شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 61 مامانی

شکوفه ی بهار نارنجم فصل بهار تموم شد و تو هنوز نیومدی !! از این به بعد باید بهت بگم شکوفه ی نارنجم !!! این ماه هم مثل ماههای قبل نیومدی و دوباره انتظار مامانی و بابایی شروع شد ... البته توی این روزها که دوست نداشتم باشی ... چون معلوم نبود چه بلایی سرت میومد با این حال مامان !! ولی خیلی هم بهت خوش نگذره ... لطفا این ماه تشریف بیار روز 5شنبه که عید مبعث بود خونه بابابزرگ بودیم ... یعنی صبح زود همراه خاله ها و مامان بزرگ و بابابزرگ رفتیم سر خاک ... البته چند تا از اقوام هم بودن ... بعد از سر خاک هم اومدیم خونه و از ساعت 10 رفت و امد همسایه ها شروع شد ... چه عید غمگینی بود روز جمعه هم همراه بابایی رفتیم حرم ... البته نتو...
13 تير 1390

یادداشت 60 مامانی

شکوفه ی بهار نارنجم مامانی روزای بدی رو میگذرونه ... روزای زجرآوری که گرمای شدید زجرآورترش میکنه ... از دست خودم کلافه شدم ... مدام دارم به بابایی غر میزنم ... بد اخلاق شدم ... عصبی هستم ... وقتی که میرم خونه بابابزرگ و بچه های خاله رو اونجا میبینم حالم بدتر میشه ... انگار که همه چیز برام  از نو شروع میشه ... هنوزم آرزو میکنم اینا همش یه کابوس باشه و زودتر تموم بشه ... ولی نیست ... هنوز هیشکی باورش نمیشه ... هنوزم همه تو شوکن ... حتی وقتایی که میریم سرخاک و اسم خاله رو روی تابلوی بالای قبرش میبینیم ... خدایا حکمتت رو شکر که من هنوزم ازش سر درنیاوردم .... خیلی ازت گله دارم ... این روزا کارم شده استغفار کردن ... وقتی ...
8 تير 1390

بازگشت همه به سوی اوست ...

شکوفه ی بهار نارنجم اومدم تا برات از ماجراهای بعد از سفرمون بگم ... پنجشنبه .. 19 خراد ...  مراسم عقد خاله معصومه و بهزاد بود و مامانی پریشون احوال به این طرف و اون طرف میرفت ... صدای زنگ تلفن میاد و بابایی گوشی رو بر میداره ... و من از این خواب پریشون بیدار میشم ... دختر خاله فاطمه بود ... از بابایی خواست تا گوشی رو به من بده ... با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم ... بعد از سلام و احوالپرسی با صدایی پر از استرس گفت میخواد یه خبری بهم بده ... ته دلم خالی شد ... خبر بدی بود ... گفت که خاله معصومه توی جاده تصادف کردند و الانم توی بیمارستانه ... شوکه بودم .. چقدر زود خوابم تعبیر شده بود ... امروز روزه ام و امشب شب لیلت الرغائب...
31 خرداد 1390

یادداشت 59 مامانی

شکوفه ی بهار نارنجم امروز صبح از سفر برگشتیم ... مسافرت خوبی بود ... خوش گذشت ... هم رفتنمون راحت بود و هم برگشتمون ... حالا برات همه روزها رو میگم پنجشنبه : بعد از جمع شدن وسایل و اومدن بابایی از اداره رفتیم خونه بابابزرگ ... شام اونجا بودیم و آخر شب خاله جون اینا اومدن دنبالمون و ساعت 11 شب به سمت شمال راهی شدیم ... البته با مشقت فراوان !!! چون خاله جون و دختراش ردیف عقب نشستن و من و بابایی روی صندلی جلو ..!! در طول مسیر هم فقط مراقب آقایون پلیسی بودیم که توی ماشینهاشون در حال چرت زدن بودن ... و هر وقت که یه پلیس بیدار پیدا میشد مامانی مجبور بود تا کمر خم بشه روی پای بابایی تا از جریمه شدن جلوگیری بشه ! در کل بساطی داش...
18 خرداد 1390

یادداشت 58 مامانی

شکوفه ی بهار نارنج من دیروز عصر لباسشویی رو روشن کردم و مشغول کارام شدم ...بعد از دوساعت که کار لباسشویی تموم شد ... رفتم سراغش تا لباسارو در بیارم ...که دیدم بعله ... همه لباسها به رنگ آبی ملایم دراومدن !!! حالا هرچی نگاه میکنم میبینم لباس آبی تو ماشین نداشتم ... شروع کردم به درآوردن لباسا ... که یهو دیدم یه چیز آبی رنگ لای تی شرت بابایی داره چشمک میزنه .. میدونی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلاه اتاق عمل بابایی !!! بعد از مرور اونروز یادم اومد که موقع ترخیص وقتی بابایی لباسشو عوض کرد این کلاه بیچاره هم اون تو گیر کرده و منم همینجوری انداختمش تو لباسشویی و این افتضاح به بار اومد ... مجبور شدم همه لباسهارو با سفیدکننده ب...
12 خرداد 1390

یادداشت 57 مامانی

شکوفه ی بهار نارنجم تصمیم نداشتم برات بنویسم !! اما نشد ... دلم نیومد که سراغی ازت نگیرم ... آخه وقتی برات مینویسم دلم آروم میگیره ... وقتی یادم میافته که یه روزی قراره بشینی و دلنوشته های مامان تو روزای انتظار رو بخونی ... اونوقت دوستدارم از تک تک لحظه هام برات بگم تا بدونی که من و البته بابایی خیلی کارا کردیم تا تو رو داشته باشیم ... پس گوش کن عزیزدلم ...   دوشنبه ... عصری رفتیم مغازه دوست بابایی تا براش بلوز بخریم ...2 تا برای بابایی و یه بلوز هم برای بابای بابایی خریدیم...   سه شنبه ... با اینکه خیلی خوابم میومد ساعت 7 بیدار شدم ... قرار بود با بابایی بریم تا بخیه هاشو بکشه ... اول رفتیم بیمارستان و ن...
11 خرداد 1390