یادداشت 77 مامانی و نی نی گولو
شکوفه ی بهار نارنجم
دیروز که تولد مامانی بود بابایی مهربون با یک جعبه شیرینی تولدم رو تبریک گفت !! به همین سادگی !!!
تبریکات خاله ها و دایی هات پرشورتر از تبریک بابایی مهربون بود !!!
امروز صبح مامان بزرگ اینا رسیدن خونه ... بعد از ملاقات زنداییم ظاهرا چند باری فشار مامان بزرگ بالا و پایین شده بود که خداروشکر با آمپول کنترلش کردن ... وضعیت زنداییم هم همونطور ثابت مونده ... ولی داییم نمیخواد قبول کنه که دیگه از دست دکترا کاری برنمیاد و منتظر معجزست ... خدا هیچکس رو توی این شرایط سخت قرار نده ...
من و بابایی هم بعد از خوردن صبحانه اومدیم خونه ... چند روزی بود که نبودم .. خونه رو حسابی گردوخاک پوشونده ... باید یه دستی به سرو گوشش بکشم و کم کم آماده بشم برای مراسم روز پنجشنبه ...
انشالله که همه چیز آبرومند برگزار بشه و ثوابش هم برسه به روح پدرم عزیزم ...
عزیزکم ... خیلی نگرانت نیستم ... حتی گاهی وقتا یادم میره که تو وجودمی و داری رشد میکنی ...!!! و با نگاههای بابایی میفهمم که باید مراقب کوچولوم باشم ...
تو هم مراقب مامانی باش ... و هر وقت حضورت رو فراموش کرد یه انگشتی توی حلقش بکن تا یادش بیافته !!!
میبوسمت فرشته ی آسمونی من


یادداشت 77 مامانی و نی نی گولو
