شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 291 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهاری من **  901 . چهارشنبه : بعد از صبحانه با بابا رفتید بیرون ... منم راحت به کارای خونه رسیدم .. دلم برا خودم کبابه !!! با اینهمه کار کردن !! 902 . پنجشنبه : صبحانه نخورده رفتیم خونه مامان بزرگ .. مامان رفت سرخاک ... ما هم صبحانه خوردیم و ناهار پختیم ... عصری رفتیم آرایشگاه و موهات رو کوتاه کردی ...  با گریه ، ولی خیلی خوب شد ... کیف میکنم قیافت پسروونه و مرتب میشه .. اومدیم و رفتیم حموم ... بعدش هم خوابیدیم ... غروب بود پاشدیم ... دایی اینا اومدن .. دایی انا رو رو پشتش نشوند و تو بخاطر این کارش کلی جیغ زدی و گریه کردی ... دایی کلی حرف بهم زد که پسرت رو سوسول بار آوردی و فلان ولی چون دوس ندارم درباره تو ب...
11 مهر 1393

یادداشت 290 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهاری ام ** 888 . پنجشنبه : ناهارت رو که خوردی آماده شدیم و با هم رفتیم مراسم ختم ... نزدیک بود و پیاده رفتیم ... توی مسجد هم خیلی آقا بودی و کنارم نشستی ... البته آناهیتا هم بود و سرتون گرم بود ... بعد از مسجد هم اومدیم خونه ... بابا از راه اداره اومده بود مسجد و بعدشم اومده بود خونه ... ساعت ۷ بود که خابیدی ... شب برای شام دعوت داشتیم ... ولی بیدار نشدی که بریم ... ناچار من همراه دایی اینا رفتم ... ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتم و تو هنوز خواب بودی !!!!! ... با اینکه برقا روشن بودن و تلویزیون هم روشن بود ولی بیدار نشده بودی !!! ... داشتم وسایل شام رو آماده میکردم که پاشدی ... شامتون رو خوردید و بقیشم به بازی و شیطونی گذروندی ......
1 مهر 1393

یادداشت 289 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم **  878 . دوشنبه : بعد از صبحانه میخاستیم بریم خونه مامان بزرگ ولی حال نداشتم ... تهه سرماخوردگی از همه جاش بدتره انگار ... به اندازه ی ناهارت غذا بود ، برا همین هم سعی کردم نشسته باهات بازی کنم ... نقاشی ، اتل متل ، آهنگ ، بپر بپر روی مبلها ، البته شما میپریدی و من مجبور بودم تشویقت کنم ... خلاصه که تا ساعت ۴ رو گذروندیم ... ناهارت رو دادم و بعدش دراز کشیدی که بخابی که بابا اومد و نخابیدی ... بابا گفت حاضرشید بریم بیرون ، که من نیومدم و تو و بابا رفتید ... منم یه کم به خونه و یه کم به خودم رسیدم و رفتم سراغ غذای شام ...  حدود دوساعتی بیرون بودید که بعدش بابا گفت رفته بودید حرم ... حسابی خسته بودی وقت...
19 شهريور 1393

یادداشت 288 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 869 . شنبه : صبح حسابی کسل از خواب پاشدم ... دخترعمه صبح زود رفت سراغ کاراش ... شما هم از ساعت ۹:۳۰ بخاطر سروصدای توی کوچه بیدار شدی و بدخواب ... خودت که بدخواب شدی هیچی ، نذاشتی منم بخوابم ... هی غلت میزدی و پاهات رو میزدی به من ... حسابی کلافم کردی ... صبحانه خوردیم و من رفتم سراغ ناهار ... شما هم با بابا سرگرم بودی ... ناهارت رو از دست من نخوردی چون قبلش دعوات کرده بودم ... بابا بهت ناهارت رو داد و بعدش خوابیدی ... منم خوابیدم ... تا ساعت ۶ که دخترعمه اومد ... سفره انداختم و من و بابایی و دخترعمه ناهار خوردیم ... شما همچنان خواب بودی ... ساعت ۷:۳۰ چشمات رو باز کردی و هنوز از جات بلند نشده به بابا گفتی پارک ، سر...
9 شهريور 1393

یادداشت 287 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 857 . دوشنبه : بعد صبحانه رفتم سراغ غذا پختن ... قرار بود همراه خاله ها بریم خونه زنداییم برای عرض تسلیت که مادرش فوت کرده ، که جور نشد و افتاد برای عصر ... ناهارت رو خوردی و خوابیدی چوت صبح ساعت ۱۰ بیدار شده بودی ... ساعت ۵ بود که من حاضر شدم و همراه خاله ها رفتم ... ساعت ۷ برگشتم ... ظاهرا بیدار شده بودی و با بابا رفته بودید بیرون خرید کرده بودید و تازه برگشته بودید ... منم تا رسیدم رفتم سراغ شام پختن ... چون دخترعمه توراه بود و میرسید ... کارام که تموم شد دوش گرفتم و همون موقع دخترعمه هم رسید ... باهاش غریبگی نمیکنه دیگه  ... تا دخترعمه وسایلاشو باز کنه شامت رو بهت دادم و بعدش هم شام خودمون رو کشیدم ... تا...
31 مرداد 1393

یادداشت 286 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهارم ** 849 . یکشنبه : امروز هم تا ۱۱ خوابیدیم ... موقع صبحانه رفتی از یخچال سس کچاب آوردی و میگفتی پیتزا !!! فکر کنم خوابشو دیدی !!! ... برای ناهارت پیتزا گرفتم و بیشتر از نصفشو خوردی .. به من ته نوناش رسید !!!! و دو تا برش !!! ... نوش جونت .. یه کم ماشین بازی کردیم و شعر خوندیم ... یه سر هم شوهردخترخاله اومد پیشمون و رفت ... مثل این چند روز دم غروب رفتیم کنار پنجره و چند تا آدم دیدیم !!!!!!! .... بعدشم که سرگرم شام پختن شدیم و شامت رو خوردی ... بهونه گرفتی که بغلت کنم تا توی سینک آب بازی کنی ، منم که کمر ندارم ، بردمت توی حمام ... تازه مشغول شده بودی که دیدم در میزنن ... بابا اومد و حرفی جز سلام بینمون رد و بدل نشد ... ح...
19 مرداد 1393