یادداشت 245 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهارنارنج من *** جمعه غروب : قدم زنان رفتیم خونه مامان بزرگ ... تو راه بلال هم خریدیم ... وقتی رسیدیم خاله 1 و همسرش هم بودن و منتظر مهمون بودن ... پدر شوهر خاله ( شوهر عمه من ) داره میاد تهران تا بره دکتر ... و چون خونه خاله اینا آسانسور نداره میاد خونه مامان بزرگ ... یه کم نشستیم و تو بازی میکردی ... خاله بهم گفت پدر شوهرت هم داره میاد !!!! من اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم ولی بعدش که تکرار کرد حرفش رو متوجه شدم که بابابزرگت داره از شمال همراه شوهر عمم میاد !!!! ... کلی تعجب کردم ... وقتی به بابا هم گفتم اونم شاخاش دراومد ... خلاصه که رسیدن مهمونا ... بابا رفت تو حیاط استقبالشون و تو هم رفتی ... اما موقع اومدن تو خو...
نویسنده :
نانا
23:59




