یادداشت 271 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی من ***
739 . سه شنبه : بعد از صبحانه رفتیم پارک ... تو هم بجای بازی با تاب و سرسره با وسیله ورزشیها بازی کردی ... منم بجای تو کلی تاب بازی کردم ... دیدن دریاچه برات جالب بود ، مدام خم میشدی و از لابلای میله ها آبا رو نگاه میکردی و با تعجب به من نشون میدادی ... رفت و برگشتمون یکساعتی کشید ... اومدیم خونه و رفتیم حمام ، اونم چه حمامی !!! با گریه ! از وقتی گفتم بهداد بریم حمام تا وقتی که حولت رو دورت پیچیدم و اومدیم بیرون داشتی اشک میریختی ... با اینکه کلی اسباب بازیهات رو میبریم تو حمام بازم مثل قبل بهت خوش نمیگذره ... یادته که قبلا اصن دوست نداشتی بیای بیرون از حموم!!!!! امیددارم درست بشی ، چون اینجوری خیلی اعصاب خردکنی !!!! ... ناهارت رو خوردی ، ساعت ۴ جاتو انداختم بخابی .خودم و بابا خوابیدیم تا تو هم بخابی ... و تو پتوت رو گرفته بودی دستت و مینداختی رو سرمن و برمیداشتی مینداختی سر بابا !!! بعدشم هی انگشت تو چشمم میکردی ... چندباری چرت زدم و بیدارم کردی ، دیگه ساعت ۶ بود که با دعوا خابیدی ... تا ۸ ... شامت رو خوردی ... کلی با هم توپ بازی کردیم و بدوبدو ... شب هم تا بخوابی ساعت ۱:۳۰ بود ...
740 . چهارشنبه : بابا اداره بود و ما هم مثل همیشه ... چند وقتیه دوربین دستت میگیری و فیلم و عکسات رو نگاه میکنی ... و در مواقعی هم عکسها رو بازسازی میکنی !!!!!!! ... ینی مثلا تو یه عکس داری چیپس و ماست میخوری ، منو مجبور میکنی برات چیپس و ماست بیارم ، بعد دوربین رو میذاری کنارت و از دیدن همون صحنه ذوق میکنی !!!!! ... یا مثلا تو یه عکس کنار خرس پو نشستی ، میری پو رو میاری و میشینی بغلش !!!! ... تو یه عکس داری تو آیینه نگاه میکنی ، میری آیینه میاری !!! ... خلاصه که مجبور شدم یه سری ازعکسات رو از دوربین پاک کنم ، چون بازسازیشون امکان نداشت !!!!!!
* بابا که اومد کسل بود و تو فکر بود ... ولی گفت چیزی نیس ... منم گیر ندادم تا خودش به حرف بیاد
741 . پنجشنبه : بعد از صبحانه با بابا رفتید بیرون و منم ناهار پختم ... خاله زنگ زد و گفت دارن میرن سرخاک ... تو و بابا نیومده بودید و وقتی هم رسیدید بابا گفت خیلی گرمه ، اگه تو میری برو ، من و بهداد هستیم خونه !! ... و اینجوزی شد که منم نرفتم ... برات شیرموز آوردم که خوردی و رفتی سراغ ماشینات ... ناهارت رو هم خوردی ... عصر هم یه چرت کامل زدی ... بیدار که شدی بابا گفت بریم بیرون ... اماده شدیم و داشتیم از در میرفتیم بیرون که دایی1 زنگ زد که دارن میان خونمون ... برگشتیم تو ... و من بیچاره شدم تا راضی شدی لباسات رو دربیارم ... با خوردن سه تا شکلات آروم گرفتی ... خونه مرتب بود ولی من در حال دوییدن بودم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم ... دایی اینا اومدن و تو خوش اخلاق بودی خداروشکر ... دوساعتی نشستن .. موقع رفتنشون دایی بهت گفت بیا بریم که تو بدو بدو رفتی و لباسات رو اوردی تا بری !!!!!!!! بابا هم گفت حاضرش کن ببرمش بیرون .. شماها رفتید و من خونه رو جمع و جور کردم ... نیم ساعتی بیرون بودید و اومدید .. برای تو و بابا شام کشیدم و خوردید ... تا وقت خوابت هم بازی کردی ...
742 . جمعه : بابا رفته اداره ... ما هم تا لنگ ظهر لالا بودیم ... صبحانمون رو خوردیم و من رفتم سراغ غذا پختن و تو هم مشغول بودی ... با ماشینت . با توپت . با تبلت . با گوشی . با تلویزیون .... گرسنت که شد اومدی آشپزخونه و هی دوروبرم چرخیدی ... برات غذا کشیدم که بی میل خوردی ... بابا چندروز بود که میگفت کوکوسیب زمینی درست کن و من پشت گوش مینداختم ... بعد از ناهارت دیدم بیکارم .. وسایل کوکو رو آماده کردم و تو هم توی کوبیدن سیب زمینیش کمکم کردی ... معمولا سیب زمینی رو رنده میکنم ولی چون شما توی دست و بالم بودی و مطمئنا میخواستی به همه چیز دست بزنی ترجیح دادم امروز سیب زمینی ها رو بکوبم ... برای همین هم این کار برات خیلی جدید و جالب بود !!!!!!!!! غش غش میخندیدی !!!!! دیگه از پوره هم نرمتر شده بودن سیب زمینیها !!!!!!!!!! .. بعدش رفتیم تا بخوابیم ... ساعت 5 بود که من مشغول تلویزیون دیدن بودم و تو هم کنارم دراز کشیده بودی تا مثلا بخوابی ... من خوابیدم و ساعت 6 بیدار شدم و دیدم تو بیداری هنوز !!!!!!!! ملحفه بالشت رو دراورده بودی و داشتی بازی میکردی !!!!!!!!!!!! تا ساعت 7 هم به همین روال گذشت و تو نخوابیدی !!!!!!!!!!!!! بلند شدم و رفتم سراغ شام ... تازه کارم تموم شده بود که بابا رسید و از دیدن یه دیس کوکو سیب زمینی بسیاااار خوشحال شد ... فوری سفره رو چیدم تا شام بخوریم ... ولی شما از خستگی میل به غذا نداشتی و فقط یه کم خیار شور و گوجه خوردی ... تا اخر شب که بخوابی همینجور کسل بودی ... در عوض شب ساعت 12 خوابیدی ....
* صبح تا چشمت رو باز کردی رفتی سراغ گوشی من و دوربینش رو باز کردی و شروع کردی از خودت و خودم عکس گرفتن !!!!!!!! کلی خندیدیم سر این کارت ...
* دندون عقلم داره جا باز میکنه و اذیت میکنه حسابی ... میترسم از جراحی وگرنه همین امشب ترتیبشو میدادم ...
٧٤٣ . شنبه : بعد از صبحانه رفتیم بازار تا برات شلوار بگیرم ... شلوار عیدت کتانه و خیلی عرق میکنی ... اینقدر تو بازار بدخلق بودی که جرآت نداشتیم بریم تو مغازه .. تو و بابا میرفتید و من تو مغازه ها سرک میکشیدم تا ببینم چیز بدرد بخوری پیدا میکنم یا نه .. آخرش هم دست خالی برگشتیم ... ناهارت رو خوردی و سرگرم بازی شدی ... عصر هم دوساعتی خوابیدی .. سرشب هم رفتیم خونه مامان بزرگ .. خاله 1 و 3 هم بودن ... خوش گذشت ... تا بیاییم خونه ساعت 11 بود ... شام نخورده بودی ... برات غذا اوردم که نخوردی و چیپس و ماست خواستی که با میل خوردی ... بابا که ساعت 12 خوابید و من و تو هم تا بخوابیم نزدیک دو بود ...
* روز مادر مبارک ... کادوم رو چند روز قبل گرفتم ... یه روسری ابریشم ... دست بابایی درد نکنه ...
* بابا هنوز هم تو خودشه ... امشب هم با اینکه حوصلش سرجا نبود ولی اومد خونه مامان بزرگ ... کم کم دارم نگرانش میشم ... !
* اینم از اخرین پست فروردین ماه ... به همین زودی یک ماه از بهار گذشت ...
دوستت دارم ... زیــــــــــــــــــــاد
شنبه . امروز 743 روزته :: 24 ماه و 12 روز :: 106 هفته و 1 روز


یادداشت 271 مامانی برای بهداد
