شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 232 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** دیروز که بابا اومد خونه دست پر بود ... رفته بود برات پوشک بگیره از بازار ... چند تا هم اسباب بازی گرفته بود ... یه دونه عروسک پووووو که گــــــنــــــــــــدست و تو عاشقش شدی و یه سری آجر خونه سازی بزرگ ... و یه تلفن موزیکال .. دستش درد نکنه ... تا آخر شب با اسباب بازیهای جدیدت سرگرم بودی 457 . یکشنبه : دیشب هم برای خوابیدن خیلی اذیت کردی .. نمیدونم چت میشه مادر که یهو اینجوری بیدار میشه و بیتابی میکنی و بدخواب میشی ... تا ساعت 5 صبح در حال جابجاشدن رو تشک من و بابا و خودت بودی ... صبح که بیدار شدم دیدم بابا رفته اونور تنها خوابیده و تو رو جای بابا هستی و من رو جای تو !!!!!!!!!!!!!!!!! ... ساعت 10 ...
19 تير 1392

یادداشت 231 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنجم *** 449 . شنبه : از صبح که بیدار شدیم مشغول جمع و جورم ... نمیدونم چرا هی کار اضافه میشه !!!! ... صبحانه خوردیم و من و تو و بابا همش ولو بودیم !!!!!!! ... عصری رفتیم بازار و من یه کیف و کفش قــــــــــــــرمـــــــــــــــز خریدم !!!!!!!!!!!!!!!!!! ... بعدش هم رفتیم خونه مامان بزرگ ... تنها بود و من کلی دلم گرفت از تنها دیدنش ... از وقتی که مستآجرش رو بلند کرده حسابی تنها شده ... انشالله خدا نگهدارش باشه ... یکساعتی بودیم و بعدش اومدیم خونه و من تا آخر شب همینجور دپرس بودم ... شب برای خوابیدنت یه کم اذیت کردی ... نصفه شب هم چندباری بیدار شدی ... نمیدونم چرا ... فکر کنم دندون تازه تو راهه !!!!! ٤٥٠ ....
15 تير 1392

یادداشت 230 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنجم *** 441 . جمعه : دیشب بدخوابی داشتی و تا ساعت 3:30 هر نیم ساعت بیدار میشدی . اما بعدش راحتتر خوابیدی . ساعت 8 بیدار شدم و دیدم سرت رو گذاشتی رو کمر من و همونجور خوابت برده ... نشستنکی !!!!! ... جابجات کردم و دوباره خوابیدیم تا 10:30 ... بیدار شدیم صبحانه خوردیم و چمدانها رو بستیم و را افتادیم ... ساعت 1 بود که سوار ماشین شدیم  و رفتیم شمال ... همش توی دلم دعادعا میکردم که مثل دفعه قبل گریه نکنی ... بعد از یک ربع خوابیدی ... تقریبا بیشتر راه رو خوابیدی ... هوا خنک بود و گرما اذیتت نمیکرد که بیدار بشی ... گدوک هم که فوق العاده سرد بود و مه جلو دید رو گرفته بود ... کلی کیف کردیم ... ساعت حدود 6 بود که رسیدیم&nb...
7 تير 1392

یادداشت 229 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 436 . یکشنبه :چیز زیادی یادم نمیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم مثل همیشه بودیم !!!!!!!!! البته آخر شب من و تو رفتیم حمام !!!! و تو اینقدر تو حموم آروم بودی که من تونستم یه کم موهات رو مرتب کنم ... 437 . دوشنبه : خوب خوابیدی ... صبح هم مثل همیشه بودیم ... امروز بابا خونست و از وقتی بیدار شدیم داریم یه کله حرف میزنیم ... البته من شنونده هستم بیشتر !! ... تو هم که از سر و کول من بالا میری و کیف میکنی ... بعد از ناهار نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم و تو هم اسباب بازیهات رو مینداختی بالای مبل و بعد بلند میشدی و میگرفتیشون ... یهو ... دستت سر خورد و فکت خورد به مبل ... و تو یه چشم به هم زدن همه ی دهنت پر از خون شد .....
30 خرداد 1392

یادداشت 228 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 430 . دوشنبه : امروز هم بابا خونست ... دیشب رو خوب خوابیدی ... از دست دندونت راحت شدی انگار ... صبح ساعت 10 بیدار شدی ... امروز یه کم کارام زیاده ولی کمردرد دارم یه کم ... ساعت 12 رفتم تو آشپزخونه تا ساعت 2 ... ناهار پختم و یه کم کارای دیگه انجام دادم ... بعدش ناهار تو رو دادم و خوابیدی ... دوساعتی لالا بودی و منم کنارت دراز کش بودم ... خوابم نمیبرد ... گفتم که غصه داره رفتن بابا هستم !!!!!! ... بیدار که شدی رفتم سراغ تمییزکاری اشپرخونه و یکساعتی سرگرم بودم ... بعدش ناهار خوردیم ... تو بازی میکردی ... من و بابایی همدیگه رو نگاه میکردیم و گاهی هم حرف میزدیم ... !!! ... ولی کلا هردومون بیحوصله بودیم ...تو هم حسابی آق...
25 خرداد 1392

یادداشت 227 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** ٤٢٦ . پنجشنبه : بابا رفت اداره ... دیشب هم حسااااابی بدخوابیدی ... ساعت 9:30 بیدار شدی و نق و نوق راه انداختی تا منم بیدار  بشم ... صبحانه خوردیم و من رفتم سراغ کارام ... تو هم همینطور دنبال من راه میافتی و غر میزدی !!! ... لباسای خودم و بابا و تو رو آماده کردم برای مهمونی امشب ... ناهارت رو خوردی و نیم ساعت چرت زدی ... خسته ای و همین غرغروت کرده ... خاله زنگ زد و گفت برا شب بیایین .... خیلی استرس دارم .. از طرفی هم دلم میخواست برم و کمک خاله کنم ... خاله 1 توی همه حال به دادم رسیده ... از خریدای جهازم گرفته تا موقع زایمانم ... اما حالا که نیاز به کمک داره من دست و بالم بستست .... امروز هم که تو اخلاقت بدتر از...
19 خرداد 1392

یادداشت 226 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهاری من *** * دیشب به محض اینکه پستم رو ارسال کردم بیدار شدی ... قدرت خدا !! ٤٢١ . شنبه : نمیدونم دیشب چت بود ... هربار با گریه بیدار میشدی و شیر میخواستی شب سختی بود ... برا همین هم صبح  خیلی کسل بودم ... یه دوش گرفتم  و صبحانه خوردیم ... ناهار پختم و خوردیم .. حتی حال حرف زدن با بابایی رو هم نداشتم !!! عصری یه کم خوابیدیم هرسه مون و این خواب حالم رو بهتر کرد ... بعدش هم قدم زنان رفتیم طرف پارک ... یه کم نشستیم و تو بیسکوییت خوردی و بعدش رفتیم خیاطی لباسای بابا رو گرفتیم ... یه سر هم رفتیم خونه مامان بزرگ که دیدیم داره میره بیرون ... شوهرخاله3 اومده دنبالش تا ببردش خونشون ... چون مسیرمون یکی بو...
15 خرداد 1392