یادداشت 261 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی زندگی من *** ٦٥٩ . شنبه : بابا صبح رفت نون بگیره ولی با کاهو و کلم و بادنجان برگشت ... صبحانت رو کم و بیش خوردی ... بابا گفت بریم بیرون ؟ که من گفتم : کاهو و بادنجان خودشون نمیتونن خودشونو جابجا کنن !!!!!! نمیدونم این جمله رو از کجام دراوردم !!!!! کلی به این حرفم خندیدیم ... بعدش شما با بابا رفتی بیرون و منم موندم کاهو شستم و بادنجان سرخ کردم و ناهار پختم ... البته هنوز کارام نصف نشده بود که برگشتید !! ... انگار بیرون بدون من بهتون خوش نمیگذره که زود برمیگردید ... کارام که تموم شد بردمت حمام ... ذوق میکردی که میخوای بری حمام و هی میگفتی حَــــموم ... ناهار پهن کردم ...
نویسنده :
نانا
17:56




