شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

آمدی جانم به قربانت ...

شکوفه ی نارنجم آمدی جانم به قربانت ولی چرا اینجوری !!! ؟؟؟ از روز جمعه برات میگم .... مامانی چند روزیه منتظر علائمی از بودن یا نبودنته .... آخه هنوز نشونی از نبودنت نیست ... دیشب تصمیم گرفتم برای سحر که بیدار شدم ب.ب.چ بذارم ... اینو بابایی پیشنهاد داد .... اینو بگم که سحر قبل از زنگ ساعت بیدار شدم !!! ساعت 3 بود اما دلم طاقت نداشت .... پاشدم و تست رو انجام دادم ... جواب منفی بود !! ... ب.ب.چ رو انداختم تو سطل آشغال و مشغول گرم کردن سحری شدم ... بابایی بیدار شد و سحری خوردیم ... من خوابیدم و بابایی هم بعد از یه چرت خوابیدن راهیه اداره شد ... ساعت حدودای 11 بود که زنگ زد و جواب ب.ب.چ رو ازم پرسید ... منم گفتم منفی بوده .... امروز رو ...
15 مرداد 1390

یادداشت 71 مامانی

شکوفه ی نارنجم فصل تابستون همیشه  پر از خاطره است ... هم برای بچه ها هم برای بزرگا  اما میدونی فصل تابستون مامانی رو بیشتر یاده چی میندازه ؟؟ یاده جوجه های رنگی !!! یادمه وقتی کوچیکتر بودیم ... همیشه بهونه میگرفتم که برام جوجه بخرن ... بعدشم اینقدر مراقبشون بودم و بهشون میرسیدم که نگو و نپرس ... با هر جیک جیکشون میرفتم سراغشونو کلی باهاشون حرف میزدم ... ولی از اونجایی که معمولا عمر این جوجه ها کوتاهه ...آخر تابستون که میشد یکی یکی میمردن و منم برای تک تکشون گریه و زاری راه مینداختم ... تازه میبردمشون و زیر درخت انجیر حیاط بابابزرگ ... و طی مراسمی باشکوه دفنشون میکردم !! این قضیه دوسال تکرار شد ... سا...
13 مرداد 1390

استشمام عطر خوشبوی رمضان گوارای وجود پاکتان

باز امشب حق صدایم کرده است *** وارد مهمانسرایم کرده است با همه نقصی که در من بوده است *** باز هم او دعوتم بنموده است میهمانی شد شروع ای عاشقان *** نور حق کرده طلوع ای عاشقان باز مولا سفره داری میکند *** دعوت از عبد فراری میکند    استشمام عطر خوشبوی رمضان گوارای وجود پاکتان  التماس دعا ...
12 مرداد 1390

یادداشت 70 مامانی

شکوفه ی نارنجم یکشنبه عصر همراه بابابزرگ اینا رفتیم بهشت زهرا به نیت آخر شعبان و شب اول رمضان ... تا غروب اونجا بودیم و تقریبا هوا تاریک بود اومدیم ... همیشه فکر میکردم غروبهای بهشت زهرا ترسناکه ... ولی امروز فهمیدم بیشتر از اینکه ترسناک باشه دلگیره ... تقریبا هیچکس نبود ... انگار که کسی به یاد اموات نیست ... خیلی دلگیر بود ... تا بیایم خونه ساعت از 9 هم گذشته بود و اون موقع مامانی افطار کرد دوشنبه ... این چه وضعشه !!! همه جای دنیا ماه رو دیدن فقط موندیم ما !!! این کارا باعث میشه ماه رمضون به دلم نچسبه !!! با بابایی پا شدیم سحر خوردیم و من برای خواهرام و برادرام  مسیج تبریک ماه مبارک رو میدم !!!( جای خاله معصوم خالی ) روزه گرفت...
11 مرداد 1390

یادداشت 69 مامانی

شکوفه ی نارنجم چهارشنبه بعدازظهر با بابایی رفتیم بازار تا شاید مامانی از این بی حوصلگی در بیاد و شاید بتونه یه مانتو برا خودش بخره ... بعد از کلی دور زدن و خوردن یه بستنی فالوده خوشمزه دست خالی راهی خونه شدیم پنجشنبه ... از صبح همش دلم میخواست برم بهشت زهرا ... پنجشنبه ی آخر ماه شعبان بود و از طرفی هم بابابزرگ اینا نبودن که برن سرخاک خاله معصوم ...بابایی هم که سرکار بود ... همش تو دلم داشتم دعا میکردم که کاش یکی بیاد منو با خودش ببره ... با این فکر و خیالا مشغول تمیز کردن اتاق خواب و کمدها و لباسا و اینا شدم ... تا غروب ساعت 7 که بابایی اومد ... دیدیم که برای بهشت زهرا رفتن دیر شده و از طرفی حوصلمون هم سر رفته ... قرار شد بریم توی پ...
8 مرداد 1390

یادداشت 68 مامانی

شکوفه ی نارنجم صبح روز یکشنبه بابابزرگ رفت ... خدا به همراهش ... و مامانی مشغول به تمیز کاری و جمع و جور شد... همه جور کاری انجام دادم .. از شستن ملحفه ها و روپوشهای مبل تا تمیز کردن کابینتهای اشپزخونه ... اصلا متوجه گذشت زمان نشدم ... تا عصر مشغول بودم ... خیلی خسته شدم و دستام درد گرفته بودن ولی خداییش خونمون رنگ و روش عوض شد !!! امان از دست مهمونای بی موقع ... پسر عمه ی بابایی ساعت 8 شب زنگ زد و گفت که میخوان  یه سر بیان پیشمون ... البته بعد از شام ... و ساعت 8:30 اومدن !!! حالا من نمیدونم با چه سرعتی شام خورده بودن ... منم که شام نپزیده بودم ...بابایی بهم گفت که حتما یه ساعت میشینن و میرن بعدش یه چیزی میخوریم ... ساعت ش...
5 مرداد 1390

یادداشت 67 مامانی

شکوفه ی نارنجم امروز صبح بابایی رفت بانک و بابابزرگ هم رفت پیش دوست دوران سربازیش ... من موندم تنها ... داشتم به تقویم نگاه میکردم و  برا خودم حساب کتاب میکردم که یهویی دیدم بعله ... مرداد ماه شده ...اگه شما از پیشم نرفته بودی الان تو بغلم بودی و مامانی داشت کلی ذوق میکرد  ... ولی چه فایده !!! همین فکر باعث شد مامانی دوباره قاطی کنه و وقتی بابایی اومد خونه همه ی دق و دلیشو سر بابایی در بیاره ... بیچاره بابایی ... توراه رفته بود خرید ... منم که دیدم فضا برای غر زدن آمادست  شروع کردم به غرغر ... اینو چرا خریدی .. این یکی رو چقدر زیادگرفتی ... من که اینو لازم نداشتم ... خلاصه ... وقتی دیدم بابایی حرف نمیزنه و...
2 مرداد 1390