شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

خوش اومدی نی نی گولوی من ...

1390/6/14 21:50
نویسنده : نانا
707 بازدید
اشتراک گذاری

شکوفه ی بهار نارنجم ... سلام ...

چشم مامانی روشن !!!

بالاخره دیدمت عشق من ...

و از همون لحظه توی یه دنیای دیگه دارم سیر میکنم !! و نمیتونم این لبخند بزرگ رو از روی لبام محو کنم ... مخصوصا وقتی که چشمم به چشم بابایی میافته ...

روز یکشنبه رفتم  دکتر ... نفر اول بودم ... وارد اتاق دکتر شدم ... پروندم رو یه نگاهی کرد و بعد گفت آماده شو برای سونو ... در این لحظه قلب مامانی توی دهنش بود و ضربان قلبم اینقدر بلند بود که فکر میکردم هیچ صدایی رو نمیشنوم ... روی تخت خوابیدم ودکتر مشغول شد ... خیلی واضح پاهام میلرزید ... یک دقیقه ای گذشت و همینطور به چشمای خانوم دکتر که به مانیتور بود زل زده بودم ... یه دقیقه دیگه هم گذشت ... الان دیگه مامانی کلا ناامیده و داره فکرای بد میاد تو سرش ... خانوم دکتر نه حرفی میزنه نه لبخندی !!

یهو پرسید چد وقت از پری میگذره ... منم بلافاصله گفتم 65 روز ... ابروهاشو بالا انداخت و لبهاش رو جمع کرد و گفت با این حساب الان باید 9 هفته و دو روز باشی ... میگم آره ولی زمان تخمک گذاریم 1 مرداد بود ... با سر تایید میکنه ... وبدون معطلی صفحه مانیتور رو به طرفم برمیگردونه !!! میگه اینجاست ... با یه قلب کوچولو ...

نفس بلندی میکشم و اشک توی چشمام جمع میشه ... فقط میگم خداروشکر ... و چشمام روی صفحه مانیتور خشک میشه ...

به دوستام فکر میکنم و براشون این لحظه قشنگ رو آرزو میکنم ...

دوباره صفحه رو برمیگردونه ... میگم میشه صدای قلبشو بشنوم ... میگه با دستگاه من نه ... امکانش نیست ... میگم میشه بگی چندبار میزنه ... دوباره روی صفحه دقیقه میشه و بعد از یه دقیقه میگه 140 تا 145 بار میزنه ....

لبخند تمام صورتم رو پر میکنه ... و اشکم جاری میشه ... دوباره صفحه رو برمیگردونه طرفم و میگه خووووب نگاش کن تا دلت تنگ نشه ... حالا اونم داره میخنده ... 8 هفته و 2 روزشه !!

فقط خداروشکر میکنم ... میگم جای باباش خالی ... میگه عکسشو میدم ببر براش ...

از روی تخت بلند میشم و دکتر مشغول تشکیل پرونده بارداری میشه ... وزن  75 کیلو ... فشار 12 روی 8 ... یه سری سوالات میپرسه و برام چند تا دارو و آمپول میده ... منم ازش سوالایی رو که دارم میپرسم ... قرار بعدیمون 3 هفته بعد ... یعنی 3 مهر میشه ....خدافظی میکنم و از مطب میام بیرون

گوشیمو نگاه میکنم 4 تا تماس بی پاسخ و 2 تا مسیج از بابایی رسیده !!!

بابایی مسیج داده که نگرانم ... پس چی شد !!!

فوری براش زنگ میزنم .. هرچند اول تصمیم داشتم که با عکس خوشگلت سورپرایزش کنم ولی دیدم تا اون موقع خیلی دلواپس میشه ... گناه داره طفلی ... گوشی رو برمیداره ... صداش میلرزه !! میگه چه خبر ... میگم اگه برای کوچولوت نذر و نیازی کردی زود اداش کن !!! یه لحظه سکوت و بعدشم صدای خداروشکر گفتنش میاد ... دوباره چشمام پر از اشک میشه ...

از راه رفتم تا آمپولم رو بزنم ... بابایی گفت که برم خونه مامان بزرگ ... اونم بعد از اداره میاد اونجا ... منم همین کار رو کردم ... ( چقدر سخته خبرای خوب رو تو دلت نگه داری )

تا وقتی بابایی بیاد مثل همیشه گذشت برام ... اما بابایی که اومد رفتم استقبالش و بازم همون لبخند بزرگ اومد روی صورتم .... اونم داره میخنده ... پیشونیم رو میبوسه و با هم میریم تو اتاق ...

همه هستن ... شام خوردیم ... امشب قراره خاله ها و دایی برن خونه هاشون ... چند روزیه که پیش مامان موندن ... اما دایی نگرانه و میگه مامان تنهاست ... بابایی پیشنهاد داد که ما میتونیم امشب بمونیم اینجا ... و همه خوشحال میشن از این پیشنهاد .... اینجوری شد که شب رو خونه مامان بزرگ موندیم ... آخر شب وقتی خلوت شد عکس خوشگلت رو آوردم و به بابایی نشون دادم ... چشماش برق میزد ... و با هیجان عکس رو نگاه میکرد ...

موقع خوابیدن خیلی بهم سخت گذشت ... آخه وقتی جام عوض میشه خوابم نمیبره ... تا ساعت 5 صبح فقط این پهلو اون پهلو میشدم و به تو فکر میکردم ... حتی یه بار بلند شدم و با  کمک نور موبایلم عکست رو دیدم !!!

ولی بعد از نماز صبح دیگه بیهوش شدم ...

امروز صبح یکی از خاله جونات اومد پیش مامان بزرگ ... ماهم بعد از ناهار همراه بابایی اومدیم خونه ...

اولین چیزی که بعد از ورود به خونه به چشمم خورد یه مجسمه خیلی خوشگل بود ... روی پیشخون آشپزخونه ...

بابایی دیروز قبل از اینکه بیاد خونه مامان بزرگ رفته و برام چشم روشنی خریده !! بعدشم آورده و گذاشتش توی خونه !! چقدر هیجان انگیز !!

کلی ازش تشکر کردم و عکس خوشگل شما رو هم گذاشتم کنارش ...

عزیز دلم ...

خوشحالم که خدای مهربون دله بابایی و من رو شاد کرد ...

خوشحالم که خدای بزرگ تو رو بهم هدیه داده ...

نازنینم ...

این دوماه روزای سختی رو گذروندیم و مسائل پیش اومده نذاشت که مامانی خیلی بهت توجه کنه ... ولی از امروز به خودم قول دادم که خوب خوب مراقبت باشم ...

 

خوش اومدی شکوفه ی امید زندگیم ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (19)

setareh
15 شهریور 90 0:00
خوش اومدیییییییییییی خوشگله خالهههههه

نارینه جونم مبارکت باشه عزیزم انشاا...خوش قدم باشه و به سلامتی بیاد تو بغلت .....
تبریککککککککککککککککککک


ممنونم خاله جونی
مرسی ستاره ی من ... امیدوارم به سلامتی بگذرونم این دوران رو
گل یاس
15 شهریور 90 0:03
نارینه جونم یه دنیا تبریک
نمی دونی چقدر دلم برات شور میزد و همش دعا می کردم که خدایا دل دوستمو شاد کن خدایا نارینه دیگه تحمل نداره
الهی قربون نی نی نازت بشم که اینقدر با معرفته
دوستم خیلی التماس دعا


ممنونم یاسی جون ...انشالله زود زود دلشاد بشی ...
آسیه
15 شهریور 90 0:51
سلام عزیزممممممممممممم
وای خدایا شکرت خیلی برات خوشحالم خیلی زیاد
انشاالله نی نیت بعد از 9 ماه به سلامت بیاد تو آغوشت عزیزمممم
انشاالله خدا به تو همسرت ببخشه
تبریک میگم


سلام دوست جونم ... ممنونم ... انشالله که بتونم دوران شاد و سلامتی رو طی کنم
مامان گیسو
15 شهریور 90 2:04
سلام عزیز دلم
وقتی امروز سفانه جون پای تلفن ابن خبرو بهم داد از خوشحالی ده بار خدارو شکر کردم
بعداز اون دو تا مصیبت خوشحالم که لبتو خندون می بینم گلم
الهی همیشه دلت پر از شادی باشه
آمین
بوسسسسسسسسس


سلام مامان جون ... ممنونم ... انشالله که خدا همیشه شادی رو مهمون دلت رو کنه برای ما هم شادی بخواد
مامان نی نی
15 شهریور 90 9:04
وااااااااااای خیلی خوشحال شدم..خدا براتون جفظش کنه..دست راستت رو سر ما


ممنونم دوست خوبم ... انشالله به زودی این لحظه ها رو تجربه کنی
مامان آريا
15 شهریور 90 9:27
عزيزم خيلي خيلي خيلي خوشحالم از اومدن مهمون توي شيمكت باور نمي كني وقتي نوشتتو خوندم اشك شوق توي چشمام جمع شد انگار كه يك عمر مي شناسمت خيلي براتون خوشحالم قدر اين لطف خدا رو بدونين و اميدوارم صحيح و سالم يه ني ني خوشمل توپولي به دنيا بياري باور كن با 9 ماه انتظار تو منم انتظار تولد كوچولوتو مي كشم
به بابايي هم تبريك بگو


ممنونم عزیز دلم ... شما همراه خوبی برام توی این مدت بودید ... انشالله بتونم تا آخر راه رو به سلامت طی کنم ...
مامان آرین
15 شهریور 90 10:34
وااااااااااااااای نارینه باور کن الان داره همینجور از خوشحالی اشکام میاد و آرین هم داره با تعجب نگام میکنه.خیلی خیلی خیلی برات خوشحالم و بهت تبریک میگم. قربون خدا برم که تو این ناراحتی و غم این هدیه رو بهت داد تا بازم خنده روی لبات بشونه و دلت رو شاد کنه.خیلی مواظب خودت باش و حسابی به شکوفه بهار نارنجت برس


ممنونم عزیزم ... واقعا نمیشه اسم دیگه ای جز هدیه ی خدا روش بذارم ... بازم برام دعا کن که بتونم به سلامت این راه رو طی کنم
سارینا
15 شهریور 90 12:10
سلااااااااااام مبارک باشه ایشالله به سلامتی. به خدا از اول گریه کردم. خیلی واست دعا کرده بودم که ناامید بر نرگردی. خوشحالم از دیشب همش خوشحالم ایشالله خدا واست حفظش کنه مواظب خودت ونینی گولوی خوشگلت یاش



ممنونم عزیزم ... انشالله بزودی دلت شاد بشه و تک تک این لحظه ها نصیبت بشه ...
مامان رها
15 شهریور 90 12:12
سلام عزیز دلم .نمیدونی چقدر اشک ریختم. اشک شادی. خیلی خوشحالم. تبریک میگم گلم. دیگه بعد از این به فکر خبرهای خوش باش خیلی مراقب خودت و شکوفه نارنجت باش


ممنونم مامان جونی ... انشالله که بتونم این دوران رو به سلامتی طی کنم
مامان نی نی
16 شهریور 90 17:58
سلام خانومی..خیلی مبارکه مامان شدنت..هر روز میام وبت رو میخونم از فوت بابات خیلی ناراحت شدم و کلی اشک ریختم..تسلیت میگم..



ممنونم دوس جونم ... مرسی که بهمون سر میزنی ... خداوند رفتگان شما رو هم مورد رحمت قرار بده انشالله
مامان نی نی ناز
17 شهریور 90 16:08
سلام عزیزم
این هزارمین پیام تبریکیه که برات می نویسم
ان شالله که این یکی لااقل بهت برسه
خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی خبر خوش سلامتی نی نی نازت رو شنیدم
ان شالله که قدمش براتون مبارک باشه
ان شالله نه ماه رو به سلامتی بگذرونی و بگیریش تو بغلت...


ممنونم دوست خوبم ... بالاخره پیامت رسید ... انشالله روزهای خوبی در پیش داشته باشید
مامان مانی جون
17 شهریور 90 19:21
نی نی جون به دل مامانت خوش اومدی
قدمت خیر و سرت سلامت
مامان نارینه تبریک



ممنونم خاله ی مهربونم
مرسی دوست گلم
گل یاس
19 شهریور 90 0:05
خاله جونم تیکرت مبارک
انشالله بیام ببینم شدی 40 هفته


مرسی خاله جونی .. انشالله خودم برای نینیت تیکر بسازم ...
nafasemaman
19 شهریور 90 7:03
مبارککککککککک مبارکککککککککعزیزم تبریک میگم ایشالاه به سلامتی به دنیا بیاد و شادیتون 100 برابر بشهههههههههه


ممنونم خاله جون ...
مامان آريا
19 شهریور 90 14:32
مطمئن باش خدا اين شادي رو در جبران اون سختي ها براتون فرستاده


حتما همینطوره .. خداروشکر
مامان پارسا جون
20 شهریور 90 17:54
سلام عزیزم تبریک میگم
واقعا خوشحال شدم
خداروشکر


ممنونم مامان مهربون ...
مامان تربچه
23 شهریور 90 8:18
سلام نارینه جونم
منم پا به پای جمله هات اشک ریختم
دیدی گفتم خدا بزرگه
قربون کریمیت بشم خدا

گر ببندد ز حکمت دری
ز رحمت گشاید در دیگری

یادت میاد چه روزها که منتظر پری بودی و آخرش میگفتی: شکوفه ی بهار نارنجم این دفعه هم نیومدی
دیدی بالاخره اومد
برا من هم دعا کن عزیزم



ممنونم دوست خوبم .... امیدوارم به زودی زود این لحظه های قشنگ رو تجربه کنی
آوين
26 شهریور 90 16:17
سلام نارينه عزيزم از اينكه خوشحال مي بينمت خيلي خوشحالم اميدوارم اين دوران به خوبي و خوشي سپري بشه

شكوفه خاله ،عزيز دلم تولدت مبارك


سلام عزیزم ... ممنونم ...
خاله ی امیرعلی
14 بهمن 90 23:09
خوش اومدی نفس من


مرسی خاله