شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 209 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم یکشنبه : بابا صبح رفت دنبال کارش و حدود 1 برگشت ... ما از 10 بیدار بودیم و صبحانمون رو خورده بودیم ... من مشغول ناهار پزون بودم و تو هم اواز میخوندی برا خودت ... بعدش بابایی اومد و ناهار خوردیم و هی دلمون میخواست بریم بیرون ... هوا خیلی خوب بود .. یه کم باد میزد ولی خوب بود ... خداروشکر کار بابایی تقریبا درست شد و کلی روحیش شاد بود ... ساعت 7 بود که رفتیم سمت خونه مامان بزرگ ... یه سر هم به اون مغازه معروفه زدیم و من برای خونمون شمع خریدم ... مامان بزرگ امروز کلی خونه تکونده و خستست ... خواست شام درست کنه که گفتم سیریم و ناهار دیر خوردیم ... یه چایی و میوه خوردیم ... شما هم بسیار آقا بودی و کلی برا خودت بازی کردی...
16 اسفند 1391

یادداشت 208 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نازم چهارشنبه : از صبح که بیدار شدیم همینجور بدقلقی و بدغذایی میکنی ... همش هم دوست داری ولو بشی رو زمین ... بغل بابا که میری سرت رو میذاری رو شونش و لپت رو فشار میدی ... اولش فکر کردم داری سرما میخوری ولی علائمی نداشتی ... منم گذاشتم به حساب دندون درآوردن ... وقت صبحانه دوست بابا براش زنگ زد و گفت که مسئله مالی پیش اومده ... همین باعث شد حساااااابی فکر بابا مشغول بشه و هی حرص بخوره ... منم کاری جز گوش دادن به حرفاش از دستم بر نمیومد ... تا عصر همینجور بودیم ... بعدش من تصمیم گرفتم یه کم خونه تکونی کنم ... یه جارو و تمییزکاری حسابی ... اول اتاق خواب بعدشم پذیرایی ... ((کارای خواب تموم شد و پذیر...
12 اسفند 1391

یادداشت 207 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من شنبه : نمیدونم چرا یادم نمیاد چکار کردیم امروز رو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکشنبه : امروز قراره خانم پ بیاد برای تمییزکاری آشپزخونه ... از قبل بهش سفارش کردم دیرتر بیاد ... ساعت 9 بیدار شدم و وسایلای روی کابینت رو بردم تو اتاق کوچیکه و آشپزخونه خالی شد ... ساعت 10 بود که غلت زنان بیدار شدی و تا دیدی من بیدارم فوری سرحال شدی و خواستی بیدار بمونی ... خانوم پ هم 10 دقیقه بعد رسید ... یه چایی خورد و بعدش مامان بزرگ اومد ... برام دستمال و پارچه ی نظافت اورده بود ... خانوم پ مشغول کارش شد و من و مامان بزرگ و گل پسرم مشغول صبحانه شدیم ... جالب بود که غریبی نکردی ... فقط وقتایی که خانوم پ حرف میزد اخم میکردی و نگاش ...
8 اسفند 1391

یادداشت 206 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم ** این نکته ماله دیشبه که یادم رفت بنویسم ... وقت شام بود و من داشتم سالاد درست میکردم ... سالاد کلم ... یه تیکه کلم دادم دست تو که توی بغل بابایی بودی و راه میرفتین و به بابایی تاکید کردم که مواظب باش گاز نزنه ... چند دقیقه ای گذشت .. بابا تورو گذاشته بود زمین و داشت تی وی میدید ... بهش گفتم بهداد کلم کنده ... ایشون هم خیلی مطمئن گفتن نــــــــــــه !!! .. شام رو چیدیم و اومدم بهت غذا بدم که دیدم دهنت رو باز نمیکنی ... یه چی توی دهنت بود ... یه کم خندوندمت و دیدم به به .. یه تیکه کلم بزرگ کندی !!!!!!!! و حالا نمیدونی چکارش کنی ... چسبیده بود به سق دهنت !! ... نمیذاشتی درش بیارم ... بعدش بابایی سعی کرد درش ...
4 اسفند 1391

یادداشت 205 مامانی برای بهداد

شکوفه ی من یکشنبه : تا ساعت 10:30 خواب بودیم .. بعدش دیگه مریم بیدار شد و نشد که بخوابیم !!! ... تو هم بیدار شدی و حسابی سرحال بودی ... صبحانه خوردیم ... هنوز سفرمون پهن بود که مریم حاضر شد و میخواست همراه دوستاش برن بازار ... همه وسایلش رو هم جمع کرد .. چون امشب میرن شمال ... بعدشم ماچ و روبوسی و خدافظی ... برا ناهار غذا داشتیم ... برا همینم من رفتم سراغ آشپزخونه و کابینتهای پایین رو تمییز کردم ... تو هم با نق و نوق فراوان پیش بابایی بودی و بازی میکردی ... وسط کار خسته شدم و یه کم با تو بازی کردم و دوباره رفتم سراغشون و بالاخره تمومشون کردم ... البته هنوز کابینتهای بالا مونده هاااااا ... تا آخر شب دیگه سرگرم تو بودم ... بعدشم که لالا ک...
2 اسفند 1391

یادداشت 204 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان سه شنبه : دیشب شما که خوابیدی ... بابا هم تو نت بود ... منم رفتم سراغ جمع و جور کمدا ...اگه خدا بخواد تمومش کردم ... تا بخوابم ساعت 2 شد ... بعدش بیهوش شدم ... تو هم راحت خوابیدی ... بابایی صبح رفت اداره ... هوا هم حسابی ابری بود و خونمون تاریک بود .. برای همین هم تو تا 12 خواب بودی .. من 11 بیدار شدم ... این اولین باریه که زودتر از تو بیدار میشم !!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از بیدار شدنت صبحانه خوردیم ... مشغول صبحانه دادن به تو بودم که مامان بزرگ اومد ... صبحانت رو خوردی و بازی کردی ... من و مامان بزرگ هم گپ میزدیم ... ساعت 3 ناهار خوردیم .... تو یه کم خوابیدی .. مامانم هم ساعت 5 رفت ... بابایی اومد و من رفتم شام پزیدم .....
28 بهمن 1391

یادداشت 203 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری جمعه : بابا اداره بود .. ما هم تا لنگ ظهر لالا کردیم ... تازه اگه صدای بوق ماشینا بیدارت نمیکرد همینجور میخوابیدیم !!! ... بعدش با هم صبحانه خوردیم ... بعدشم بازی کردیم و شعر خوندیم و دور خونه چرخیدیم ... بعدش من خواستم برم یه کم خونه تکونی کنم که تو نذاشتی و منم بیخیال شدم ... بعدش دوساعت خوابیدی و منم هی دور خودم چرخیدم و هیچکاری نکردم ... بعدشم که بیدار شدی یه کم غذا خوردی و بعدشم بابایی اومد .. امروز بابایی حسابی سورپرایزمون کرد ... از راه اداره رفته بود بازارچه ی نزدیک محل کارش و برای تو یه جفت کفش ( که ازت بزرگه !) و برای منم یه شال خیــــــــــــــــلی خوشرنگ خریده !!!!!!!!!! من که تا نیم ساعت با همون شال تو خونه می...
23 بهمن 1391