یادداشت 253 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنج زندگی من *** 609 . جمعه : دیشب تا خود صبح بارون بارید و من از صداش لذت بردم ... ساعت 10 بیدارباش دادی و صبحانه خوردیم ... هوا ابریه و بارون هم میاد و میره ... آماده شدیم تا بریم بیرون ... رفتیم داروخانه و تو با دیدن داروخانه چی که روپوش سفید داشت گریه کردی ... داروت رو گرفتیم و از داروخانه زدیم بیرون که یهو بارون گرفت .. اونم شدیــــــــــــــد ... رفتیم تو ایستگاه اتوبوس اون نزدیکی تا بارون کم بشه ... من گفتم بریم خونه ولی بابا گفت بذار بهداد هوا بخوره ... رفتیم سمت فروشگاه که لااقل بتونی به کم راه بری ... فروشگاه هم خلوت بود .. خریدی هم نداشتیم .. تو یه کم قدم زدی و بعدش همراه بابا رفتی شهربازی فروشگاه و از دیدن...
نویسنده :
نانا
16:05




