شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت ۲۷۰ مامانی برای بهداد

1393/1/25 23:59
نویسنده : نانا
345 بازدید
اشتراک گذاری

** شکوفه ی بهار نارنجم **

۷۳۲ . سه شنبه : بابا مرخصی گرفته تا مثلا روز تولدت خونه باشه ... اما صبح زود رفت بیرون و ساعت ۱۱ که ما تازه بیدار شده بودیم برگشت ... صبحانه خوردیم ... بادکنک هات رو آوردم و بادشون کردم و ریختم وسط اتاق ... کلی ذوق میکردی و شوتشون میکردی و از لابلاشون میدوییدی اینور اونور ... من و بابا هم اومدیم و سه تایی بازی کردیم و فیلم هم گرفتیم ... بعدش بابا حاضر شد و رفت پیش دوستش ... داشتیم بادکنکارو به سقف وصل میکردیم که بابا اومد و برامون ناهار آورد و دوباره رفت ... با دیدن کباب از خودبیخود شده بودی و نشستی تا بهت غذا بدم ... ناهارت رو دادم و بعدش آهنگ گذاشتیم و من رفتم سراغ جمع و جور آشپزخونه و تو هم با بادکنکای آویزون سرگرم بودی و گاهی قر هم میدادی ... ساعت ۴ بود که خوابیدی ... منم یه چرت زدم ... بابا ساعت ۷ برگشت ... با دو عدد گوشی آنچنانی !!!!! یکی مال من یکی مال خودش !!!! (( البته با حساب من !!!! که ماجراییه برا خودش ... )) ... برا بابا غذا کشیدم و خورد و بعدشم یه چرت خوابید ... بعدش آماده شدیم و رفتیم کیک خریدیم ... تو راه برگشت بهانه کردی که در کیک رو باز کنم و بخوری !!! خونه که رسیدیم فوری رفتم سراغ شمع و فشفشه تا چندتا عکس بگیریم و کیک بخوریم ... اما نمیدونم چرا بداخلاق شده بودی و به هزار زحمت تونستیم یه عکس ازت بندازیم که اونم موقع ناخنک زدنت به کیک بود !!!!! یه عکس سه نفره هم نگرفتیم !!!!! ... خلاصه که شمع و فشفشه روشن کردیم و برات تولد مبارک خوندم و شمع فوت کردیم و دست زدیم و کیک خوردیم ... تمام مدت هم دوربین روشن بود و از قهر کردنات و غر زدنات فیلم گرفت !!!! ... 

* موقع صبحانه بود که عمه ۱ و ۲ و مامان بزرگت زنگ زدن و تولدت رو تبریک گفتن ... عمه ۳ هم پیام داد و همینطور دخترعمه۱ ... ممنونم ازشون

* خواب بودی که زندایی ۲ و دخترخاله ۱ بهم پیام تبریک دادن 

* سرشب خاله 1 زنگ زد و خاله 3 هم پیام داد ...

* مامان بزرگ هم زنگ زد و تبریک گفت و گفت کادوت محفوظه ... 

* کادوی تولد بابات هم یه ربع سکه بود ...

* حسم ناگفتنیه ... خیلی زود گذشته ... هرچند دلم میخواد هرسال برات تولد بگیرم و مهمون بازی راه بندازم ولی نظر بابا مهمه برام ... چه با مهمون چه بدون مهمون تولدت مبارک  میشه ... 

۷۳۳ . چهارشنبه :  قرار بود بعد از صبحانه بریم برا قد و وزنت ... یکساعت و نیم داشتی صبحانه میخوردی !!!!! بیشتر از همیشه ... ساعت از یک گذشت و نشد بریم ... بعدش تزیینات اتاق رو باز کردیم ... البته چندتا بادکنک از سقف آویز کردم تا بازی کنی ... بعدش من رفتم سراغ ناهارپزون ... بابا هم رفت بیرون یه سر ... تا شب مثل همیشه گذشت ... موقع خواب بهت شیر ندادم .... بابا که خوابید ... منم خودم رو به خواب زدم ،،،، تو هم بعد از کمی بازی دراز کشیدی کنارم و اینقدر وول خوردی و بالاخره خوابیدی ... دلم حسابی گرم شد و به خودم امید دادم که دیگه وقت از شیر گرفتنته .... خدا کنه بتونم مقاوم باشم و تو هم کمکم کنی

۷۳۴ . پنجشنبه : بابا اداره .. ماهم مثل همیشه ... با بابا صحبت کردم و تصمیمم رو گفتم ... بابا گفت بذار برا وقتی که من چند روز خونه باشم تا اذیت نشید ولی یه انقلابی در من ایجاد شده بود که همین حالا وقتشه و نباید بیشتر از این کشش بدم ... با این حال عصر رو با شیر خابیدی ... و شب بدون شیر .... اما نصفه شب بهونه گرفتی و راضیم کردی ...

۷۳۵ . جمعه :  بعد از صبحانت رفتیم پارک ... بازی بچه ها رو تماشا میکردی اما راضی نمیشدی روی تاب بشینی یا از سرسره ها لیز بخوری ... ما هم اصراری نکردیم  ... برگشتیم خونه ... ناهارت رو دادم و برای آخرین بار شیر خوردی و خوابیدی  ... واقعا تصمیمم رو گرفتم .... نمیخوام اذیتت کنم ...  سه ساعت خوابیدی و حسابی سرحال شدی ... سرشب قرار بود بریم خونه دایی که نبودن ... بادکنک بازی کردیم ... بدوبدو ... شام خوردی آجیل خوردی . قبل از خواب سینم رو با چسب زخم پوشوندم تا اگر بهونه گرفتی نشونت بدم.. وقت خواب . مثل دو شب قبل دراز کشیدم و تو هم یه کم بازی کردی و بعدش کنارم خابیدی .. اولش هی غلت زدی و وقتی خابت نبرد به بهانه آب خوردن صدام کردی و آب خوردی ... اما تا دیدی بدش از شیر خبری نیست گریه سردادی و بهونه گرفتی ... باهات حرف زدم و نازت کرذم و راضی شدی دراز بکشی ، اما انگار متوجه شده بودی یه خبراییه ... بغض میکردی و تو چشمام زل میزدی ... خیلی خودم رو نگهداشتم که همراهت گریه نکنم ... بلند شدی و گریه کردی  .. بغلت کردمو راه رفتیم .. اما مدام اشاره میکردی دراز بکشیم و تامیذاشتمت پایین و دراز میکشیدم گریه میکردی ... اینقدر این کار تکرارشد تا از خستگی گریه کردن خوابت برد ... منم  یه دل سیر گریه کردم ... سرصبح هم بیدار شدی و گریه کردی که گذاشتمت رو پام و خابیدی..

* امروز . جمعه ٢٢ فروردین ٩٣ . آخرین وعده شیرت رو خوردی . ٢ سال و ٣ روز !! ... حلالت باشه مادر ...

۷۳۶ . شنبه : تمام دیشب رو با استرس خوابیدم .،. هر یکساعت بیدار میشدم و چک میکردمت ... انگار دلم تنگ میشد برات !!! ... برا همین هم صبح کسل بودم .. اما وقتی دیدم حال تو ، عزیز دلم ، خوبه سرحال شدم ... مثل هر صبح باهم رختخوابارو جمع کردیم و تو برام بالشارو میآوردی تا بذارم توی کمد ... بعدش هم با هم صبحانه آماده کردیم و خوردیم ... بعدش هم میوت رو خوردی و سرگرم بازی شدی ... خاله ۱ و دخترش اومدن یه سر بهمون زدن و رفتن ... من رفتم سراغ ناهار پختن و تو هم خودت رو سرگرم میکردی ... ناهارت رو دادم و خوردی ... کم کم به ساعت خوابت نزدیک میشدیم و من دلشوره گرفته بودم ... خمیازه هات رو کشیدی و رفتی سراغ کمد رختخوابات ... برات یه بالش آوردم و گذاشتم روپام ... اولش یه کم بدقلقی کردی و با غرلند رفتی اونور اتاق و مثلا قهر کردی ... برات آهنگ مورد علاقت رو کذاشتم و راضیت کردم روی پام دراز بکشی ... دراز کشیدی و آهنگت رو گوش دادی .. اما تا آهنگ تموم شد بلند شدی رفتی ... یکساعتی همین برنامه رو داشتیم ... دیگه خسته شده بودم ... بالش رو گذاشتم زمین و خودم کنارش دراز کشیدم و چشمام رو بستم ... به دقیقه نرسید که اومدی کنارم دراز کشیدی و خودتو چسبوندی به من و خوابیدی ... به همین راحتی خوابیدی ... منم نشستم بالا سرت و کلی اشک ریختم !!!! نمیدونم چرا !!!! ... روت پتو کشیدم و دوساعتی خابیدی ... بابا که اومد خواب بودی ... تا از در وارد شد و دید خوابی پرسید : گریه کرد ...و وقتی گفتم نه : کلی اشک تو چشاش جمع شد ... منم یه بار دیگه اشکم دراومد !!!! ... با سروصدای همسایه بیدار شدی و این یه کم بدخلقت کرد ... بغلت کردم و یه کم باهات بازی کردم تا سرحال شدی ... کیک و آبمیوت رو خوردی و من رفتم سراغ شام ... شامت رو دادم و بازم استرس گرفتم چون نزدیک خوابت بود ... میوه ی شبت رو هم خوردی و آماده خواب شدیم ... اولش نمیذاشتی چشمام رو ببندم ... بیدارم میکردی و با لبخند نگام میکردی ... منم در پاسخ لبخندت میبوسیدمت ... بالاخره خسته شدی و دراز کشیدی ... منم چشمام رو بستم و تو خودت رو چسبوندی به مامان و خوابیدی ...

* حسم یه جوریه !!!! ... دلم برات میسوزه ، اما خوشحالم .... لبخندات با اینکه دلم رو آتیش میزنه ، مصمم ترم میکنه ... حسم غریبه ... انگار دلتنگتم همیشه ...

۷۳۷ . یکشنبه : تمام دیشب رو خوابیدی ... سرصبح هم بیدار شدی مثل همیشه ، ولی بعد از آب خوردن خودت دراز کشیدی و خوابیدی ... صبحانه خوردیم و رفتیم مرکز بهداشت برای قد و وزنت ... از در که وارد شدیم گریه سر دادی و مدام میگفتی : تموم شد ... وزنت ۱۱.۸۰۰ و قدت ۸۷ بود ... من که راضی ام !!!!! بعدش رفتیم فروشگاه و کلی چرخ بازی کردی ... تا بیاییم خونه ساعت ۲ بود ... بابا رفت پیش دوستش و منم ناهارت رو دادم و آماده خواب شدیم ... یه کم بهونه گرفتی ولی با دیدن سینه چسب خوردم روت رو برگردوندی و خوابیدی ... هزار بار شکرگذار خدا هستم که از شیر گرفتنت رو برای هردومون آسون کرد ... منم خوابیدم ... با اومدن بابایی هردومون بیدار شدیم ... یه کم میوه خوردی ... بعدش من خونه رو جارو کشیدم ... تازه کارم تموم شده بود که خاله ۱ زنگ زد که میان برای عیددیدنی ... سریع دوش گرفتم و پریدم تو آشپزخونه تا تدارکات پذیرایی رو آماده کنم ... خاله اینا اومدن و تو خیلی سرخوش نبودی ... دوساعتی به گپ و گفت گذشت و خاله اینا رفتن ... برا تو و بابا شام آوردم و خوردید و منم رفتم سراغ جمع و جور و شست و شو ... شب برای خواب هم یه کم بهونه گرفتی ولی بازم خودت خوابیدی ... با این صبوری کردنت بیشتر از قبل عاشقت شدم ...

۷۳۸ . دوشنبه : بعد از صبحانه رفتیم خونه مامان بزرگ ... خیلی بهت خوش گذشت ... هوا هم خوب بود و پیاده روی بهت چسبید ... برات یه اتوبوس خریدیم که تمام مدت باهاش سرگرم بودی ... ناهارت رو هم خوب خوردی ... ساعت ۴ اومدیم خونه و آماده خواب شدی ... یه کم بهونه گرفتی و چندباری  "جی جی " رو نگاه کردی و وقتی دیدی روش چسب داره بیخیال شدی و یه کم با انگشتای من ، با موهام ، و البته چشمام ور رفتی تا خوابت برد ... منم خوابیدم ... ساعت ۷ بیدار شدی و یه موز خوردی و یه کم آجیل و رفتیم بازار ... بابا کار داشت ما هم راه افتادیم دنبالش ... بعدش هم شام گرفتیم و اومدیم خونه خوردیم ... شب هم راحت خوابیدی خداروشکر

* اگه میدونستم از شیر گرفتنت اینقدر راحته و اینقدر زود کنار میای زودتر اقدام میکردم ... برام تبدیل به یه کابوس شده بود !!! ... البته مطمئنم چون وقتش بوده راحت ازش جدا شدی ... بازم خداروشکر که این مرحله رو هم راحت گذروندیم و هیچکدوم اذیت نشدیم ... فکر کنم دیگه مرد شدی !!!!!!!!!

* امروز هدیه تولدت رو هم از مامان بزرگ گرفتی ... نقدی بود و رفت کنار بقیه پولات ...

نیمه شب نوشت :  الان ساعت 4 صبح روز سه شنبه است !!! داره بارون میاد ... منم پشت پنجره چسبیدم !!!

عاشقــــــتـــــــــــــــــــــــــــم دیگه ...

دوشنبه . امروز ٧٣٨ روزته :: 24 ماه و ٧ روز :: 10٥ هفته و ٣ روز

 * به کمک برنامه هایی که توی تبلت ریختم حرف زدنت بهتر شده انگار ... دامنه ی کلماتت بیشتر شده و همه ی حرفا رو تکرار میکنی ... مخصوصا اونایی که تو اون برنامه هست !!!! از همه جالب تر هم " موز " و " بز " هست که با دقت زیاد هردوشون رو تلفظ میکنی !!!!

روز تولدت ... از وقتی بیدار شدی تا آخر شب ...

اینم عکس تولد پارسالت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان ماني جون
26 فروردین 93 13:08
بازم تولدت مبارك عزيزم گوشي نو مبارك خانوووم الهي شكر كه راحت از شير گرفتيش خدا رو شكر كه اين روزا شادين و هنوزم تو حال و هواي عيدين ببوس بهداد جونو
نانا
پاسخ
ممنونم عزیزم گوشی که خودم پولشو دادم اصن مبارک نداره !!!! واقعن الهی شکر .. خیلی راحت بود حال و هوای عید که نه ولی روزامون خوب میگذره فعلا
لی لی
27 فروردین 93 23:34
عاقا ما میخواستیم بگیم گوشی نو مبارک ترسیدیم دعوامون کنی عجب پروسه غم انگیزیه این از شیر گرفتن نینی الهی من فدای اون مظلومیتش بشم که زود کنار تومد با این قضیه حتی راحت نر از مامان و بابا به قول آقای ما (در بلا بودن به از بیم بلاست) بازم مبارکهههههههههه
نانا
پاسخ
هههههه سلامت باشی ... شما رو که دعوا نمیکنم ...بارت شیشست ... غم ماله یه لحظشه ... ایشالله تجربش کنی. . چه مثالی میزنه آقاتون !!!!!!! واقعا کاربردیه خیلی جاها سلامت باشی عزیزم مراقب خودت باش
مامان گیسو جون
28 فروردین 93 21:19
سلام دوستم بازم تبریک می گم الهی همیشه خونتون جشن و شادی باشه
نانا
پاسخ
سلام دوست خوبم تشکر ...
مامان گیسو جون
28 فروردین 93 21:20
ای جونم آفرین پسر گلم که اینهمه صبوره دوستم تبریک که از این مرحله به راحتی گذشتی
نانا
پاسخ
واقعا صبور بود توی این مسئله ممنونم ...
مامان گیسو جون
28 فروردین 93 21:20
فداش بشمممممممم ای جانم عکس هاش رو ببین عزیزم یه عالمه بوسسسسسسسسسسس
نانا
پاسخ
خدا نکنه دوست خوبم ممنونم