شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 261 مامانی برای بهداد

   *** شکوفه ی زندگی من *** ٦٥٩ . شنبه : بابا صبح رفت نون بگیره ولی با کاهو و کلم و بادنجان برگشت ... صبحانت رو کم و بیش خوردی ... بابا گفت بریم بیرون ؟ که من گفتم : کاهو و بادنجان خودشون نمیتونن خودشونو جابجا کنن !!!!!! نمیدونم این جمله رو از کجام دراوردم !!!!! کلی به این حرفم خندیدیم ... بعدش شما با بابا رفتی بیرون و منم موندم کاهو شستم و بادنجان سرخ کردم و ناهار پختم ... البته هنوز کارام نصف نشده بود که برگشتید !! ... انگار بیرون بدون من بهتون خوش نمیگذره که زود برمیگردید ... کارام که تموم شد بردمت حمام ... ذوق میکردی که میخوای بری حمام و هی میگفتی حَــــموم ... ناهار پهن کردم ...
12 بهمن 1392

یادداشت 260 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 652 . شنبه : دیشب بد خوابیدی فک کنم گرمت بود ... ضبحانت رو هم خوب نخوردی...ظرفای صبحانت رو شستم و رفتیم خونه خاله برا خوشگلاسیون ... اولین بار بود پیاده دستت رو میگرفتم ... راه پنج دقیقه ای  بیست دقیقه طول کشید خاله اینا ناهار نخورده بودن ... سفره انداختن که ناهار بخورن و ما هم نشستیم سر سفره و شما با اشتها غذا خوردی ... اونم چی ؟ شویدپلو که اگه من تو خونه درست کنم بیشتر از دوتا قاشق نمیخوری !!!!! بعدش تو سرگرم بازی شدی و من و دخترخاله هم رفتیم سراغ کارمون ...تا کارمون تموم بشه و بیاییم خونه ساعت پنج بود ...  تو خوابیدی و من به خونه رسیدم و وسایل شام رو حاضر کردم و تازه دراز کشیده بودم کنارت که بابا رسید ...
4 بهمن 1392

ما هم سه ساله شدیم.......

سه ساله شدیم .... به همین زودی .... رفتم و اولین پستم رو خوندم .... و چیزی جز سپاسگذاری از خدا جونم توی ذهنم نیومد .... هرچند اونروزا رنگ و لعاب پستام بیشتر بود ولی حال و هوای الان وبلاگمون قشنگتره .... و همش بخاطر حضور شما شکوفه ی بهاریه ....  ممنونم که هستی بهدادم .... از همه ی خوانندگان وبلاگم هم ممنونم ... چه اون دوستای خوبی که با نظراتشون بهم انگیزه نوشتن میدن و چه اون دوستای مهربونی که خواننده خاموشن ...  امیدوارم تو همه ی خونه ها شادی مهمون باشه ... تو خونه ی کوچیک ما هم روزای شاد پایدار باشه  همین ‌... ...
30 دی 1392

یادداشت 259 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** ٦٤٤ . جمعه : دیشب بعد از رفتن مامان بزرگ براش زنگ نزده بودم ... صبحانت رو که دادم زنگ زدم برای مامان بزرگ تا حالش رو بپرسم ... یه کم ناراحت بود و وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که دیروز خونش رو دزد زده .... هرچی پول و طلا بوده برده ... درست همون تایمی که مامان بزرگ اومده بوده خونه ما ... ناراحته پول و طلای خودش نبود انگاری خاله 1 هم یه مقدار پول داشته اونجا و مامان بزرگ بیشتر ناراحت پولای خاله بود که امانت بوده دستش ... پلیس هم اومده و صورت نوشته و رفته ... اگه بدونی چقدر حالم بد شد از شنیدن این خبر ... بازم خداروشکر کردم که اون لحظه مامان بزرگ خونش نبوده ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش میومد ... بعد از اینکه ت...
27 دی 1392

یادداشت 258 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 638 . شنبه : برات ناهار پلو و خورشت اوردم که نخوردی ... منم برای خودم سوپ داغ کردم تا بخورم که در کمال تعجب سوپ منو خوردی .. اونم همشو !!!!!! البته چند تا تیکه مرغش رو نخوردی و گذاشتی برا من ... نوش جونت ... بعدش هم خوابیدی ... منم ولو بودم کنارت ... تا بابا اومد ... بابا هم دراز کشید تا بخوابه که تو بیدار شدی .. اونم با بدخلقی ... تا آخر شب همینجور الکی بهونه میگرفتی ... * خداروشکر که مریض نشدی .... منم خوبم ... 639 . یکشنبه : خداروشکر بعد از مدتها دیشب راحت راحت خوابیدم ... تو هم خوابیدی ... فقط یهویی نصفه شب بیدار شدی و اومدی چسبیدی به من و دقیقا زیربغل من خوابیدی و لنگت رو هم انداختی رو شیکمم !!!! .. ال...
19 دی 1392

یادداشت 257 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی نارنجم *** 632 . یکشنبه : وای که چقدر دیشب بد خوابیدی ... نمیدونم گرمت بود یا چی ؟ هی بیدار میشدی و بالا سرم مینشستی و ادای گریه درمیاوردی !!! خلاصه که هر دومون کلافه شدیم تا صبح شد ... ساعت 11 بیدارباش دادی ... صبحانمون رو خوردیم و رفتیم غذاپزون ... مثل همیشه زیر پای من مشغول بازی شدی ... تا کارمون تموم بشه و ناهارت رو بخوری دوباره وقت خوابت بود ... خوابیدی .. منم یه کم کتاب خووندم ... بابا که اومد هنوز خواب بودی ... یه کم با بابا اختلاط کردیم ... بیدار که شدی و دیدی من و بابا کنار هم هستیم حسابی خلقت تنگ شد !!! .. شدی هووی من !!!! تا بابا از کنارم رد میشه عکس العمل نشون میدی !!! چه برسه که کنارم بشینه ... خلاصه که از ...
13 دی 1392

یادداشت 256 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهاری من *** 625 . یکشنبه : دیشب تا نزدیک صبح بیدار بودم و عکسا و فیلمات رو با ترس و لرز خالی کردم تو هارد ... البته بیشتر داشتم تماشا میکردم عکسای نینی بودنت رو ... اونم با یه لبخند گنـــــــــــــــــده روی لبم ... ساعت از 4 گذشته بود که خوابیدم ... ساعت 11 بیدار شدم و آماده شدم برم آز بدم ... تو هنوز خواب بودی ... یکساعتی رفت و برگشتم طول کشید .. خونه که رسیدم صبحانت رو خورده بودی ... من و بابا هم صبحانه خوردیم ... اینقدر ازم بد خون گرفته بود که تمام رگم درد میکرد !!!!!! ... بابا گفت بریم بیرون ... داشتم لباسات رو تنت میکردم و تقریبا آماده رفتن بودیم که یهو چشمت افتاد به لب تاب و گیر دادی که روشنش کنیم ... منم لباسات...
7 دی 1392

یادداشت 255 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 618 . یکشنبه : بابا صبح خواب موند و هول هولکی رفت اداره ... اصن سابقه نداشته !!!! ... ما تا 12 خواب بودیم و بعدش صبحانه خوردیم و من رفتم غذا پختم و تو لای پای من بازی کردی ... چند باری هم دعوامون شد !! خداروشکر این دو روز خوب غذا میخوری و من لذت میبرم ... ناهارت رو خوردی و خوابیدیم .. بابا دیرتر از معمول اومد .. بالاخره هارد گرفت برامون تا لب تاب نفس بکشه ... و البته کتابایی رو که بهش سفارش داده بودم رو ... بیشترش مال من بود و دوتا هم مال شما که فعلا مناسب سنت نیست و گذاشتیمشون کنار ... یه آلوماولت هم خریده بود که کلی براش خندیدیم ... این به تلافی یه بافت و شلواریه که دیروز برا خودش گرفته بود !!! ... امشب...
30 آذر 1392

یادداشت 254 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من ***   اول از دیشب بگم ...بابا که اومد رفتی جلو در وایسادی و زودتر از خود بابا کیفش رو دیدی !!!!!!!! اینقدر به این صحنه خندیدم که نگو ... از وقتی بابا لباساش رو عوض کرد تا موقع خواب در حال حرف زدن بودیم ... چقدر هم چشمامون چر از اشک شد و از هم قایمش کردیم ... بابایی چکمه هات رو هم از شمال اورد .. خیلی خوشگل و دخترونه بود !!! دورش هم خز داره و نازه ولی نذاشتی پات کنم ! ... حالا سر فرصت پات میکنم و عکس میگیرم محض یادگاری ! * از بدو تولدت با دارو خوردن مشکل داشتی ... اما این مدت موقع دارو خوردن بابا تو رو بغل میکرد و دستات رو نگه میداشت و تو به هوای بازی دهنت رو باز میکردی و من شربتت رو میدادم ...&nbs...
23 آذر 1392