شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 164 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان جمعه : بابایی ادارست .. تازه امروز قراره دیرتر از همیشه هم بیاد .... تو هم صبح زود بیدار شدی و مدام بغل میخوای ... دارم کلافه میشم باز ...چند باری هم سرت داد زدم .. بعدش گریه کردم !!!! اخه خسته بودم ... ولی تو خوابت نمیاد ... ساعت9 شب وقتی بابایی اومد خونه قیافه ی منو تو کلی دیدن داشت ... من از صبح وقت نکردم موهامو شونه کنم ... تو هم صورتت نشسته و تف تفی بود !!!!!!!!!!!!!!!!!! شنبه : غلت زدی ... !!! صبح چشمام رو باز کردم .. داشتی برا خودت بازی میکردی .. بابایی هم پای لب تاب بود ... چشمام رو بستم ... دوباره که باز کردم دیدم دمر خوابیدی و داری تشک بازیت رو نگاه میکنی !!!! ای جون دلم ....  بدو بدو دوربین اوردم ...
15 شهريور 1391

یادداشت 163 مامانی برای بهداد

شکوفه کوچولوی من چهارشنبه : بازم صبح زود بیدار شدی ... و نذاشتی مامانی بخوابه ... بابایی هم ادارست ... منم سر درد دارم ... مشغول بازی شدی .. منم رفتم سراغ لباسات تا ببینم برا شب چی تنت کنم ... هرچی تاب و شورت داری ازت کوچولو شده !!! دو تا از  لباسات رو تنت کردم و ازت عکس گرفتم ... بعدم جمعشون کردم و گذاشتم کنار بقیه ی لباس کوچیکات !!! در آخر هم به این نتیجه رسیدم که همون لباسای مهمونی قدیمیت رو تنت کنم ... بازیت تموم شد و شروع کردی به غرغر ... دارم شک میکنم که شاید این صداهایی که از خودت درمیاری غرغر نیست و داری بازی میکنی ؟؟!! ... حالا هر چی که هست بیشتر شبیه غرغره تا بازی !! ... بعدش تا بعداز ظهر بغل من بودی و صد دوری دور خون...
9 شهريور 1391

یادداشت 162 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من دوشنبه : بابایی ادارست ... خونه رو با هم جارو کردیم بعدشم باهم طی کشیدیم ... میگم با هم چون من این کارارو میکردم و تو با دقت تمام منو نگاه میکردی ... بعدشم منتظر نشستیم تا بابایی بیاد و من و تو بریم حموم ... بعد از حموم هم یه استراحت حسابی کردیم که به هردومون کلی چسبید ... مامان بزرگ زنگ زد و گفت که همراه زندایی داره میره شمال ... بعدش گفت خاله 1 و خانواده هم دارن میرن شمال ... بعدش گفت که خاله 3 هم آخر هفته میرن شمال ... و من هم یهویی دلم شمال خواست ... البته شمال خودم نه شمال بابایی .. آخه ما شمالامون فرق داره با هم .. اونم یه عالمه !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدشم به بابایی گفتم که حسابی تنهاییم تو این چند روز .... بعدشم تص...
7 شهريور 1391

یادداشت 161 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج مامانش !! پنجشنبه : غرغر .. غرغر ... غرغر ... این تموم کارت از صبح تا شب بود !!!!!!!!!!!! و کار من هم آروم کردنت و تو بغل دور دور دادنت !! دلیلش رو هم اولش نفهمیدم ولی اخر شب فهمیدم که دیگه فایده نداشت ... چون تمام مغزم تیلیت شده بود از دست غرغرات !!!! امروز هم یه روزی بود دیگه .... فقط نمیدونم چرا روزایی که بابات ادارست تو غرغرت میگیره .. بعدش من که شب به بابایی میگم باباییت به من میگه پس چرا روزایی که من خونه هستم غر نمیزنه !!!!!!!!!؟؟؟؟؟ اخر شب برای اینکه یه کم از غرغرات کم بشه بابایی تو رو روی دوشش گرفته بود راه میرفت منم مثلا دنبالتون میکردم !! تو هم از خنده غش میکردی !!! یه سری هم یه پلاستیک فریزر باد ک...
6 شهريور 1391

مسابقه ی نینی خواب آلود

123 روزگی آقا بهداد ... 4 ماه تمام   بهداد جونی تازه از حمام برگشته و خیلی خیلی خوابش میاد !!!   دوست داشتی بهش یه رای بده تا برنده بشه   رای های خودتون رو در قسمت نظرات این ادرس قرار بدین ... در قسمت کودک خوابالو ...   رای گیری از روز شنبه شروع میشه 28/5   http://koodakeman91.niniweblog.com/cat44.php  بعد ها نوشت : آقا بهداد توی این مسابقه برنده نشد ... !!!! همین ...
1 شهريور 1391

یادداشت 160 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من جمعه : ماه رمضون داره تموم میشه .. امروز هم که آخرین جمعه ی ماه رمضانه ... بابایی هم ادارست !!!!!!!! امروز اداره رفتن واقعا ستمه !!!! از صبح مثل همیشه بودیم ... تا عصری که دیگه مامانی مثل همیشه نبود و داشت از معده درد میمرد !!! نمیدونم چرا ... البته سابقه داره ولی دوسالی بود که پیداش نبود ... به نظر بابایی هم که عوارض چاقیه !! شنبه : از ساعت 11 بیدار شدم تا دختر خاله بیاد برا پاکسازی !!! آخرشم ساعت 2 اومد ... و تا ساعت 5 مشغول بودیم ... تو هم خیلی خسته شدی .. البته چشمات !! چون تا جایی که میتونستی بازشون کرده بودی و ما رو نگاه میکردی ... یه چرت هم زدی اون وسطا ... دوبار هم دستشویی کردی ... سه بار هم شیر خواستی !!! ا...
1 شهريور 1391

یادداشت 159 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم دوشنبه : صبح پاشدم برای شیردادنت ... دیدم تب داری یه کم ... کلی به خودم بدوبیراه گفتم .. چون یه نوبت قطره که باید نصفه شب میخوردی رو بهت نداده بودم ... گفتم خوابی و تب هم که نداری !! ... اما الان ... بهت شیر دادم... دست و پات رو شستم و بهت قطره دادم ... خدا روشکر زودی تبت خوب شد ... اومدم عوضت کنم ... دیدم پات کبود شده .. البته کبود که نه قرمز شده بود بیشتر ... زیرش هم سفت شده بود ... بازم کلی از دست خودم حرص خوردم ...البته این دیگه تقصیر من نبود .. چون دیروز برات یخ گذاشته بودم و امروز باید برات کمپرس گرم میذاشتم ... تا عصری هربار که قرمزی پات رو میدیدم دلم ریش میشد برات ... تا شب خیلی بهتر شد پات و تب هم دیگه نداشتی ... ...
26 مرداد 1391

یادداشت 158 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم پنجشنبه :صبح از درد دندون بیدار شدم !! فوری یه مسکن خوردم تا بیشتر نشه .. و خداروشکر با همون یه مسکن رفت و برنگشت !! شما هم داری غر میزنی ... چرا آخه !!؟ فکر کنم با روزای اوله ماهت مشکل داری !! منم بیحوصله ام ... دلمم گرفته ناجووووور ... امروز روز فوت بابابزرگ و مدام داره تمام اون لحظه ها تو سرم میچرخه ... هی میخوام حواسم رو پرت کنم ولی نمیشه ... مدام دارم زیر لبم فاتحه میخونم برای شادی روحشون ... خدا رحمتشون کنه ... دلم تنگشه ... مامان بزرگ زنگ زد و گفت میخواد آش بپزه و پخش کنه ... البته خودش گفت که با اون پسره نازنازیت نمیخواد بیای !!! اذیت میشه ... ما نرفتیم ولی خاله 3 آشمون رو آورد ... ببن چجوری...
23 مرداد 1391

یادداشت 157 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم شنبه : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دندونم !! صبح با یک دندون درد وحشتناک از خواب بیدار شدم ... البته از دیشب دردش شروع شده بود ... ولی امروز یه جور دیگست .. نکه دندونم خراب باشه ها ... دندونه عقلمه مادر !!! تمام دندونام درد میکنه !!! انگار سر شدن !!! ساعت 10بیدار شدم و شروع کردم به غرغر کردن سر بابایی !! بیچاره !! ولی دیگه طاقت نیاوردم و رفتم دندانپزشکی که ببینم علت چیه ... نزدیک 45 دقیقه معطل شدم تا جناب دکتر یه معاینه ساده انجام بدن !!!! بعد از معاینه هم فرمودن که دندون عقل داره جاباز میکنه و باید کشیده بشه ... گفت فردا بیا برات بکشم !!!! منم گفتم باشه !!! اومدم خونه و تا شب 3 تا مسکن خوردم تا دردم آروم بگیره !! ...
18 مرداد 1391