یادداشت 239 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنجم *** ٥١٣ . یکشنبه : کله سحر ساعت 6 بیدار شدی و با دیدن جارودستی فوری از جات بلند شدی و رفتی سراغش ... داشتم از خواب بیهوش میشدم ... شروع کردی به جارو کشیدن ملحفه ها !!!!!!! بابا هم بیدار شد ... خلاصه که تا دوباره خوابت کنم ساعت 7:30 بود ... ساعت 12 بیدار شدی و صبحانه خوردیم ... بابایی تا آخر هفته مرخصی داره ... دلش میخواد بره شمال .. منم میگم برو ولی خودش هی دل دل میکنه ... آخرش هم نرفت دیگه راه رفتنت خیلی خوب شده ... تا 2 متر رو راحت میری ... البته گاهی هم میخوای تند تند بری که میخوری زمین و خندت میگیره 514 . دوشنبه : امروز تعطیله ... بعد از صبحانه زنگ زدم برا مامان بزرگ تا برا ناهار بری...
نویسنده :
نانا
23:54




