شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

فقط 1 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ١ روز مونده ... فقط ١ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت باید بگم که اصلا" باورم نمیشه !!!!!!!!!!!!! صبح که بیدار شدم وسایلمون رو چک کردم ... بعدشم یه کم به سر و وضع خونه رسیدم و یه دوش گرفتم ... بابایی هم توی همه ی لحظه ها کنارم بود ... عصری مامان بزرگ یه سر اومد پیشمون و رفت ... ما هم قرار شد غروب بریم خونش ... ساعت 7 آماده شدیم ... بابایی من رو از زیر قران رد کرد و رفتیم ... توی راه هم همش چشمم به آسمون بود و با خدا حرف میزدم ... دلم گرفته بود ... استرس هم داشتم ... و یه عالمه حسه دیگه که نمیدونم اسمشون چی بود ولی بود !!!!! خاله 3 خونه مامان بزرگ بود ...
18 فروردين 1391

فقط 2 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٢ روز مونده ... فقط ٢ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت فکر اینکه 2 روز فقط 2 روزه دیگه مهمون دله مامانی هستی خیلی هیجان داره !!!!!!!!!! امروز خیلی خسته شدیم .. همش مشغول بودیم ... بابایی که رفت اداره ما خوابیدیم ... بعدش بیدار شدیم و رفتیم آرایشگاه تا خودمون رو خوشگل موشگل کنیم ... بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگ تا از اونجا بریم دکتر... امیر هم اونجا بود و کلی درباره تو از من سوال پرسید !! ... تا عصری اونجا بودیم و بعدشم رفتیم پیش خانوم دکتر تا ویزیت آخر رو انجام بدیم ... وزنم 85 .. فشارم 14 روی 10 ... سونو هم شدیم که خانوم دکتر گفت نینیمون کاملا" رسیده !!! بعد...
17 فروردين 1391

فقط 3 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٣ روز مونده ... فقط ٣  روز تا بغل کردنت خدایا شکرت دیشب خاله اینا اومدن و تا آخر وقت به گپ زدن گذشت ... عمو جون هم تشریف نیآوردند !! خاله کلی دلداریم داد و دلم رو آروم کرد ... صبح که بیدار شدم برا نماز دیگه خوابم نبرد .... هر چند قبلش هم بیدار بودم ... همش فکر و خیال میومد تو سرم ... البته یه کم ترس هم بود ... آخه من تا حالا توی بیمارستان بستری نبودم !! و این یه کم منو نگران میکنه ... البته کاری از دستم بر نمیاد و فقط باید توکلم به خدا باشه که برام راحت بگذره ...   بابایی صبح گفت که برای چند روز اول میریم خونه مامان بزرگ ... ولی&...
16 فروردين 1391

فقط 4 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٤ روز مونده ... فقط ٤  روز تا بغل کردنت خدایا شکرت صبح بابایی رفت اداره ... منم تا ساعت 11:45  دقیقه خواب بودم ... البته تو این چند ساعت بابایی 2بار زنگ زد و یکبار هم مسیج داد که برم خونه مامان بزرگ ... ولی من گفتم نه ... با صدای زنگ در بیدار شدم ... خاله 3 بود ... میخواست بره دنبال دخترش مدرسه و تو راه اومده بود به من سر بزنه ... یه کم نشست و ساعت 12:10 رفت ... منم صبحونه خوردم و دوباره رفتم زیر پتو ... امروز اصلا" حوصله ندارم ... دلم گرفتست ... فکرم مشغوله ... اینکه برنامه ای برای بعد از زایمانم ندارم اعصابم رو خرد میکنه .... اینکه نمیدونم خونه ی خودم می...
15 فروردين 1391

فقط 5 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٥ روز مونده ... فقط ٥ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت دیشب ساعت 12 ... داشتیم آماده میشدیم برای لالا ... گوشی بابایی زنگ خورد ...عموجونت پشت خط بود و گفت که داره میاد خونمون ... !! برق از چشمانمون پرید !! مشغول جمع و جور کردن رختخوابا شدیم ...چایی دم کردیم ... میوه آماده کردیم و منتظر موندیم تا عمو بیاد ... عمو ساعت 1 اومد ... چایی شیرینی که نخورد فقط یه میوه خورد و بعدشم خوابید ... منم مجبور شدم تنهایی تو اتاق بخوابم ... صبح هم ساعت 7 عمو رفت سرکار ... بعد از رفتن عمو من و بابایی دوباره خوابیدیم ... بعد از صبحونه  بابایی بخاریمون رو جمع کرد و همراه میز و صند...
14 فروردين 1391

فقط 6 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٦ روز مونده ... فقط  ٦ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت امروز سیزده بدره و بالاخره میتونیم سبزه ی عیدمون رو بندازیم دور !!! اون چند روزی که من سرماخورده بودم و خونه مامان بزرگ بودم بابایی به سبزه جون آب نداده بود و طفلک خشک شده بود !!!!!!! ولی من دلم نمیومد بندازمش دور ... حالا امروز وقتشه !! البته از مراسم سیزده بدر همین یکی رو ما اجرا میکنیم !!! مامانی از صبح در حال پروو لباس بوده ... هرچی توی لباسام میگردم یه لباس مناسب برای دید و بازدیدهای بعد از تولدت پیدا نمیکنم ... فکر کنم چاق شدم !!!! بابایی هم اولش داشت فیلم نگاه میکرد اما بعد که فیلم تموم شد یهو رفت ...
13 فروردين 1391

فقط 7 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٧  روز مونده ... فقط ٧ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت صبح بعد از خوردن صبحانه بابایی پیشنهاد داد تا بریم خونه مامان بزرگ !!! فکر کنم بارونه دیشب تاثیر مثبتی روش داشته !!! شال و کلاه کردیم و رفتیم ... دایی 1 هم اونجا بودن ... یه کم نشستیم بعدش بابایی و دایی جون رفتن سراغ تفنگ بازی !!!!!!! حسابی سرگرم بودن ... همش هم دایی برنده میشد !! خوب چند سالیه که تمرین داره ... تا ساعت 2 مشغول بازی بودن و منم یه صندلی گذاشته بودم و نگاشون میکردم ... ناهار خوردیم ... بعدش خاله 3 اومد ... یه کم گپ زدیم و خاله هی ذوق میکرد که داره به لحظه ی چلوندن تو نزدیک میشه !!!!!...
12 فروردين 1391

فقط 8 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم 8 روز مونده ... فقط 8 روز تا بغل کردنت خدایا شکرت امروز هوا حسابی ابریه ... گاهی هم بارون میاد ...خداروشکرحالت خوبه حسابی ... از صبح داری میپری بالا و پایین ... گاهی هم که آروم میشی شیکم مامان رو به اشکال مختلف در میاری ... ولی من تا لنز دوربین رو باز میکنم که ازت عکس بگیرم زودی قایم میشی !!! امروز بقیه ی لباسات رو شستیم ... بابایی آبکشی میکرد منم پهنشون میکردم ... خیلی حال داد ... مخصوصا لبخند گنده ی بابات !!!!!!! گاهی هم بلند میخندید و وقتی ازش میپرسیدم چی شد میگفت هیچی !!!!!!!! فکر کنم قند تو دلش آب میشد !!! صبح بابایی یه سوال جالب ازم پرسید ... همینج...
11 فروردين 1391

فقط 9 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم ٩  روز مونده ... فقط ٩ روز تا بغل کردنت خدایا شکرت  دیشب که بابایی برگشت با هم کلی کار کردیم ... وسایلا رو جابجا کردیم و اینا ... تا ساعت 10 شب ... البته من که بیشتر نقش راهنما رو داشتم !! و فکم خسته شده بود از حرف زدن !! ولی با این حال من خسته تر از بابایی بودم ... برا همینم تا کارمون تموم شد یه دستی به سروگوش آشپزخونه کشیدم و دراز کشیدم ... حتی حال نداشتم هندونه ای رو که بابایی برامون گرفته بود رو بخورم !!!!!!!! امروز صبح بعد از نماز دراز کشیدم تا بخوابم ... یهو چنان لگد جانانه ای به مامان زدی که برق از چشمام زد بیرون و منم مجبور شدم...
10 فروردين 1391

فقط 10 روز مونده !!

شکوفه ی بهار نارنج مامان ... نینی گولوی مامان ... بهدادم 10 روز مونده ... فقط 10 روز تا بغل کردنت خدایا شکرت  از دیشب تا حالا شیطنتت گل کرده  ... چون همش داری برای مامان ناز میدی و هی مامان رو نگران میکنی ...منم که نفسم به تکونای تو بنده ... امیدوارم این کارت بخاطر کم بودن جات باشه و سلامت باشی ... امروز مهمون داشتیم ... خاله 3 و خانواده اومدن خونمون ... تخم مرغ امسال که به بچه ها میدم خیلی ذوق زدشون میکنه ... آخه خوشگله ... عکسش تو  سفره هفت سینمون هست ... از صبح کمردرد داشتم ... هی ولو میشدم اینور و اونور ... بابایی هم هی میگفت فکر کنم امروز بریم بیمارستان !! و منم خندم میگرفت از اینکه بابا...
9 فروردين 1391