خوش اومدی نی نی گولوی من ...
شکوفه ی بهار نارنجم ... سلام ...
چشم مامانی روشن !!!
بالاخره دیدمت عشق من ...
و از همون لحظه توی یه دنیای دیگه دارم سیر میکنم !! و نمیتونم این لبخند بزرگ رو از روی لبام محو کنم ... مخصوصا وقتی که چشمم به چشم بابایی میافته ...
روز یکشنبه رفتم دکتر ... نفر اول بودم ... وارد اتاق دکتر شدم ... پروندم رو یه نگاهی کرد و بعد گفت آماده شو برای سونو ... در این لحظه قلب مامانی توی دهنش بود و ضربان قلبم اینقدر بلند بود که فکر میکردم هیچ صدایی رو نمیشنوم ... روی تخت خوابیدم ودکتر مشغول شد ... خیلی واضح پاهام میلرزید ... یک دقیقه ای گذشت و همینطور به چشمای خانوم دکتر که به مانیتور بود زل زده بودم ... یه دقیقه دیگه هم گذشت ... الان دیگه مامانی کلا ناامیده و داره فکرای بد میاد تو سرش ... خانوم دکتر نه حرفی میزنه نه لبخندی !!
یهو پرسید چد وقت از پری میگذره ... منم بلافاصله گفتم 65 روز ... ابروهاشو بالا انداخت و لبهاش رو جمع کرد و گفت با این حساب الان باید 9 هفته و دو روز باشی ... میگم آره ولی زمان تخمک گذاریم 1 مرداد بود ... با سر تایید میکنه ... وبدون معطلی صفحه مانیتور رو به طرفم برمیگردونه !!! میگه اینجاست ... با یه قلب کوچولو ...
نفس بلندی میکشم و اشک توی چشمام جمع میشه ... فقط میگم خداروشکر ... و چشمام روی صفحه مانیتور خشک میشه ...
به دوستام فکر میکنم و براشون این لحظه قشنگ رو آرزو میکنم ...
دوباره صفحه رو برمیگردونه ... میگم میشه صدای قلبشو بشنوم ... میگه با دستگاه من نه ... امکانش نیست ... میگم میشه بگی چندبار میزنه ... دوباره روی صفحه دقیقه میشه و بعد از یه دقیقه میگه 140 تا 145 بار میزنه ....
لبخند تمام صورتم رو پر میکنه ... و اشکم جاری میشه ... دوباره صفحه رو برمیگردونه طرفم و میگه خووووب نگاش کن تا دلت تنگ نشه ... حالا اونم داره میخنده ... 8 هفته و 2 روزشه !!
فقط خداروشکر میکنم ... میگم جای باباش خالی ... میگه عکسشو میدم ببر براش ...
از روی تخت بلند میشم و دکتر مشغول تشکیل پرونده بارداری میشه ... وزن 75 کیلو ... فشار 12 روی 8 ... یه سری سوالات میپرسه و برام چند تا دارو و آمپول میده ... منم ازش سوالایی رو که دارم میپرسم ... قرار بعدیمون 3 هفته بعد ... یعنی 3 مهر میشه ....خدافظی میکنم و از مطب میام بیرون
گوشیمو نگاه میکنم 4 تا تماس بی پاسخ و 2 تا مسیج از بابایی رسیده !!!
بابایی مسیج داده که نگرانم ... پس چی شد !!!
فوری براش زنگ میزنم .. هرچند اول تصمیم داشتم که با عکس خوشگلت سورپرایزش کنم ولی دیدم تا اون موقع خیلی دلواپس میشه ... گناه داره طفلی ... گوشی رو برمیداره ... صداش میلرزه !! میگه چه خبر ... میگم اگه برای کوچولوت نذر و نیازی کردی زود اداش کن !!! یه لحظه سکوت و بعدشم صدای خداروشکر گفتنش میاد ... دوباره چشمام پر از اشک میشه ...
از راه رفتم تا آمپولم رو بزنم ... بابایی گفت که برم خونه مامان بزرگ ... اونم بعد از اداره میاد اونجا ... منم همین کار رو کردم ... ( چقدر سخته خبرای خوب رو تو دلت نگه داری )
تا وقتی بابایی بیاد مثل همیشه گذشت برام ... اما بابایی که اومد رفتم استقبالش و بازم همون لبخند بزرگ اومد روی صورتم .... اونم داره میخنده ... پیشونیم رو میبوسه و با هم میریم تو اتاق ...
همه هستن ... شام خوردیم ... امشب قراره خاله ها و دایی برن خونه هاشون ... چند روزیه که پیش مامان موندن ... اما دایی نگرانه و میگه مامان تنهاست ... بابایی پیشنهاد داد که ما میتونیم امشب بمونیم اینجا ... و همه خوشحال میشن از این پیشنهاد .... اینجوری شد که شب رو خونه مامان بزرگ موندیم ... آخر شب وقتی خلوت شد عکس خوشگلت رو آوردم و به بابایی نشون دادم ... چشماش برق میزد ... و با هیجان عکس رو نگاه میکرد ...
موقع خوابیدن خیلی بهم سخت گذشت ... آخه وقتی جام عوض میشه خوابم نمیبره ... تا ساعت 5 صبح فقط این پهلو اون پهلو میشدم و به تو فکر میکردم ... حتی یه بار بلند شدم و با کمک نور موبایلم عکست رو دیدم !!!
ولی بعد از نماز صبح دیگه بیهوش شدم ...
امروز صبح یکی از خاله جونات اومد پیش مامان بزرگ ... ماهم بعد از ناهار همراه بابایی اومدیم خونه ...
اولین چیزی که بعد از ورود به خونه به چشمم خورد یه مجسمه خیلی خوشگل بود ... روی پیشخون آشپزخونه ...
بابایی دیروز قبل از اینکه بیاد خونه مامان بزرگ رفته و برام چشم روشنی خریده !! بعدشم آورده و گذاشتش توی خونه !! چقدر هیجان انگیز !!
کلی ازش تشکر کردم و عکس خوشگل شما رو هم گذاشتم کنارش ...
عزیز دلم ...
خوشحالم که خدای مهربون دله بابایی و من رو شاد کرد ...
خوشحالم که خدای بزرگ تو رو بهم هدیه داده ...
نازنینم ...
این دوماه روزای سختی رو گذروندیم و مسائل پیش اومده نذاشت که مامانی خیلی بهت توجه کنه ... ولی از امروز به خودم قول دادم که خوب خوب مراقبت باشم ...
خوش اومدی شکوفه ی امید زندگیم ...


خوش اومدی نی نی گولوی من ...
