یادداشت 162 مامانی برای بهداد
شکوفه ی بهاری من دوشنبه : بابایی ادارست ... خونه رو با هم جارو کردیم بعدشم باهم طی کشیدیم ... میگم با هم چون من این کارارو میکردم و تو با دقت تمام منو نگاه میکردی ... بعدشم منتظر نشستیم تا بابایی بیاد و من و تو بریم حموم ... بعد از حموم هم یه استراحت حسابی کردیم که به هردومون کلی چسبید ... مامان بزرگ زنگ زد و گفت که همراه زندایی داره میره شمال ... بعدش گفت خاله 1 و خانواده هم دارن میرن شمال ... بعدش گفت که خاله 3 هم آخر هفته میرن شمال ... و من هم یهویی دلم شمال خواست ... البته شمال خودم نه شمال بابایی .. آخه ما شمالامون فرق داره با هم .. اونم یه عالمه !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدشم به بابایی گفتم که حسابی تنهاییم تو این چند روز .... بعدشم تص...
نویسنده :
نانا
23:59







