شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

روزت مبارک بابایی ...

  باز عکس خال ابرو میکشم یکصدو ده مرتبه هو میکشم بسکه از عشق علی سرگشته ام عاقلان گویند کافر گشته ام مادرم میگفت ذکر هو بگیر یا علی گو دست بر زانو بگیر یا علی از جا بلندت میکند در دو دنیا سربلندت میکند میلاد مولی الموحدین .. علی (ع) برشما مبارک راحت نوشتیم "" بابا نان داد "" بی آنکه بدانیم بابا برای نان .. همه ی جوانیش را داد برای شادی روح همه ی باباهای دنیا که دیگه هیچوقت پیش ما نیستن یه دسته گل به زیبایی سوره حمد بفرستیم بابای مهربونم ... روزت مبارک بسم الله الرحمن الرحیم . الحمدلله رب العالمین . الرحمن الرحیم . مالک یوم الدین . ایاک نعبد و ایاک نستعین . اهدنا الصراط الم...
15 خرداد 1391

مهمونی رفتیم !!!

شکوفه ی من دیروز بابایی اداره بود .. دایی 1 زنگ زد و کلی باهات از پشت تلفن حرف زد ... تو هم مدام براش آقوم میگفتی !! بعدشم دایی گفت شب بیایید خونه ما !!!!!!!!!! حتما" !!!!!!!!!!! به بابایی زنگ زدم و بابایی هم چون دایی جون رو خییییییلی دوست داره گفت باشه میریم ... منم در دلم ذوووووق نمودم ... رفتم سراغ لباسات و مشغول انتخاب لباس برات شدم ... دوتا از لباسات اندازته !!! گذاشتمشون جلو دست تا بابایی هم نظر بده ... بابایی هم سورپرایزمون کرد و ساعت 3 اومد خونه ... بعدش زنگ زدم به دایی 2 و دیدم که انگار اونا هم قراره برن خونه دایی 1 ... برنامه رو هماهنگ کردیم و قرار شد ساعت 7 بریم .... لباسات رو پوشیدم ... واااااااای که مثه دسته گل ...
14 خرداد 1391

بازم دلم گرفته ...

شکوفه کوچولوی من مامانی بی حوصله است ... خسته است ... دلش هیچی نمیخواد ... از صبح که پاشدم با بابایی حرف نزدم ... همینجوریا ... از دنده چپ پا شدم !!! دیشب دایی 1 زنگ زد و گفت بیای خونمون ... منم گفتم حمید از اداره بیاد ببینم چی میگه ... بابایی اومد ... دیرتر از همیشه ... رفته بود خرید !! ... وقتی هم اومد اذیت شدن تو رو بهونه کرد و ما نرفتیم ... منم خیلی حرصم گرفت ... آخه حوصلم سررفته بود ... چند روزیه هیچ جا نرفتیم ... دلم مهمونی میخواست ... ولی بابایی اینو درک نکرد ... بعدشم یهویی نمیدونم چجوری حرف خاله2 و شوهرش پیش اومد و بازم من و بابایی از هم دلخور شدیم ... بعدشم آشتی شدیم ... و من دلم میخواست بابایی بهم توجه کنه ولی نکرد و خودش...
12 خرداد 1391

یادداشتی دیگر !

شکوفه ی کوچولوی بهار نارنج اول از همه درباره پست قبل بگم که خوابالو بودنت فقط برای همون یه روز بود !!! تا ساعت 8 شب خواب بودی .. بعدش مامان بزرگ زنگ زد و همراه دایی 2 و زندایی و اناهیتا اومدن پیشمون ... تو هم بیدار شدی و خوابت شد مثل قبلا !! یعنی تا 2 شب بیدار بودی و بعدش هم لالا کردی ... !!!! البته این دو روز یه مزیتی برا من داشت ... اینکه خداروشکر موقعی که خوابت بیاد خودت میخوابی و برای روپا رفتن غرغر نمیکنی !! البته یه وقتایی بابایی بهت حال میده و میزارتت رو پاش !!!! و مامانی رو حسابی حرص میده روز دوشنبه هم زیاد خوابیدی و مامان رو حسابی نگران کردی ... چون همش فکر میکردم که نکنه مریض شدی !!! چون خودم بیخال بودم و همه ی تنم درد می...
10 خرداد 1391

آفتاب از کدوم طرف دراومده !!!!

شکوفه کوچولو چرا اینقدر میخوابی !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   از دیروز که از فروشگاه برگشتیم تا همین الان و امروز خیلی راحت خوابیدی !! یعنی پامیشی شیر میخوری ... آروغ میزنی ... و خودت میخوابی !! بدونه اینکه بزارمت رو پام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به قول بابایی : این بچه مونده از دست تو چکار کنه ... نمیخوابه میگی چرا ... میخوابه میگی چرا !!!! چند باری رفتم قطره آ+د رو چک کردم که نکنه اشتباها" استامینوفن باشه !!! اعتراف میکنم که دلم برا غرغرات تنگ شده !!! بووووووووووووووووس برات ...
5 خرداد 1391

امشب دعام کن ...

شکوفه کوچولوی من دیروز بابایی بهم کادو داد ..... نه همینجوریها !!! کادوی روز زن !! یه ربع سکه !!! کادوش خوب بود ولی بعد از وقتش بود و اصلا مزه نداد !!!! البته میدونیکه مامانی مثل همیشه دله بابا رو نمیشکونه و از خودش خوشحالی زائدالوصف نشون میده !!!!!!!!! امروز همراه بابایی و شما رفتیم خانه بهداشت ... اولش خانومه کلی غر زد که چرا آخر وقت اومدی ... منم گفتم که من و پسرم خواب بودیم چون !! ههههههههه وزنت شده 5.700 ماشالله ...... دور سرت هم 40 ..... قرار بعدیمون هم 19 خرداد برای واکسنه دوماهگیته ... وووووووووووووووی .... از همین الان دارم غصه میخورم گلم ... خدا کنه زیاد تب نکنی ... چون شدیدا" گرمایی هستی و با این هوای گرم اگه تب هم ب...
4 خرداد 1391

این چند روز ...

شکوفه ی بهاری مامان روز پنجشنبه که قرار بود برم خونه مامان بزرگ برای آش پزون و حسش نبود و نرفتم ... عصری زنگ زدم و مامان بزرگ گفت که همه هستن جز تو و جات خالیه ... از همون موقع دلم حساااابی گرفت و بغضم گرفت ... تا عصری که بابایی اومد و تمام سعیش رو کرد تا من رو سرحال بیاره ولی موفق نشد .. بعد از شام یه دوش گرفتم و بابایی پیشنهاد داد که قهوه تلخ ببینیم( این یعنی اوج فداکاری بابایی !! چون اصلا این فیلم رو دوست نداره و حالا حاضر شده بخاطر من بشینه ببینش !!) داشتم شیرت میدادم و فیلم میدیدم که زنگ در رو زدن ... ساعت 10:30 شب ... به آیفون نگاه کردم و صورت بابابزرگ رو دیدم !!!!!! خدا بدونه که با چه سرعتی تو رو گذاشتم رو زمین و رفتم لباس عوض کر...
2 خرداد 1391

چهل روزت شد بالاخره !

شکوفه کوچولوی من این چند روز اومدم تا برات پست بذارم ولی نمیدونستم چی بنویسم !! بعدشم که نوشتنم میومد شما صدات درمیومد و باید میومدم سراغت !! الانم انگار نوشتنم نمیاد ... خیلی خسته ام ... با اینکه بابایی خیلی کمکم میکنه ولی بازم خسته میشم ...بیشتر از همه هم از بیخوابیت کلافه میشم ... خودت بیشتر کلافه میشه ها ... اونوقتهایی که دلت میخواد بخوابی و نمیتونی ... دوست داری همش رو پا باشی و تاب تاب بخوری و گاهی هم یه چرتی بزنی ! به نظرم بلد نیستی تنهایی بخوابی !! اما همه ی خستگیم از این نیست ... اونوقتی خستگی به تنم میمونه که بعد از یکساعت تاب دادنت و خوابوندنت میزارمت روی زمین و بالشم رو میذارم کنارت تا دراز بکشم ... بعد یهو زنگمون رو...
28 ارديبهشت 1391