شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 213 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من چهارشنبه : بابایی رفت اداره ... ما هم تا 12 خواب بودیم ... بعدش که بیدار شدیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که بابا اومد ... بسی شاد شدیم !!! ... سفره رو جمع کردم و رفتم سراغ آماده شدن خودم ... لباسای تو رو هم دادم بابا برات پوشید ... منم حاضر شدم ... تو خوابت میاد و من تلاش میکنم تا نخوابی !! ... شیر خوردی بازی کردی تا خوابت نبره ... 5 دقیقه مونده بود تا سال جدید ... شمع و عود روشن کردیم و نشستیم دور سفرمون ... وای که چقدر حس و حال امسالم با سال قبل فرق داره ... خداروشکر ... دارم سعی میکنم توی ذهنم یه چیزایی رو مرور کنم ولی تو نمیذاری ... یا مقلب میخونم و تو توی دهنم رو نگاه میکنی ... ساعت 14:31:58 سال تحویل میشه و م...
3 فروردين 1392

در انتظار بهارم ...

* ٧  سینم امادست ... ظرفای شیرینیم پر از شیرینی های تازست ... آجیل توی ظرف بلورش چشمک میزند ... میوه های شسته و تمییز خودنمایی میکنند ... شکلاتها با اون پوسته های رنگی رنگی به همه ی غمها میخندند ... ... سبزه و سیر و سرکه ... سماق و سمنو و سنجد ... سیب و سکه ... بوی عود و شمع سالی نو در راه است اما توی دلم خیلی چیزها آماده نیست ... توی دلم خیلی جاها خالیست ... توی دنیایم .. تو هستی و تو و تو ... نبودنهایشان را با بودنت پر میکنم ... این هم فالیست بر این دور از زندگی ... جایشان خالی ... جایت مستدام ...  * ...
30 اسفند 1391

یادداشت 212 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم شنبه : سلام به آخرین هفته ی سال !! ... وای که چقدر دیشب بد خوابیدی ... هر یک ساعت با یه نق بیدار میشدی و دو تا قلپ شیر میخوردی و میخوابیدی !!!! تا ساعت 10 که دیگه بیخیال خواب شدم و بیدار شدم و بعدشم تو بیدار شدی ... صبحانه خوردیم و بازی کردیم و تو دوباره خوابیدی ... بعدشم که بیدار شدی یه کم غذا خوردی ... بابایی که اومد یه چایی خورد و شام خوردیم و رفتیم سمت خونه مامان بزرگ ... یه سری وسیله بود که باید میبردم اونوری ... یه نیم ساعتی نشستیم وموقع برگشت قدم زنان اومدیم ... تنها چیزی که توی خیابون توجهت رو جلب میکنه چرخای ماشیناست !!!!!!!! ... توراه یه مغازه پرده فروشی بود که یه سری وسیله هاش رو حراج زده بود ... منم یه تو...
29 اسفند 1391

یادداشت 211 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم یکشنبه : صبح تا 11 لالا بودیم ... بعدشم با صدای زنگ در بیدار شدیم ... دختر خاله اومده بود دنبال مدارکم تا برای دایی1 ببره ... گوشیم رو چک کردم و دیدم بابایی برام مسیج تبریک فرستاده .. براش زنگ زدم و بهش تبریک گفتم ... بعدش صبحانه خوردیم و بازی کردیم و من غذا پزیدم و تو خوابیدی تا بابایی اومد ... امسال از کادو خبری نیست !! ههههههههه ... یه چایی کیک زدیم بر بدن و به سلامتی کیک رو تموم کردیم !!! ... بعدش من یهو یادم اومد امسال هنوز سبزه نذاشتم !!!!!!!!!! ... با ناامیدی رفتم و عدس نم انداختم !!! و هی با خودم غر زدم که چرا یادم رفته سبزه بذارم !!! ... بعدشم که شام تو رو دادم ( من و بابا جایی نداشتیم برا شام !!) .. بعدشم ل...
25 اسفند 1391

مبارک باد ...

دیروز عصر که خوابیدی بابا هم خوابید ... منم نشستم یه دنیا آلوچه خوردم با این معده سالمم !!!! بعدش بابایی بیدار شد و کلی دعوام کرد !!! بعدش بابایی رفت بیرون تا برای ماهگردت شیرینی بگیره ... تو همچنان خواب بودی و منم کنارت ولو بودم که بابا برگشت ... با یه جعبه شیرینی و یک عدد کیک زیبا !!!! بعله ... فردا سالگرد ازدواجمون میباشد ... کلی حالم جا اومد با دیدن این کیک .. نه که فکر کنی شکمو هستما ... نه .... از اینکه بابایی خودش رفت و کیک گرفت دلشاد شدم ... دلم کوچیکه دیگه ... زود شاد میشه !!! فوری رفتم یه دستی به سروروم کشیدم و دوربین و پایه و اینا رو حاضر کردم و منتظر موندم تا بیدار بشی .... بعدشم کلی عکس گرفتیم که توی همشون یا تو در...
20 اسفند 1391

یادداشت 210 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نارنجم پنجشنبه :دیشب هر نیم ساعت بیدار میشدی و شیر میخواستی ... صبح زود بیدار شدم .. هنوزم برف میباره .. برای اولین بار دوست دارم تا تو زودتر بیدار بشی و بریم توی برفا عکس بگیریم ... پشت پنجره بودم و برف تماشا میکردم که بابا بیدار شد و اونم اومد پیشم ... دوتایی برف تماشا کردیم .. بعدش من خوابیدم و بابا بیدار بود ... چند باری بیدار شدم و دیدم تو هنوز خوابی !!! ... همسایه ها هم که همه ی برفا رو جویده بودن !!!!!!!!!!!! ... دیگه هیچ جای قشنگی نمونده بود !!!!!!!! روی برفا یا رد پا بود یا رد ماشین !!!!!!!!!! .... تا ساعت 11:30 خواب بودی !!! بعدشم که آفتاب دراومده بود و برفا داشتن آب میشدن ... صبحانه خوردیم و تو مشغول بازی بودی و من و ...
19 اسفند 1391