شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 150 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من سه شنبه : صبح خاله 1 زنگ زد و حالمون رو پرسید ... بعدش من زنگ زدم برا مامان بزرگ و دیدم بعله ... همه ی خاله ها و زندایی ها اونجان ... مامان بزرگ هم آش ترشی داره میپزه برا ناهارشون ... گفت که منم برم ولی امروز بابایی خونست پس بیخیال قضیه شدم ... عصر زنگ زدم برا دکترم ... بعد از زایمان نرفتم پیشش ... باید برم برای چکاپ ... البته با 40 روز تاخیر !!! شیرت دادم و سپردمت دست بابایی و رفتم ... ایشون هم برام آزمایشات لازم رو نوشتن ... باید اعتراف کنم که گاهی نیاز دارم به اینکه یکساعتی تنها باشم !!! بعد از مدتها راه رفتن توی خیابون برام جالب بود ... انگار تا حالا پا نداشتم ...هوا خییییلی گرم بود ولی چسبید ... &...
15 تير 1391

یادداشت 149 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم سه شنبه : بابایی ادارست ... ساعت 10 بیدار شدی .. مثل همیشه .. میخواستی یه ساعت بازی کنی و دوباره بخوابی ... منم تو این فاصله به جای بازی لباسای جدید تنت کردم و ازت عکس گرفتم ... لباسی که مامان بزرگ آورده ... و چند تا دیگه از لباسات که اندازته ... البته باید بگم همه ی لباسات اندازته !!!!!!!! حتی بعضیهاشون ازت کوچیک هم شده ولی یه بار هم تنت نکردی !!! به نظر خودم که تو داری زود بزرگ میشی ماشالله .... وگرنه من که لباس به اندازه گرفتم !! بابایی عصر از اداره اومد و هنوز از در تو نیومده 2 تا بلیط قطار داد دستم !!!!! ههههههه قیافم  تو اون لحظه واقعا دیدن داشت !!! برای اخر ماه بلیط گرفته .. منم ازش تشکر کردم !!!...
12 تير 1391

یادداشت 148 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار من پنجشنبه : بابایی صبح رفت خرید .. ما هم لالا بودیم ... برات یه کامیون پر از دراژه خریده !!! خیلی نازه ... دوستش دارم ... دراژه هاش مال من کامیونش هم مال تو !! تقسیمه عادلانه !!! کار خاصی نکردیم ... داریم با بابایی برنامه میریزیم که اگه بشه قبل از ماه مبارک رمضان بریم شمال ... هر چند اصلا دلم نمیخواد ... ولی حس میکنم بابایی به این مسافرت نیاز شدید داره !! بدجور کسله ... هیجوری هم کسالتش رفع نمیشه !! خلاصه که باید به یه مسافرت اجباری فکر کنم !!! امروز بدخوابتر از همیشه بودی و این باعث شد که شب گریه و زاری راه بندازی برا خوابیدن !!! جیغ میکشیدی .... بنفش !!!!!!!!!!!! نه شیر خوردی نه بازی کردی ... فقط ر...
5 تير 1391

مهمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!

کوچولوی من دارم حرص میخورم باز !!!! دیروز عمه 2 زنگ زد و گفت فردا دختر عمت همراه دوستش (زهرا ) میان تهران !!!!!!!!!!!!!!!!! منم غصه دار شدم .. چون احتمالا تا آخر هفته میمونن !!! نه از اینکه دارن میانا ... از اینکه من با دوتا بچه ی 13 ساله چکار کنم !!!!!!!!!!!! اوندفعه که همراه عمه اومده بودن رو یادته ( تو شیکمم بودی ) کلی رو مخم بودن و کلی سوال پیچم کردن وای به الان که تنهان و علاقمند به بچه !!!! وووووووووووووی خدا بهم صبر بده میگما .. به نظرت چرا این خانواده ی بابایی با هم هماهنگ نمیکنن یکدفعه بیان تهران و برن !!!!!!!!!!!!! هی هر روز یه قسمتشون میان !!!! ای بابا امروز 77 روزته :: 2 ماه و 15 روز ::...
2 تير 1391

یادداشت 147 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نارنجم میخوام یه کم از کارات بگم تا یادم نرفته !!  اول از همه بگم که به لطف مامان بزرگ ( مامانه باباییت ) عادت تنها خوابیدنت رو فراموش کردی و دوباره دوست داری رو پا بخوابی !!! البته فقط موقعی که خوابت بیاد ... 5 دقیقه ای میخوابی ... ولی کل تلاش مامانی بر باد رفت !!! مامان فدات بشه که انگار اسمت رو میشناسی و از هر طرفی صدات کنیم به همون سمت بر میگردی و این کارت از نظر بابایی خیلی زوده !! با دیدن مامانی یا بابایی توی جمع لبخند میزنی ... به صدای اواز مامانی هم علاقه ی زیادی داری برعکس باباییت !!! به کمد عروسکهات هم همینطور ... و دوتا تابلوی بره ی ناقلا که روی دیوار اتاق خواب هست و از دیدنشون ...
1 تير 1391

یادداشت 146 مامانی برای بهداد

شکوفه کوچولو شنبه : بابایی رفت اداره من و تو هم تا ساعت 4 خوابیدیم ... نه یه سره ها !! ... بیدار میشدی شیر میخوردی میخوابیدی ... گاهی هم بازی میکردی تا خوابت ببره .. منم پا به پات خوابیدم !!! خسته بودم ... خیییییلی !!! .... تازه وقتی هم که بابایی اومد بازم خوابم میومد !! بعدشم که یهویی تصمیم گرفتم ببرمت حموم !!خودم !!! تنهایی !!! همه چیز سریع اتفاق افتاد !!!!!! ههههههههه بردمت توی حموم ... خجالت میکشم بگم بار اولی بود که لخت بغلت میکردم !! خوابوندمت روی پام و تنت رو شستم ... تو هم همینطور توی چشمام زل زده بودی ... آخه همیشه خاله رو تو این وضعیت دیده بودی .. ههههههه بعدشم دمرت کردم و پشتت رو شستم ... بعدشم صورتت رو ... اما ترسیدم سرت...
31 خرداد 1391

یادداشت 145 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری پنجشنبه : بابایی رفت اداره ... منم تا ساعت 10 خوابیدم ... بعدش بیدار شدم و دلم پیش دوستام بود شدیدا" ... ولی چون دیدم باباییت چیزی درباره رفتن و نرفتنم بهم نگفت بیخیال شدم و دوباره دراز کشیدم ... تا ساعت 11 که دختر خاله زنگ زد بهم ... امروز تولدش بود ... گفت برای ناهار برم خونشون ... منم گفتم بذار بهداد بیدار بشه میام ... بیدار شدی و شیر خوردی و عوضت کردم ... داشتم آماده میشدم که بریم خونه خاله که یهو بابایی زنگ زد و گفت : کجایی ؟ گفتم : خونه !! گفت نرفتی قرار !!!؟؟؟ در اینجا بود که انگار آب یخی رو بر من ریختند ... هههههههههههه کلی دلم سوخت از اینکه بخاطر فکر الکی خودم قرار رو از دست داده بودم ... از طرفی هم به دخترخاله قو...
26 خرداد 1391

یادداشت 144 مامانی برای بهداد

شکوفه ی من ... بهدادم دوشنبه ... مثل همیشه تا نزدیکای طهر خوابیدی ... تا شب هم همه چیز کاملا عادی بود ...قرار بود روز پنجشنبه بچه های کلوپ قرار بذارن ... بابایی هم گفت اگه دوست داری برو ... منم دوست داشتم که برم ... رفتم سراغ لباسات تا یه دونه خوشگلش رو برای مهمونیت پیدا کنم ... یدونه از سرهمیهات که خیلی هم دوستش دارم اندازته ... آوردم و تنت کردم ... وای که مثل ماه شده بودی ... کلی ازت عکس گرفتم ... بعدشم یه مشت اسپند دودیدم !!!! خاله 3 زنگ زد و گفت فردا ناهار مامان بزرگ و خاله 1 میرن خونشون و من و تو هم بریم ... ما هم گفتیم باشه ... ماجرا از ساعت 10 شروع شد ... مثل همیشه شیر خوردی و مامانی گذاشتش رو دوشش تا آروغ بزنی ... چند دقیقه ای ب...
24 خرداد 1391

یادداشت 143 مامانی برای بهداد

شکوفه ی کوچولوی من روز شنبه فرارسید !!!!!!!!! ساعت 8 بیدار شدم و دیدم باباییت بالا سرت نشسته و داره نگات میکنه !!!!!!!! خیلی قیافش بامزه بود .. انگار اون ترسیده بود به جای تو !!! منتظر نشستم تا بیدار بشی و شیرت بدم و بریم ... ساعت 9 بیدار شدی و تا شیر بخوری و عوضت کنم و استامینوفن بدم و بریم ساعت شد 9:30 ... با دوستم هماهنگ کردم تا بیاد تورو ببینه ... همون نزدیکیها کار میکنه ... رسیدیم مرکز بهداشت .. چند تا نینی زودتر از ما اومده بودن .. البته فقط یکیشون واکسن داشت و بقیشون از نینی ای در اومده بودن !!! دوستمم اومد و تو رو گرفت بغلش و اینا ... بالاخره نوبتمون شد ... بابایی بیرون منتظر موند و من و دوستم و تو رفتیم تو اتاق ... قد 60 .....
21 خرداد 1391

یادداشت 142 مامانی برای بهداد

عزیز دلم ... شکوفه ی کوچولو دوشنبه : امروز اصلا" حس خوبی ندارم ... نتونستم برم پیش بابابزرگ ... و بخاطر همین از دست خودم عصبانیم ... خاله ها هم که هیچکدوم تهران نیستن ... تازه بعد از ظهر که با مامان بزرگ حرف زدم بیشترتر دلم گرفت ... البته برای هدیه ی این روز براش قرآن خوندم ... چه دختر بدی ... میدونی امروز بابایی چی میگفت ؟؟ میگفت : اگه آمادگی داری بریم شمال !!! منم همینجور نگاش کردم فقط !! میبینی چه راحت همه چی یادش رفت؟؟ با اینکه قبل از دنیا اومدنت بهش گفته بودم که تا از شمال نیان بچمون رو ببینن دوست ندارم بچه رو ببریم ... این اومدنشون ارزش قائل شدن برای توئه ... بعدشم تو دلم کلی حرص خوردم ... که بعضی وقتا ...
19 خرداد 1391