یادداشت 158 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهارم پنجشنبه :صبح از درد دندون بیدار شدم !! فوری یه مسکن خوردم تا بیشتر نشه .. و خداروشکر با همون یه مسکن رفت و برنگشت !! شما هم داری غر میزنی ... چرا آخه !!؟ فکر کنم با روزای اوله ماهت مشکل داری !! منم بیحوصله ام ... دلمم گرفته ناجووووور ... امروز روز فوت بابابزرگ و مدام داره تمام اون لحظه ها تو سرم میچرخه ... هی میخوام حواسم رو پرت کنم ولی نمیشه ... مدام دارم زیر لبم فاتحه میخونم برای شادی روحشون ... خدا رحمتشون کنه ... دلم تنگشه ... مامان بزرگ زنگ زد و گفت میخواد آش بپزه و پخش کنه ... البته خودش گفت که با اون پسره نازنازیت نمیخواد بیای !!! اذیت میشه ... ما نرفتیم ولی خاله 3 آشمون رو آورد ... ببن چجوری...
نویسنده :
نانا
3:06









