یادداشت 273 مامانی برای بهداد
** شکوفه ی بهار نارنج من ** 750 . شنبه : صبحانت رو دادم و آماده شدیم تا بریم بازار ، با دخترخاله ... تا کار دخترخاله تموم بشه و برگردیم ساعت نزدیک ۲ بود ... از همون جای همیشگی برات کلوچه خریدم و یه دل سیر خوردی ... برا همین هم وقتی رسیدیم خونه خاله ناهار نخوردی ... ما رفتیم سراغ کارامون و شما خیلی شیک تو اتاقای خونه خاله میگشتی و وسایل دخترخاله ها رو ولو میکردی ... یه چرت کوتاه هم زدی ... ساعت ۶ اومدیم خونه .. قرار بود بابا بیاد دنبالمون که نیومد و خودمون قدم زنون اومدیم ... یه کم غذا خوردی و بازی کردی ... منم چرت زدم ، مثه پیرزنا !!!!! ... بعدش رفتیم خونه دایی۲ ... زیاد با آناهیتا سرخوش نبودی ... اولش خوب بودا .. اما وقتی آنا دید ت...
نویسنده :
نانا
23:59





