بالاخره لباست اندازت شد
شکوفه ی مامان امروز بابایی اداره بود ... خاله1 زنگ زد و گفت ما خونه ی مامان بزرگیم بیایید شما هم ... منم با بابایی هماهنگ کردم و قرار شد که برم اونجا ... وسایل حمومت رو هم برداشتم تا خاله جون ببرت حموم ... یهو رفتم سر کمد لباسات و همینجور داشتم نگاشون میکردم که چشمم خورد به یه سرهمی که به نظر میرسید اندازت باشه ... با خوشحالی اوردم و تنت کردم و دیدم بعله ... اندازته ... اینقدر ذوووووووووووق کردم که نگو ... چون تا دیشب داشتم به بابایی میگفتم که هنوز هیچکدوم از لباس بیرونیهاش اندازش نیست ... هههههه فکر کتم بخاطر حرف من از دیشب تاحالا یهویی بزرگ شدی !! خلاصه که لباست رو تنت کردم و ازت عکس گرفتم و بعدشم رفتیم خونه مامان...
نویسنده :
نانا
14:00









