یادداشت 75 مامانی
شکوفه ی بهار نارنجم
این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده بود که مامانی بیاد و برات تعریف کنه ... البته به جز اون یه مورد که بین من و بابایی بود و کار بابایی مامانی رو کلی رنجونده بود ... ولی الان خوبیم ... با اینکه هنوز دلخورم ولی ابرهای تیره و تار کنار رفتند و اوضاع عادی شده ...
دیگه اینکه ... دلم خیلی تنگه ... نمیدونم باید چکار کنم ... مامان بزرگ هم خیلی سرحال نیست ... میدونی ... تو این موقعیت که دلشکسته است و احساس تنها بودن میکنه زود رنج هم شده و ما باید خیلی مراقب رفتارمون باشیم ... که یه وقت خدایی نکرده دلش رو به درد نیاریم ... البته همه تلاشمون رو میکنیم ولی بازم گاهی وقتا ... انشالله خدا به دلش آرامش بده ... خیلی سخت میگذره براش ...
دیگه اینکه ... فردا بالاخره میرم دکتر !!! واااای چقدر دلم شور میزنه ... چقدر نگرانم ... چقدر خوشحالم که بالاخره میرم ببینم تو دلم چه خبره ...!!
به هر دو طرف قضیه فکر میکنم ... هم برای شنیدن خبرای خوب آماده ام و هم اون یکی خبرا ...
اما کاش همه چیز خوب باشه ... آخه این بابایی طفلی گناه داره ... هی هر روز از من میپرسه هیچ حسی نداری !!! منم میگم بچت خیلی لگد میزنه !!
فردا بابایی هم نیست و من باید تنها برم دکتر ...!!! و این به نگرانیم اضافه میکنه ... البته یه فرصتی هم هست که بتونم با خبرای خوب سورپرایزش کنم ... البته امیدوارم خبرای خوب بیارم براش
خدا جونم .. امید هیچ بنده ای رو ناامید نکن ...
دوستت دارم عزیزم


یادداشت 75 مامانی
