شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 169 مامانی برای بهداد

پاییز شروع شد و امروز اوله مهر ماهه !! یعنی مدرسه ها باز شد ... و از این به بعد میتونیم بدون سر و صدای بچه های توی کوچه بخوابیم !!!!!!!!!! ... از مدرسه خاطره ی خاصی ندارم .. از بس که سرم تو کتاب بوده !!!!! البته تغییر فصل برای کسایی که محصل و دانشجو تو خونه ندارن معنی نداره !!! حتی برای اونایی که کارشون مثل کاره بابایی هست هم معنی نداره ... چون تعطیل و غیر تعطیل و آخر و اول هفته و بهار و پائیز نداره !!! ولی با همه ی اینا تغییر فصلها قشنگه ... امروز از پنجره که نگاه میکردم یه عالمه دانش آموز رد میشد ... و من دلم پر کشید به اون روزی که میخوام تو رو ببرم مدرسه ............................................ امروز 169 ر...
1 مهر 1391

یادداشت 168 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری من یکشنبه : سرم درد میکنه .. چند روزی هم هست که دست چپم بدجور درد میکنه ( چون همش همین ور مامانی سوار میشی !!) ... پهلوی چپم هم گرفته ناجور ... کلا امروز دردناکتر از همیشه ام !!!! بابایی هم که ادارست ... و این یعنی یه روز سخت برا مامانی ... از صبح که بیدار شدی کلی بازی کردیم .. یه کم هم لالا کردیم که به همت دوره گردا و موتوریهای گرامی بیشتر بدخواب شدی!!!! بعدشم که بابایی اومد و مامانی تازه رت سراغ ناهار پختن ... ساعت 5 عصر !!!... دوشنبه :دیروز تو کتاب خوندم که غرغرات و جیغ جیغات تا یه حدی طبیعیه ... و یه کم خیالم راحت شد ... حالا که از این رفتارای طبیعی انجام میدی یه تکونی هم به خودت بده .. غلت که نمیزنی هیچ به پهلو هم...
31 شهريور 1391

یادداشت 167 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهار نارنج من چهارشنبه : کله ی صبح با بابایی کلی خندیدیم ... اونم به سوژه ی پسر همسایه !!( یه رازه ) ... بعد از بیدار شدنت رفتیم حمام ... امروز برای اولین بار نشوندمت ... یعنی پشتت بالش گذاشتم و تو هم نشستی ... اینقدرم ذوق کردی که نگووووو ... فکر کنم باید کم کم آمادت کنم واسه نشستن !!! ... نکته ی مهم اینه که تمام مدتی که نشسته بودی اصلا غر نزدی ... بعدش جونم برات بگه که کار دیگه ای نکردیم تا شب که خوابیدیم ! پنجشنبه : کله ی صبح پاشدی ... یعنی ساعت 10 !!!!!!! دیشب 2 خوابیده بودی و حالا بیداری نمیدونم چرا ... یه کم بازی کردیم ولی نخوابیدی ... منم که خسته بودم .. چون دیشب تا آخرین لحظه که چشمات بسته بشه تو بغلم بودی ... بابایی ...
25 شهريور 1391

یادداشت 166 مامانی برای بهداد

شکوفه ی ناز بهاری دوشنبه : امروز صبح که بیدار شدم دیدم به پهلو خوابیدی !! کلی قربون صدقت رفتم ... بعدش روز خسته کننده ای رو شروع کردیم .. بابایی همش به یخچال گیر میده منم به بابایی !! آخرشم بحثمون شد !!!  بعدشم من کلی بغض داشتم .... توهم همینجوری غرغرو بودی ... همش هم دلت میخواست توی بغل مامانی باشی !!! عصری خاله زنگ زد و گفت فردا عصر شوهرش میره شمال و ماشینش خالیه اگه دوست دارید بیایید ... بعدشم شوهرخاله به بابایی زنگ زد و همینو گفت ... بعدشم من و بابایی کلی دلمون میخواد بریم ... همینجور هی میگفتیم بریم یا نریم که دوست بابایی زنگ زد و گفت بابایی فردا به جاش بره اداره !! و در نهایت تعجب من بابایی قبول کرد و این یعنی سفر احتمال...
21 شهريور 1391

یادداشت 165 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامانش پنجشنبه : مامان بزرگ و خاله 1 و خاله 3 امروز میرن شمال ... و من این شکلیم !!! از دیشب قرار گذاشتیم با بابایی که امشب بریم خونه دایی 1 و 2 ... حالا بماند که از صبح نذاشتی من هیچکاری کنم ... همش دلت میخواست منو ببینی .... یا توی بغلم باشی ... خلاصه بابایی که عصری اومد به دایی 2 زنگ زدم و دیدم که جایی مهمونی هستن ... بعدش به دایی 1 زنگ زدم و گفتم داریم میاییم پیشتون ... آماده شدیم و رفتیم ... سر راه هم یه کیک خوشگل گرفتیم ... اخه امروز سالگرد ازدواج دایی 1 بود ... راه یه ربعی رو یک ساعته رفتیم ... بخاطر ترافیک بیخوده شب جمعه !!!! از طرفی هم دخترخاله 1 امشب انتخاب واحد داره و سرخوش پاشده رفته شمال و برام اس زده که ما ت...
19 شهريور 1391

یادداشت 164 مامانی برای بهداد

شکوفه ی بهاری مامان جمعه : بابایی ادارست .. تازه امروز قراره دیرتر از همیشه هم بیاد .... تو هم صبح زود بیدار شدی و مدام بغل میخوای ... دارم کلافه میشم باز ...چند باری هم سرت داد زدم .. بعدش گریه کردم !!!! اخه خسته بودم ... ولی تو خوابت نمیاد ... ساعت9 شب وقتی بابایی اومد خونه قیافه ی منو تو کلی دیدن داشت ... من از صبح وقت نکردم موهامو شونه کنم ... تو هم صورتت نشسته و تف تفی بود !!!!!!!!!!!!!!!!!! شنبه : غلت زدی ... !!! صبح چشمام رو باز کردم .. داشتی برا خودت بازی میکردی .. بابایی هم پای لب تاب بود ... چشمام رو بستم ... دوباره که باز کردم دیدم دمر خوابیدی و داری تشک بازیت رو نگاه میکنی !!!! ای جون دلم ....  بدو بدو دوربین اوردم ...
15 شهريور 1391

یادداشت 163 مامانی برای بهداد

شکوفه کوچولوی من چهارشنبه : بازم صبح زود بیدار شدی ... و نذاشتی مامانی بخوابه ... بابایی هم ادارست ... منم سر درد دارم ... مشغول بازی شدی .. منم رفتم سراغ لباسات تا ببینم برا شب چی تنت کنم ... هرچی تاب و شورت داری ازت کوچولو شده !!! دو تا از  لباسات رو تنت کردم و ازت عکس گرفتم ... بعدم جمعشون کردم و گذاشتم کنار بقیه ی لباس کوچیکات !!! در آخر هم به این نتیجه رسیدم که همون لباسای مهمونی قدیمیت رو تنت کنم ... بازیت تموم شد و شروع کردی به غرغر ... دارم شک میکنم که شاید این صداهایی که از خودت درمیاری غرغر نیست و داری بازی میکنی ؟؟!! ... حالا هر چی که هست بیشتر شبیه غرغره تا بازی !! ... بعدش تا بعداز ظهر بغل من بودی و صد دوری دور خون...
9 شهريور 1391