یادداشت 181 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهار نارنج زندگیم چهارشنبه : مامانی خسته .. مامانی داغون ... امروز فهمیدم که من مامان خیلی بیحوصله و بداخلاقی هستم برات ... از طهر شروع کردی به غر زدن ... اولش بخاطر غذانخوردنت کلی عصبی شدم ... دهنت رو قفل میکنی و روت رو برمیگردونی ... بعدشم که من رفتم سراغ غذا پختن مدام غر زدی ... حتی بردمت تو آشپزخونه کنار خودم ولی اینقدر گریه کردی که نگو ... منم هی برات شعر خوندم .. هی داد زدم .. هی نازت کردم .. ولی فایده نداشت ... گاز رو خاموش کردم تا یه کم آروم بشی .. بغلت کردم و یه کم دور اتاق چرخیدیم ... یه کم شیر خوردی ... دوباره رفتم سراغ کارم .. اما باز شروع کردی به گریه ...منم باهات گریه کردم ... و البته همونجوری غذا رو هم...
نویسنده :
نانا
21:46







