یادداشت 209 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهارم یکشنبه : بابا صبح رفت دنبال کارش و حدود 1 برگشت ... ما از 10 بیدار بودیم و صبحانمون رو خورده بودیم ... من مشغول ناهار پزون بودم و تو هم اواز میخوندی برا خودت ... بعدش بابایی اومد و ناهار خوردیم و هی دلمون میخواست بریم بیرون ... هوا خیلی خوب بود .. یه کم باد میزد ولی خوب بود ... خداروشکر کار بابایی تقریبا درست شد و کلی روحیش شاد بود ... ساعت 7 بود که رفتیم سمت خونه مامان بزرگ ... یه سر هم به اون مغازه معروفه زدیم و من برای خونمون شمع خریدم ... مامان بزرگ امروز کلی خونه تکونده و خستست ... خواست شام درست کنه که گفتم سیریم و ناهار دیر خوردیم ... یه چایی و میوه خوردیم ... شما هم بسیار آقا بودی و کلی برا خودت بازی کردی...
نویسنده :
نانا
2:02



