شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 181 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم چهارشنبه :  مامانی خسته .. مامانی داغون ... امروز فهمیدم که من مامان خیلی بیحوصله و بداخلاقی هستم برات ... از طهر شروع کردی به غر زدن ... اولش بخاطر غذانخوردنت کلی عصبی شدم ... دهنت رو قفل میکنی و روت رو برمیگردونی  ... بعدشم که من رفتم سراغ غذا پختن مدام غر زدی ... حتی بردمت تو آشپزخونه کنار خودم ولی اینقدر گریه کردی که نگو ... منم هی برات شعر خوندم .. هی داد زدم .. هی نازت کردم .. ولی فایده نداشت ... گاز رو خاموش کردم تا یه کم آروم بشی .. بغلت کردم و یه کم دور اتاق چرخیدیم ... یه کم شیر خوردی ... دوباره رفتم سراغ کارم .. اما باز شروع کردی به گریه ...منم باهات گریه کردم ... و البته همونجوری غذا رو هم...
19 آبان 1391

یادداشت 180 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم جمعه : بعد از صبحونمون رفتیم حموم ... بعدشم من و بابایی کلی باهم حرف زدیم .. کم کم داره محرم میشه و ما هم به بحث هرسالمون نزدیک میشیم ... اینبار هم مثل همیشه .. مامانی ناراحت شد و کلی غصه ریخت تو دلش .... شنبه : شیر ندارم ... تمام دیشب مثل سرم بهم وصل بودی ولی سیر نمیشدی ... بابایی که صبح رفت اداره من کلی گریه کردم ... خلم دیگه ... امروز هم همش دهنت مثه گنجشک باز بود و من هربار موقع شیر دادن اشک ریختم ... مثلا روز عیده ... عید غدیر خم ... عیدت مبارک ... اونقدر از شیر نداشتنم غصه دارم که حتی وقتی مامان بزرگ زنگ زد که بریم بهشت زهرا بهش گفتم که نمیام ... عصری هم که بابایی اومد خونه چشمام یه عالمه پف داشت ... فقط بهش...
16 آبان 1391

یادداشت 179 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم دوشنبه : امروز صبح بابایی با تخم مرغ دوزرده و نون بربری بعنوان صبحانه ازمون پذیرایی کرد !! البته روزایی که خونه باشه صبحونه رو آماده میکنه تا ما پاشیم ولی امروز خیلی بیشترتر چسبید بهمون ... باباییه دیگه کارای یهویی زیاد میکنه ... به همین مناسبت منم برا ناهارش باقالی پلوی تپل درستیدم ... نوش جونش ... کلا امروز حالمون خوبه !!!! تا شب هم همه چیز خوب بود و لذت بخش .. حتی غرغرا و نق نقای پسری ... الهی مامان فدای پسرک بشه که اینقدر برا دندوناش داره اذیت میشه ... سه شنبه : خوبیم شکر خدا .. بابایی ادارست... ظهری زنگ زد گفت برو خونه مامانت .. منم از راه میام اونجا ... ومن  این شکلی شدم !! .. گفتم نمیرم .. چون ...
11 آبان 1391

یادداشت 178 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم چهارشنبه : یادم نمیاد چکارایی کردیم !! حتما کار خاصی نکردیم که یادم نمیاد !!!! فقط میخواستیم بریم بازار که یهو اینقدر باد و طوفان شد که پشیمون شدیم !! پنجشنبه : بابایی خونه بود ... بعد از باشگاه بابایی و خوردن ناهار با هم دعای عرفه گوش دادیم ... بعدشم تا شب به نق و نوق شما گوش دادیم ... بازم لثه هات اذیت میکنه و نه شیر میخوری نه غذاتو ... خوابتم که شده خرگوشی ... اصلا امروز کلا" بیحوصله ای ... یه کم نگران شدم که نکنه داری سرما میخوری .. آخه هوا یهو به هم ریخته و سرد شده ... دیشب هم که تا صبح باد و طوفان بود ... اما خدا روشکر تا آخر شب بهتر بودی ... ولی شب خیلی بد خوابیدی ... کاش زودتر دندونت در بیاد ... ج...
7 آبان 1391

یادداشت 177 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم یکشنبه : بابایی بعد از صبحونه رفت باشگاه ... خوشم میاد که اصلا برنامش بهم نمیریزه !!! ما هم مثل همیشه بودیم دیگه ... شما هم سرلاک نخوردی امروز ... عصری رفتیم حموم و ناخونامون رو گرفتیم .. بعدشم هی راه رفتیم برا خودمون شعر تر و تمییز و تپل و مپل روخوندیم و خندیدیم !!! امروز هم از صدای لباسشویی ترسیدی ... !! ولی در حال ترس کلی باهاش حرف زدی !!! ههههههه فکر کنم داشتی نصیحتش میکردی که اینقدر صدا نده ... یا شایدم داشتی میگفتی تو رو نخوره .. هههههه هر چی که بود خیلی ناز بودی !! تا لباسشویی کارش تموم بشه تو بغل من بودی و هی بوف میکردی گاهی هم جیغ میزدی و پاهات رو میکوبیدی به من !! ... بعدش مامانی تو رو گذاشت پیش بابات و یه س...
2 آبان 1391

یادداشت 176 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم چهارشنبه : بعد از صبحانه بابا رفت باشگاه .. ما هم یه کم بازی کردیم  .. بعدشم مامانی برات سرلاک آماده کرد تا نوش جان کنی ... اولش یه کم ادا دراوردی ولی با شروع شدن برنامه ی مورد علاقت سرلاک خوردی ... محو تماشا بودی و مامان قاشق قاشق گذاشت دهنت ... البته وسطای کار قاشق رو گرفتی شروع کردی به لیس زدنش !!! بالاخره هر جور بود یه کم خوردی .. حالا یا بخاطر طعمش بود یا چی نمیدونم !! بعدش داشتی نق نق خواب رو میزدی که مامان بزرگ اومد ... برام یه سری چیزای خوشمزه اورده بود ... دستش درد نکنه ... بعدش مامان بزرگ رفت و بابایی اومد خونه .. مرغ خریده بود .. کارد میزدی خونم در نمیومد ... از این خریدای بی برنامه بدم میاد ... ...
29 مهر 1391

یادداشت 175 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم شنبه : بابایی بعد از صبحانه رفت باشگاه ... دیروز بخاطر تبت بیخیال فرنی شدم ... امروز امادت کردم تا با هم فرنی بخوریم ... اول از همه پیشبندت رو خوردی ... بعدشم قاشق رو از من گرفتی ... بعدشم هر یه قاشق که من میدادم دهنت با انگشت محتویات دهنت رو درمیآوردی ... !!!! بعدشم که خوابت گرفت !!!!!! اینم از فرنی خورانه امروز ... حالا نمیدونم چقدرش رفته تو شیکمت ... امروز کلا سرحال نبودی ... همش خوابت میاد ... هر بار هم که گذاشتمت رو پا فوری خوابیدی (برعکس همیشه که باید یه ربعی تابت بدم ) ... میگذارم به حساب خستگیت عصر امروز بالاخره طلسم شکسته شد و مامان نیم ساعتی ورزش کرد ... از دیدن لباسای ورزشیم کلی ذوق میکردی و دست و پا میز...
25 مهر 1391

یادداشت 174 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من چهارشنبه : اولین روز 7 ماهگیت مبارک !! بعد از شیر خوردن ظهر برات پیشبند بستم تا مثلا فرنی نوش جان کنی !!! قاشق اول ... برات جالب نبود ... ولی خوردیش ... قاشق  دوم ... یه نگاه به من میکردی و بعد قاشق رو مک میزدی ... قاشق سوم ... بازم برات جالب نیست ... سرگرم پیشیندت شدی ولی همزمان دهنت رو هم باز میکنی !! انگار نه انگار بار اولته که داری فرنی میخوری !!!!!!!!! یه قاشق فرنی خوردی ولی من فقط دوتا عکس ازت دارم ... چون یهو باطری دوربین تموم شد !!! عصری برای بابایی کلی با آب و تاب از استقبال بینظیرت از فرنی حرف زدم ... بابات هم مثل خودت !! فقط یه لبخند ملیح مهمونم کرد ... بی احساس ! پنجشنبه : کلی دلشوره دارم ... سا...
21 مهر 1391

نیم سالگیت مبارک

شکوفه ی بهار نارنج  زندگیم مبارکه عزیزم ... 6 ماهه شدی ... نیم ساله شدی ... بزرگ شدی ... آقا شدی ...مبارکه اصلا باورم نمیشه که 6 ماهه یه فرشته ی کوچولو دارم ... خداروشکر اصلا باورم نمیشه این فرشته ی ناز که اینروزا اشکه مامانشو در میاره تا شیرشو بخوره همون نینی نازیه که نمیدونست چجوری باید شیر بخوره !! و هی موقع شیر خوردن خوابش میبرد ... یه وقتایی فکر میکنم چقدر داره زود میگذره این روزا و من دارم این روزا رو راحت از دست میدم ... یه وقتایی دلم میخواد برگردم به روزای اوله تولدت ... ولی نه ... اونروزا خیلی دیر میگذشت ...!!! تو خیلی کوچولو بودی و من اصلا نمیفهمیدمت !!! یه وقتایی هم دلم میخواد این روزا زودتر بگذره و...
19 مهر 1391