یادداشت 150 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهار نارنج من سه شنبه : صبح خاله 1 زنگ زد و حالمون رو پرسید ... بعدش من زنگ زدم برا مامان بزرگ و دیدم بعله ... همه ی خاله ها و زندایی ها اونجان ... مامان بزرگ هم آش ترشی داره میپزه برا ناهارشون ... گفت که منم برم ولی امروز بابایی خونست پس بیخیال قضیه شدم ... عصر زنگ زدم برا دکترم ... بعد از زایمان نرفتم پیشش ... باید برم برای چکاپ ... البته با 40 روز تاخیر !!! شیرت دادم و سپردمت دست بابایی و رفتم ... ایشون هم برام آزمایشات لازم رو نوشتن ... باید اعتراف کنم که گاهی نیاز دارم به اینکه یکساعتی تنها باشم !!! بعد از مدتها راه رفتن توی خیابون برام جالب بود ... انگار تا حالا پا نداشتم ...هوا خییییلی گرم بود ولی چسبید ... &...
نویسنده :
نانا
20:56










