فقط 1 روز مونده !!
شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ١ روز مونده ... فقط ١ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت باید بگم که اصلا" باورم نمیشه !!!!!!!!!!!!! صبح که بیدار شدم وسایلمون رو چک کردم ... بعدشم یه کم به سر و وضع خونه رسیدم و یه دوش گرفتم ... بابایی هم توی همه ی لحظه ها کنارم بود ... عصری مامان بزرگ یه سر اومد پیشمون و رفت ... ما هم قرار شد غروب بریم خونش ... ساعت 7 آماده شدیم ... بابایی من رو از زیر قران رد کرد و رفتیم ... توی راه هم همش چشمم به آسمون بود و با خدا حرف میزدم ... دلم گرفته بود ... استرس هم داشتم ... و یه عالمه حسه دیگه که نمیدونم اسمشون چی بود ولی بود !!!!! خاله 3 خونه مامان بزرگ بود ...
نویسنده :
نانا
23:48


