یادداشت 78 مامانی و نی نی گولو
شکوفه ی بهار نارنج مامان
امروز صبح مامانی با یه سیستم جدید اومده و داره برات مطلب مینویسه ...!!!
کنجکاو شدی مادر ؟؟؟؟؟
بذار برات بتعریفم ... دیروز که با بابایی اومدیم خونه من مشغول کارام شدم و بابایی هم داشت با تلفن حرف میزد ... ولی از بس آروم صحبت میکرد نمیشنیدم چی میگه ... بعد از اینکه کارام تموم شده بود هم خیلی خسته شده بودم و رفتم یه کمی دراز بکشم .. حدودای ساعت 7 بود که بابایی اومد گفت مهمون دارم ... دلم میخواست جیغ بکشم .... من از بیحال دراز به دراز افتادم اونوقت مهمونم میخواد بیاد ... !!!
گفت نیم ساعت بیشتر کار نداره ... به ناچار بلند شدم و یه چایی دم گذاشتم و نشستم ...
حدودای ساعت 8 دیدم یه آقایی اومد ... که از همکارای بابایی نبود ... از آشناهام نبود ... یه کیف دستش بود .. اومد داخل و من تعارفش کردم که بنشینه .. اما همینکه بابایی اومد تو اتاق آقاهه گفت سیستمتون کجاست !!! من که نمیدونستم قضیه چیه ... بابایی راهنماییش کرد و آقا هم رفت و پشت سیستم نشست ...
تازه دوزاری من افتاد که بابایی چکار کرده ...!!!!!
بعله ... بابای مهربون ...برای مامانی که هی میاد و برای شکوفه ی بهارش مطلب مینویسه وایمکس خریده !!!!!!!
اگه بدونی چقدر چشمام برق زد از ذوووووق !!!
نمیتونستم کار خاصی بکنم !!! فقط نگاش کردم و لبخنده گنده زدم براش
آقاهه کارشو تموم کرد و رفت و منم یه تشکر جانانه از بابای مهربون بعمل آوردم ...!!!!
البته بعدش یه کم حالم گرفته شد ... ولی هر چیزی به جای خودش
بابایی برای شوهر خاله زنگ زد و اونم گفت که برادرزادش از کوه پرت شده پایین و وضعیتش مثل معصومست ... دیگه مغزم داره میترکه از شنیدن این همه خبر بد ...
یه دختر 21 ساله ... تک بچه ... مهربون ... الان روی تخت بیمارستان افتاده !!! خدایا بازم حکمتت رو شکر ... براش دعا کن عزیزم ...
خیلی براش ناراحت شدم .. چون چندباری پیش اومده بود که با این دختر وخانوادش همسفر شده بودیم ... خیلی دختر مهربونیه ... خدا به جوونیش رحم کنه ... از دیشب تا حالا براش دعا میکنم فقط ...
عزیزکم ... دنیای دور و برم شده پر از خبرای بد ...انشالله که این دوتا مرضمون به خیر و خوشی و سلامت برگردند خونه هاشون ... البته اگه خدا صلاح میدونه ... چون بعد از این ضربه های سخت که بهشون وارد شده معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد ... منم که این روزا فقط به یاد روزای ملاقات خاله معصوم میافتم ... دکتر میگفت دعا نکنید که حتما به دنیا برگرده ... با ضربه ای خورده ممکنه از گردن به پایین فلج بشه ... و ما بعد از این حرف دکتر فقط از خدا صبرو آرامش میخواستیم ... خدا رحمتش کنه ...
از اینکه توی همه پستام بوی خاله یا بابابزرگ میاد ناراحت نشو گلم ... هر لحظه جلوی چشمام هستن و اگه ازشون یادی نکنم بی انصافیه ...
عزیز دلم ... فرشته ی کوچولوی من ... مامانی این چیزا رو برات مینویسه که بدونی تو اووج نگرانی و مرز ناامیدیش فقط و فقط لطف خدا و حضور شما عزیز دلمه که بهم آرامش میده
ممنونم خدا جونم که به موقع فرشته ی کوچولوم رو بهم برگردوندی....
عاشقانه دوستت دارم شکوفه ی بهارم


یادداشت 78 مامانی و نی نی گولو
