زنگ زد و کلی گله کرد ... انگار زنگ زده بود با مامان بزرگ حرف زده و مامان بهش گفته بود که بابایی رفته شمال و من تنهام .. خاله هم شاکی شد که چرا شب تنها موندی و همین الان میام دنبالت تا بریم خونه ما و اینا ... من گفتم خونه راحتترم ... نزدیکای 9 بود که خاله اومد خونمون و هی اصرار که پاشو جمع کن بریم ... ولی تو با اومدن خاله اینقدر بغض کردی و لب ورچیدی که بهانه ای شدی برای ...
16 بهمن 1391

یادداشت 200 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار مامان دوشنبه : بابا خونست امروز ... سرفه هات ادامه داره و قراره عصری بریم دکتر ... غذا که نخوردی .. همش دلت بازی خواست ... البته بیشتر توی بغل بابا اینور اونور رفتی ... طفلک کمرش درد گرفت از بس راه برد تورو !! ساعت 6 بود که بردیمت دکتر خلوت بود ... آقای دکتر داشت یه نینی نازی رو ختنه میکرد .. اونم هی جیغ میزد و تو هم با دقت داشتی به جیغاش گوش میدادی !!! دکتر بعد از معاینه تشخیص داد که یه سرماخوردگیه ویروسیه و برات دارو نوشت ... بعدشم برات آز خون نوشت بخاطر کم وزن گرفتنت و البته به اصرار خودم ... بعدشم که از مطب اومدیم بیرون به بابایی گفتم : آز نمیبرمش !! هههههه ... هوا گرم بود ... فکر کن !!! بهمن ماه ساعت 7 ش...
12 بهمن 1391

یادداشت 199 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان پنجشنبه : ساعت 10:30 بیدار شدی ... فوری چند تا لقمه نون و کره بهت دادم و حاضر شدیم و رفتیم مرکز بهداشت ... خلوت بود .. وزنت 9.750 بود .. از نظر خانومه بهداشتی کم بود .. ولی بنظر من 150 گرم توی 16 روز عالیه ... بازم یه سری نصیحت بارم کرد و دستور داد که بیشتر بهت برسم !!... بابایی هم امر کرد که دیگه نمیخواد بیاریمش قد و وزن ... !!!!! فقط برا واکسناش میاییم ...!!!!!!!! ... بعدش یه سر رفتیم فروشگاه و بعدشم اومدیم خونه ... بابایی برامون ناهار گرفت و خوردیم ... امروز برا غذاخوردنت خیلی بدقلقی کردی ... شیر هم خوب نخوردی ... سرفه هام هنوز ادامه داره ... دیشب نتونستم از دستشون بخوابم ... بابایی هم از وقتی اومدیم خونه هی ...
8 بهمن 1391