شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 245 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارنارنج من *** جمعه غروب : قدم زنان رفتیم خونه مامان بزرگ ... تو راه بلال هم خریدیم ... وقتی رسیدیم خاله 1 و همسرش هم بودن و منتظر مهمون بودن ... پدر شوهر خاله ( شوهر عمه من ) داره میاد تهران تا بره دکتر ... و چون خونه خاله اینا آسانسور نداره میاد خونه مامان بزرگ ... یه کم نشستیم و تو بازی میکردی ... خاله بهم گفت پدر شوهرت هم داره میاد !!!! من اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم ولی بعدش که تکرار کرد حرفش رو متوجه شدم که بابابزرگت داره از شمال همراه شوهر عمم میاد !!!! ... کلی تعجب کردم ... وقتی به بابا هم گفتم اونم شاخاش دراومد ... خلاصه که رسیدن مهمونا ... بابا رفت تو حیاط استقبالشون و تو هم رفتی ... اما موقع اومدن تو خو...
26 مهر 1392

یادداشت 244 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهاری من *** 548 . یکشنبه : امروز بابایی از اداره بهمون زنگ نزد ... عصری که خوابیدی منم کنارت دراز کشیدم ... تازه خوابم برده بود که بابا اومد ... چشمام رو باز کردم و سلام دادم بهش و دوباره خوابیدم ... اونم جوابم رو داد و رفت تا لباساش رو عوض کنه ... ساعت از 7 گذشته بود که بیدار شدم و دیدم بابا نیست ... تو هم هنوز خواب بودی ... با صدای در بیدار شدی ... بابا همچنان سرسنگینه ... واقعا ازش دلخورم ... برا همین هم نمیتونم پیش قدم بشم و سر حرف رو باز کنم ... 549 . دوشنبه : اولین روز ماه ذی الحجه است ... خدا قبول کنه روزه گرفتم ... تا لنگ ظهر که خواب بودیم و بعدش هم تو و بابا صبحانه خوردین ... من رفتم سراغ غذا پختن ... تو ه...
19 مهر 1392

یادداشت 243 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** 54٢ . دوشنبه : ساعت 11 که بیدار شدم دیدم دختر خاله اس داده که کلاسش زود تموم میشه و میاد خونمون برا خوشگلاسیون ... بیدار که شدی رفتم سراغ ناهار پختن ... هم ناهار میپختم هم لقمه میچپوندم تو دهنت !! ... کارم تازه تموم شده بود که دختر خاله رسید و تو اولش یه کم ناز کردی براش و بعدش دیگه دوست شدی ... یه کم بهت میوه دادم  و برای دختر خاله ناهار کشیدم و خورد و رفتیم سراغ کارمون ... تو هم با تلویزیون و پد و توپ و هرچی که اون دوروبر بود سرگرم شدی و کمتر سراغ من اومدی ... من و دختر خاله هم یه عالمه حرف زدیم و من کلی درس زندگی بهش دادم ... خیلی وقت بود همو ندیده بودیم ... از وقت...
13 مهر 1392

یادداشت 242 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** اولین پست پاییزی ... سلام پایــــــــــــــــــــــــــــیز 535 . دوشنبه : اولین روز مدرسه هاس ... ساعت 8 بیدار شدم و حسابی بو کشیدم تا بوی ماه مهر و بوی پاییز رو حس کنم ... این روزا یه بوی خاصی داره ... خنکای اول صبح خیلی میچسبه ... بعدش هم دوباره تو رو بغل کردم و خوابیدم ... امروز هم من هم بابا بیحوصله بودیم ... البته بیشتر دلمون غمناک بود ... هردومون هم میگفتیم همینجوری !!! ... فکر کنم بخاطر پاییزه !!! ... اما وجود تو مارو سرحال میاره ... تمام روز در حال راه رفتنی و البته گاهی اینقدر تندتند قدم برمیداری که کله پا میشی و دل من هزار بار ریش میشه برا هربار زمین خوردنت ... گاهی هم از دور تندی میای و خودت رو ...
7 مهر 1392

یادداشت 241 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 523 : چهارشنبه : ساعت نزدیکای 10 بود که داشتم حلقه میزدم ... مثل همیشه بابا داشت باهات بازی میکرد تا طرف من نیای ... اما اومدی و زیر پای من مشغول بازی شدی ... مراقب حرکاتت بودم تا یهو بلند نشی ... یه کم که گذشت یاد گرفتی که از لای پای من رد بشی ... چند باری این کار رو انجام دادی و دوباره نشستی زیر حلقه و مشغول آهنگ گوش دادن شدی ... من و بابا هم یهو حرف زدنمون گل کرد .. همینجور داشتیم حرف میزدیم که یهو یه صدای گــــــــــــرومبی اومد و تو پخش زمین شدی ... اصلا نفهمیدم چی شد ... فقط دیدم دمر افتادی و داری جیغ میزنی !!!!!! .... ینی خدا بهت رحم کرد که با اون سرعتی که حلقه داره مغزت سالم مونده ... دست و پام شل شده بود ....
31 شهريور 1392

یادداشت 240 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهاری من *** 520 . یکشنبه : امشب بعد از کلی بازی باهم رفتم شونه آوردم تا موهات رو شونه کنم و تو مثل همیشه فرار کردی از دستم ... رفتی سمت عسلیها و تا شونه رو گذاشتم رو موهات دستت سر خورد و افتادی ... قلبم اومد تو دهنم ... گوشه ی ابروت ضرب دید و چشمت پف کرد ... خیلی هم گریه کردی ... رفتی بغل بابا و کلی با هم دور زدید تا آروم گرفتی ... تا منو میدیدی باز جیغ میزدی ... نذاشتی برات یخ بذارم ... خیلی ناراحت شدم ... بازم خداروشکر که آسیب جدی تری ندیدی ... تا آخر شب یه کم ورمش کمتر شد ... 521. دوشنبه : خداروشکر که چشمت کبود نشده ... ورمش هم خوابیده ... دم ظهر خاله زنگ زد و گفت برم خونشون ولی اصلا حوصلم نشد و نرفتیم ... داشتیم...
19 شهريور 1392