یادداشت 263 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنجم *** دیروز عصر بابا که اومد برام دوتا شال خوشگل و خوشرنگ گرفته بود .... کلی حالم عوض شد ... نه بخاطر شال ... بخاطر این کار بابا که معمولا انجام نمیده !!!! دستش درد نکنه 674 . یکشنبه : بابا رفته اداره .... طبق معمول صبحانمون رو خوردیم ... نمیدونم چی توی ذهنت میگذره که یهو گیر میدی به لبتاب !!!! البته امروز تقصیر خودم بود ... داشتم یه شعری رو میخوندم که فقط تو لبتاب هست شما هم گیر دادی دیگه .... رفتیم لبتاب روآوردیم و ولو شدیم وسط اتاق ... منم تونستم چندتا کارای بانکیم رو انجام بدم . .. بعد از یکساعت حالا این شما بودی که میخواستی منو از پای لبتاب بلند کنی !!!!! خودت درش رو بستی و با اشاره بهم گفتی بذارم سرجاش .....
نویسنده :
نانا
23:59





