** شکوفه ی بهار نارنجم ** 838 . چهارشنبه : بیدار که شدی صبحانت رو خوردی و آماده شدیم تا با دخترخاله بریم خیاطی ... برات آذوقه هم برداشتم تا سرت گرم بشه ... دوساعتی بودیم !! کار نداشتیما ! داشتیم حرف میزدیم ... یه عالمه حرفه خاله زنکی !!!! ... خوش گذشت ... اومدیم خونه و خونه رو جارو کشیدیم و پریدیم حمام ... بعدش هم ناهارت رو خوردی ... منم کار نداشتم و با هم دراز کشیدیم ... بعد از کلی وول زدن خوابت برد ، یهویی !! ... بابا هم رسید و خابید ... دم افطاری بابا رفت برای سحریمون غذا بگیره که دیر کرد و کلی نگرانش شدم ... گوشیش رو هم نبرده بود !!! ... بعد از اذان برگشت خونه و بعد از نق زدنای من ، با هم افطار خوردیم ... دیگه اتفاقی نبود و مثل هر...