یادداشت 238 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهارم *** 504 . جمعه : بابا رفت اداره ... اونم با چه مصیبتی ... ساعت 7 بیدار شدی و رفتی بالاسر بابات نشستی !!! بابا بیدار شد و تو خوشحال رفتی سراغ گوشیش ... بغلت کردم تا شیر بخوری و بخوابی ولی فرار میکردی ... سرت داد زدم و تو بغض کردی و یهو گریه راه انداختی ... بعدشم تا دیدی بابا داره لباس میپوشه رفتی سراغش ... منم که دیشب تا 4 بیدار بودم و وبگردی میکردم و حسابی کلافه خواب بودم ... بابا هم تورو بغل کرد و تو دیگه پایین نیومدی ... بابا داشت دیرش میشد ... از بغلش گرفتمت و تو گریه کردی ... بردمت تو اتاقت و تو با عروسکات مشغول شدی و آروم گرفتی ... تا دوباره بخوابی ساعت نزدیک 9 بود !!!! تا 12 خوابیدیم...
نویسنده :
نانا
22:28





