یادداشت 225 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنجم *** دیروز بعد از بیدار شدنت رفتیم حرم ... همینکه پام رو گذاشتم تو صحن و صدای دعای ام داوود رو از بلندگو شنیدم اشکم دراومد ... بابایی هم که حالش بدتر از من .... اینجور وقتا اصلا تو روی هم نگاه هم نمیکنیم ... قدم زنان رفتیم تو حرم ... تو با بابایی رفتی و من تنها ... یه کم کنار ضریح سیدالکریم نشستم و به دعا گوش دادم ... بعدشم اومدیم تو حیاط و روبروی حوض نشستیم ... شما هم لذت میبردی از ددر و بیسکوییت میخوردی ... صدای معتکفین دلم رو میلرزوند ... امسال قسمتم نبود که روزه بگیرم ... اما خوشحالم که تو این روز تونستم بیام حرم و یه دلی سبک کتم ... دوتا عکس از تو و بابایی گرفتم و اومدیم تو بازار ... برات یه جفت کفش تابستونی ...
نویسنده :
نانا
23:59





