شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 225 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنجم *** دیروز بعد از بیدار شدنت رفتیم حرم ... همینکه پام رو گذاشتم تو صحن و صدای دعای ام داوود رو از بلندگو شنیدم اشکم دراومد ... بابایی هم که حالش بدتر از من .... اینجور وقتا اصلا تو روی هم نگاه هم نمیکنیم ... قدم زنان رفتیم تو حرم ... تو با بابایی رفتی و من تنها ... یه کم کنار ضریح سیدالکریم نشستم و به دعا گوش دادم ... بعدشم اومدیم تو حیاط و روبروی حوض نشستیم ... شما هم لذت میبردی از ددر و بیسکوییت میخوردی ... صدای معتکفین دلم رو میلرزوند ... امسال قسمتم نبود که روزه بگیرم ... اما خوشحالم که تو این روز تونستم بیام حرم و یه دلی سبک کتم ... دوتا عکس از تو و بابایی گرفتم و اومدیم تو بازار ... برات یه جفت کفش تابستونی ...
10 خرداد 1392

برای همسرم ....

 ... من نمیفهمم چرا هیچ کس نمی نویسد از مردها از چشمها و شانه ها و دست هایشان از آغوششان ... از عطر تنشان از صدایشان ... پررو میشوند خوب بشوند ... مگر ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم؟ مگر ما به اتکا همین دست ها همین نگاه ها همین آغوشها در بزنگاه های زندگی سرپا نمانده ایم؟... من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند من میخواهم مردم بداند دوستش دارم تا ابد همیشه ماندگار دیوانه وار دوستش خواهم داشت ... دوستت خوا...
9 خرداد 1392

یادداشت 224 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنجم *** 410 . سه شنبه : دیشب خوب خوابیدی و صبح هم ساعت 9 بیدار شدی ... چشمم رو که باز کردم دیدم نشستی و داری با موهای من بازی میکنی ... یه کم بازی کردیم و خندیدیم و بعدشم من صبحانه خوردم ... تو هم دوتا لقمه خوردی ... بعد حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ امروز تولد امام جواد هست و قراره شله زرد بپزونیم ... دیروز وسایلش رو بردم خونه مامان ... یه دست لباس آبی که خاله 3 از مشهد برات آورده بود تنت کردم ... اون موقعها که کوچولو بودی هم اندازت بود و الانم اندازته !!!! انگار اصلا بزرگ نشدی !!!! ... مامان بزرگ مشغول ناهار پختن بود ... برامون شربت آورد و تو یه کم شربت و کلوچه خوردی ... بعدشم رفتی سراغ بازی ... برا خودت را...
5 خرداد 1392

یادداشت 223 مامانی برای بهداد

***شکوفه ی بهار نارنجم *** پنجشنبه : صبح ساعت 10 بیدار شدی و صبحانه میخواستی ... با هم صبحانه خوردیم ... بعدشم بازی کردی و هی نق و نوق داشتی ... این دندونای بلا حسابی کلافت کردن .. کاشکی همشون یه جا در بیان !!!!!!! ... همینطور غرغر کنان و بازی کنان بودی تا گرسنت شد و یه کم پلو خوردی ... بعدشم من یه کم ورزش کردم ... هوا باد داره و من شدیدا دلم ددر میخواد ... خوابت گرفته بود ولی باید میرفتیم حمام ... البته من کلی غصه دار بودم برای حمام کردنت ... رفتیم و برگشتیم و تو بازم گریه کردی  ... خوابیدی ... بعدشم که بیدار شدی یه کم غذا از دست بابا خوردی و یه کم از دست من ... بعدشم من به کارام رسیدم و تو بازی کردی تا وقت خوابت ... تو ...
30 ارديبهشت 1392

یادداشت 222 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهارم دیروز بابایی اومد و من و تو رفتیم حموم ... بازم موقع شستن سرت کلی گریه کردی ... ینی توحموم ساکت میشینی و منتظر میمونی تا وقتی من بخوام سرت رو بشورم و بعد گریه میکنی !!!! ... بعدشم که اومدیم دو ساعتی خوابیدی ... بعدشم شامت رو دادم و اگه خدا قبول کنه یه کم ورزش کردم !!!!!!!!! جمعه : بابا امروز خونه بود و از صبح همینطور منو حرص داده ... اولش که ساعت 9 تو شیر خوردی و داشتی دوباره میخوابیدی که بابا بیدار شد و رفت تا پنجره رو ببنده ... شما هم چشم باز کردی و دیدی بابا داره راه میره و با یه غلت بلند شدی نشستی و شروع کردی به ذوق کردن !!!! حالا هی چشمات رو میمالی و خمیازه هم میکشی ... مجبور شدم دوباره بهت شیر بدم بلکم بخوابی ......
25 ارديبهشت 1392

یادداشت 221 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من شنبه : بابا خونست ... ساعت 11 بیدار شدی و صبحانه خوردیم ... برای اینکه بتونم 4 تا لقمه بهت صبحانه بدم هزارجور ادا و اطوار دراوردی ... ساعت حدود 12:30 بود که تو رو گذاشتم پیش بابایی و خودم رفتم خونه خاله1 ... دختر خاله یه کم کار خوشگلاسیون داشت ... موقع رفتن تا دیدی من مانتو پوشیدم و کیفم رو دست گرفتم کلی ذوق کردی و وقتی دیدی من دارم تنها میرم شروع کردی به گریه زاری !!! ... دلم داشت کباب میشد ولی نمیشد ببرمت ... بابا سرت رو گرم کرد و من یواشکی رفتم ولی دلم پیشت موند !!!! ... تا حالا از این کارا نمیکردی ... به محض اینکه رسیدم خونه خاله به بابا زنگ زدم و دیدم انگار آرومی خداروشکر ... کار دخترخ...
19 ارديبهشت 1392

یادداشت 220 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من یکشنبه : امروز صبح بابا با کلی سروصدا از خواب بیدارت کرد و مجبور شد بذارت رو پاش تا بخوابی !!! ... ساعت 11 بیدار شدی و صبحانه خوردیم ... یه کم به آشپزخونه رسیدم و بعدش هم رفتیم خونه مامان بزرگ ... دلم یه ته چینه چرب و چیلی میخواست !!!! ... ناهار ماکارونی داشتیم و قرار شد برا شام مامان بزرگ ته چین چرب درست کنه !!!! ... چون معمولا غذاهای من بی نمک و کم چربن !!!! ... بابا رفت سلمونی ... منم کادوی مامان بزرگ رو دادم بهش که خیلی هم خوشش اومد ... البته بخاطر زیپ کیف کلی حرص خوردم و البته شرمنده شدم ولی بازم بخیر گذشت !!!! ... بابا اومد و ناهار خوردیم ... بعدش هم کلی حرف زدیم ... بابا یه کم دراز کشید و من و خاله و دختر خاله حر...
13 ارديبهشت 1392