شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 173 مامانی برای بهداد

شکوفه ی نازم اصلا دلم نمیخواد یادداشت هات تبدیل به هفته نوشت بشه ... ولی ناخواسته میشه ... ببخشم عزیزم شنبه : در پی تصمیم خونه تکونی مامانی ! امروز صبح بعد از بیدار شدن رفتیم توی اتاق کوچیکه و هر قسمتی که رو که میشد رو مرتب کردیم ... البته خیلی سخت بود .. چون شما دلت نمیخواست مامانی کار کنه و خسته بشه و دوست داشتی بازی کنیم ... منم یه کم کار میکردم یه کم با تو بازی میکردم ... تا عصری یه کارایی رو انجام دادیم و وقتی بابایی اومد هم تو رو تحویلش دادم و بقیه کارارو کردم ... چقدرم کار بود !!!!!!!!!!!!! چقدرم هم همه جا خاک داشت ...خوب معلومه دیگه ... وقتی خونه رو 6 ماه ول کنی به حاله خودش همین میشه ... تا ساعت 11 مشغول بودم و جاروی آخر رو...
18 مهر 1391

یادداشت 172 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنجم اول از همه بگم که مامانی دیشب ناپرهیزی نکرد و نتونست زود بخوابه ... البته شما یکسره تا ساعت 10 صبح خوابیدی !!!!!!!!!!!! و من هنوزم که بهش فکر میکنم متعجب میشم از خوابه 14ساعته ی شما !!!! البته یه کم بهت حق میدم سه روز پشت هم رفتی مهمونی و کلی آدم دیدی و معلومه که حسابی خسته شدی !!!!! شنبه :دیشب بارونی بارید که نگو و نپرس ...اولین بارونه پاییزی ... منم که برا شیر دادنت بیدار شده بودم محو تماشای بارون شدم ... البته صبح که بیدار شدیم  انگار نه انگار که بارون باریده بوده !! از بس که زمین عطشناک بوده توی تابستون ... خداروشکر غرغرات کمتر شده ... البته فکر میکنم درد لثه هات برات عادی شده که دیگه غرش رو نمیزنی ...
14 مهر 1391

یادداشت 171 مامانی برای بهداد

شکوفه ی کوچولوم پنجشنبه : ظهر مامان بزرگ زنگ زد و گفت امشب جلسه ... بابایی امروز خونست ... قرار شد ما بریم خونه مامان بزرگ بابایی هم بره حرم .. امشب شب میلاد امام رضاست ... ساعت 6 بود که بابایی ما رو رسوند خونه مامان بزرگ و خودش رفت ... تا ساعت 9 معطل بودیم ... البته من و تو یه چرت خوابیدیم ... بعدشم که سرمون جمع شد و حرف زدیم و اینا ... شما هم خیلی آقا بودی ... البته دایی1 رو با بابایی اشتباه گرفته بودی و وقتی از کنارت رد میشد و بغلت نمیکرد کلی لب ورمیچیدی براش !!! لوووووووسه مامان آخر شب هم همراه خاله 3  و همسرش اومدیم خونه جمعه : مامان بزرگ زنگ زد و گفت دارن میرن سرخاک ... ولی من خییییییلی خوابم میاد و نتونستم برم ....
7 مهر 1391

یادداشت 170 مامانی برای بهداد

فرشته ی نازم یکشنبه : دیشب خیلی خیلی بد خوابیدی ... دوبار با جیغ و گریه پاشدی .. بار اول گفتم شاید دلت درد داره .. ولی بار دوم اینقدر هق هق زدی که اشکم در اومد ...بعدشم به این نتیجه رسیدم که هر روزیکه باهات بداخلاقی میکنم شبا شما خواب بد میبینی و جبغ میزنی !!!!! فرشته ی کوچولوی من .. فکر میکنم لاغر شدی ... یه دلیل محکم دارم برا این فکرم .. قبلا وقتی رو دستم میگرفتمت و میبردمت بالا زورم نمیرسید ولی الان خیلی راحت میبرمت و اون بالا بالاها نگهت میدارم !!!! و بعدش کلی حرص میزنم که این بچه چرا اینقدر سبک شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوشنبه : بیحوصلم ... دیشب ساعت 11 خوابیدی و امروز 9 پاشدی ... خوابم نمیاد ولی بیحوصلم ... تا عصری همی...
5 مهر 1391

یادداشت 169 مامانی برای بهداد

پاییز شروع شد و امروز اوله مهر ماهه !! یعنی مدرسه ها باز شد ... و از این به بعد میتونیم بدون سر و صدای بچه های توی کوچه بخوابیم !!!!!!!!!! ... از مدرسه خاطره ی خاصی ندارم .. از بس که سرم تو کتاب بوده !!!!! البته تغییر فصل برای کسایی که محصل و دانشجو تو خونه ندارن معنی نداره !!! حتی برای اونایی که کارشون مثل کاره بابایی هست هم معنی نداره ... چون تعطیل و غیر تعطیل و آخر و اول هفته و بهار و پائیز نداره !!! ولی با همه ی اینا تغییر فصلها قشنگه ... امروز از پنجره که نگاه میکردم یه عالمه دانش آموز رد میشد ... و من دلم پر کشید به اون روزی که میخوام تو رو ببرم مدرسه ............................................ امروز 169 ر...
1 مهر 1391

یادداشت 168 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من یکشنبه : سرم درد میکنه .. چند روزی هم هست که دست چپم بدجور درد میکنه ( چون همش همین ور مامانی سوار میشی !!) ... پهلوی چپم هم گرفته ناجور ... کلا امروز دردناکتر از همیشه ام !!!! بابایی هم که ادارست ... و این یعنی یه روز سخت برا مامانی ... از صبح که بیدار شدی کلی بازی کردیم .. یه کم هم لالا کردیم که به همت دوره گردا و موتوریهای گرامی بیشتر بدخواب شدی!!!! بعدشم که بابایی اومد و مامانی تازه رت سراغ ناهار پختن ... ساعت 5 عصر !!!... دوشنبه :دیروز تو کتاب خوندم که غرغرات و جیغ جیغات تا یه حدی طبیعیه ... و یه کم خیالم راحت شد ... حالا که از این رفتارای طبیعی انجام میدی یه تکونی هم به خودت بده .. غلت که نمیزنی هیچ به پهلو هم...
31 شهريور 1391

یادداشت 167 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من چهارشنبه : کله ی صبح با بابایی کلی خندیدیم ... اونم به سوژه ی پسر همسایه !!( یه رازه ) ... بعد از بیدار شدنت رفتیم حمام ... امروز برای اولین بار نشوندمت ... یعنی پشتت بالش گذاشتم و تو هم نشستی ... اینقدرم ذوق کردی که نگووووو ... فکر کنم باید کم کم آمادت کنم واسه نشستن !!! ... نکته ی مهم اینه که تمام مدتی که نشسته بودی اصلا غر نزدی ... بعدش جونم برات بگه که کار دیگه ای نکردیم تا شب که خوابیدیم ! پنجشنبه : کله ی صبح پاشدی ... یعنی ساعت 10 !!!!!!! دیشب 2 خوابیده بودی و حالا بیداری نمیدونم چرا ... یه کم بازی کردیم ولی نخوابیدی ... منم که خسته بودم .. چون دیشب تا آخرین لحظه که چشمات بسته بشه تو بغلم بودی ... بابایی ...
25 شهريور 1391

یادداشت 166 مامانی برای بهداد

شکوفه ی ناز بهاری دوشنبه : امروز صبح که بیدار شدم دیدم به پهلو خوابیدی !! کلی قربون صدقت رفتم ... بعدش روز خسته کننده ای رو شروع کردیم .. بابایی همش به یخچال گیر میده منم به بابایی !! آخرشم بحثمون شد !!!  بعدشم من کلی بغض داشتم .... توهم همینجوری غرغرو بودی ... همش هم دلت میخواست توی بغل مامانی باشی !!! عصری خاله زنگ زد و گفت فردا عصر شوهرش میره شمال و ماشینش خالیه اگه دوست دارید بیایید ... بعدشم شوهرخاله به بابایی زنگ زد و همینو گفت ... بعدشم من و بابایی کلی دلمون میخواد بریم ... همینجور هی میگفتیم بریم یا نریم که دوست بابایی زنگ زد و گفت بابایی فردا به جاش بره اداره !! و در نهایت تعجب من بابایی قبول کرد و این یعنی سفر احتمال...
21 شهريور 1391

یادداشت 165 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامانش پنجشنبه : مامان بزرگ و خاله 1 و خاله 3 امروز میرن شمال ... و من این شکلیم !!! از دیشب قرار گذاشتیم با بابایی که امشب بریم خونه دایی 1 و 2 ... حالا بماند که از صبح نذاشتی من هیچکاری کنم ... همش دلت میخواست منو ببینی .... یا توی بغلم باشی ... خلاصه بابایی که عصری اومد به دایی 2 زنگ زدم و دیدم که جایی مهمونی هستن ... بعدش به دایی 1 زنگ زدم و گفتم داریم میاییم پیشتون ... آماده شدیم و رفتیم ... سر راه هم یه کیک خوشگل گرفتیم ... اخه امروز سالگرد ازدواج دایی 1 بود ... راه یه ربعی رو یک ساعته رفتیم ... بخاطر ترافیک بیخوده شب جمعه !!!! از طرفی هم دخترخاله 1 امشب انتخاب واحد داره و سرخوش پاشده رفته شمال و برام اس زده که ما ت...
19 شهريور 1391