شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 253 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج زندگی من *** 609 . جمعه : دیشب تا خود صبح بارون بارید و من از صداش لذت بردم ... ساعت 10 بیدارباش دادی و صبحانه خوردیم ... هوا ابریه و بارون هم میاد و میره ... آماده شدیم تا بریم بیرون ... رفتیم داروخانه و تو با دیدن داروخانه چی که روپوش سفید داشت گریه کردی ... داروت رو گرفتیم و از داروخانه زدیم بیرون که یهو بارون گرفت .. اونم شدیــــــــــــــد ... رفتیم تو ایستگاه اتوبوس اون نزدیکی تا بارون کم بشه ... من گفتم بریم خونه ولی بابا گفت بذار بهداد هوا بخوره ... رفتیم سمت فروشگاه که لااقل بتونی به کم راه بری ... فروشگاه هم خلوت بود .. خریدی هم نداشتیم .. تو یه کم قدم زدی و بعدش همراه بابا رفتی شهربازی فروشگاه و از دیدن...
19 آذر 1392

یادداشت 252 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی نارنجم *** ادامه ی دیروز : ساعت 6 بیدار شدی و اماده شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ ... نوه دایی بابا هم اونجا بود و تو باهاش حسابی بازی کردی ... بعدش اناهیتا هم اومد و حسابی شلوغکاری کردین ... منم تونستم به خاله کمک کنم .. طفلکی حسابی خسته بود ... مهمونم که همینجور میومد و میرفت ... خلاصه که ما قرار بود زود بلندشیم و بیاییم ولی تا 12 موندیم .. کیک هم نخریدیم !!!!!!!!!!!!!!!! بعدش هم دایی ما رو رسوند خونه و تو هم 1 خوابیدی 601 . پنجشنبه : بعد از صبحانه آماده شدیم تا بریم خونه مامان بزرگ ... خونه خلوت تر شده بود ... تو سرگرم بازی بودی و بابا هم فوتبال تماشا میکرد ... من و مامان بزرگ و خاله 1 هم تو حیاط حلوا در...
14 آذر 1392

یادداشت 251 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار م *** 593 . چهارشنبه : هوا حسابی ابریه و من دلم ددر میخواد ... اما نمیشه .. از صبح که بیدار شدی سرفه میکنی ناجور و آبریزش داری ... به ناچار تو خونه موندیم ... از عصر بارون باریدن گرفت تا آخر شب ... تو هم خوب بودی و گاهی که بینیت میگرفت سر من دعوا میکردی و داد میکشیدی !!!!! بیچاره من !!!!! 594 . پنجشنبه : بابا که رفت اداره .. ما هم تا لنگ ظهر خواب بودیم ... از ساعت 9 به بعد هر نیم ساعت بیدار شدم و دیدم هوا ابریه و تو هم مست خوابی منم سرمو میکردم زیر پتو و میخوابیدم تا نیم ساعت بعد !!!!!!! صبحانت رو که خوردی من رفتم سراغ ناهار پختن ... برات سوپ گذاشتم تا گلوت نرم بشه و سرفت کم بشه ولی اینقدر بدمزه شد که خودمم نتونستم ...
6 آذر 1392

پسرم ...

   پسرم ... پسر خوبم ... پسر ِخوبم ؛ میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی... میای وایمیستی جلوی من و پدرت و از دخترکی میگی که دوسش داری .... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق , که تو حاصلِ عشقی ... پســـرم... پــدرت برای تو حرف هایی داره... حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره... عزیزِ دلم ؛ یک وقتهایی زن ِ بی حوصله و اخموست روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتُ صدامیکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله" و اون میزنه زیر گریه.... زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم... موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت ...
1 آذر 1392

یادداشت 250 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 584 . دوشنبه : ساعت 9 بیدار شدم و چمدونا رو جمع کردم ... منتظر بودم تا بیدار بشی و صبحانت رو بدم ... 9:30 بیدار شدی ... صبحانه پنیر خالی خوردی ... منم وقت ناز کشیدنت رو نداشتم ... ساعت 10:30 رفتیم ترمینال ... زودتر از همیشه بیدار شدی و نق نقویی ... برا همین هم تا توی ماشین نشستیم و راه افتادیم خوابیدی ... بیدار هم که شدی خوب بودی و با اسباب بازیهات بازی میکردی ... ساعت 6 بود که رسیدیم ... ناهار نخورده بودیم .. برا همین هم مامان بزرگ سفره انداخت برامون و شام رو زودتر خوردیم .... تو هم باهاشوون خیلی غریبی نکردی ... عمه 1 و عمه 3 اومدن تا با مامان بزرگ برن هیئت ( هرشب میرن ) ... تو هم با دختر عمه 3 دوست بودی و با...
28 آبان 1392

یادداشت 249 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** 580 . پنجشنبه : دیشب دلم به قدر دنیا گرفته بود ... نمیدونم چرا ... مدام تو جام وول زدم تا تونستم بخوابم ... صبح بابا که رفت اداره .. ما هم مثل همیشه بودیم ... امروز هم تلویزیون رو روشن نکردیم ... بهونش رو نگرفتی ... یه کم توپ بازی و یه کم ماشین بازی کردیم ... بعدش کارتات رو اوردم و تو بهتر از قبل بودی ... چند تا از حیوونا رو با هم تمرین کردیم ... من اسمشون رو گفتم و تو تکرار کردی به زبون خودت ... جوجه : جوجو ... گربه : پیشو ... مرغ : غ ! ... این بازیمون بیشتر از 10 دقیقه هم نشد !! منم کارتها رو گذاشتم پیشت و رفتم و تو باهاشون بازی کردی !! و با خودت حرف میزدی ... بعدش یه کم نقاش...
19 آبان 1392

یادداشت 248 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 573 . پنجشنبه : فکر کنم مثل همیشه بودیم !!!!!!!!! مامانم رفته شمال ... ٥٧٤ . جمعه : بابا که رفت اداره .. ما هم تا 12 خواب بودیم .. هوا حسابی ابری بود و خواب میچسبید ... صبحانت رو دادم ... ناهار هم داشتی .. بعد از صبحانه توپات رو اوردی و با هم توپ بازی کردیم ... ناهارت رو دادم و تو سرگرم بودی و من فیلم تماشا میکردم ... بعدش هم خوابیدی ... بابا که اومد هنوز خواب بودی .. من و بابا رفتیم تو اتاق کوچیکه و چای خوردیم و حرف زدیم .. ساعت 7 بیدار شدی و یه کم کیک خوردی .. بابا گفت بریم بیرون ... رفتیم خونه مامان بزرگ ...  برام انار دون کرده بود و گذاشته بود تو یخچال و سفارش کرده بود برم بردارم ... خونه ی پدری ب...
15 آبان 1392

یادداشت 247 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج مامان *** 565 . چهارشنبه : بعد از صبحانمون رفتیم فروشگاه ... فقط بخاطر اینکه تو توی حیاط فروشگاه بتونی راه بری ... خداروشکر خلوت بود و تو تمام مسیر حیاط تا ورودی فروشگاه رو راه رفتی .. اونم با یه غرور خاصی !!!!! ... توی فروشگاه هم دلت میخواست راه بری ولی بابا نذاشت چون خیلی سنگاش لیز بود و مدام میخوردی زمین .. برا همین هم نشستی تو چرخ دستی و ما دور دور کردیم ... زود خسته شدی و دوباره اومدی پایین ... من برا خودم دور میزدم و بابا دنبال تو بود !!!! چون هر مسیری که دلت میخواست رو میرفتی و حاضر نبودی دستت رو بدی به بابا !!! ... یک ساعتی اونجا بودیم و دوباره اومدیم تو حیاط و تو دوباره کل راه رفتی ... بعدشم اومدیم خ...
8 آبان 1392